معرفي شهداي غيرهاشمي كربلا

 


    ره یافتگان کوی حسین (ع)

    نويسنده:دكترعبدالرحمن حسني‌فر

    معرفي شهداي غيرهاشمي كربلا از صحابي پيامبر، موالي، ره‌يافتگان و ياران امام

    در كربلا و روز عاشورا غير از شهادت افرادي از خانواده حسين بن علي عليه‌السلام كه هاشمي بودند و شامل بودند از

    الف) برادران امام حسين عليه‌السلام:

    ‌1-عبدالله 2- جعفر 3-عثمان 4- عباس از ام‌البنين

    1- محمد 2- ابوبكر 3- ابراهيم از ديگر زنان علي بن ابيطالب عليه‌السلام

    1- عبيدالله 2- عباس اصغر 3- محمد بن اوسط 4- عون 5- عتيق 6- جعفرالاصفر 7- يحيي منسوب به علي بن ابيطالب عليه‌السلام

    ب) فرزندان حسن بن علي عليه‌السلام:

    1- احمد بن حسن 2- عبدالله اكبر 3- عمر 4- عبدالله (صغره – قاسم)

    3- فرزندان حسين بن علي عليه‌السلام (1- علي‌اكبر 2- علي‌اوسط 3- علي‌اصغر)

    4- خاندان عقيل (1- جعفر بن عقيل 2- عبدالله بن مسلم بن عقيل 3- عبيدالله بن عقيل 4- محمد بن ابي‌سعيد بن عقيل 5- محمد بن مسلم بن عقيل همچنين ياران و انصاري كه در كربلا حضور داشتند و به شهادت رسيدند.

    ياران و انصار حسين بن‌ علي عليه‌السلام حماسه‌آفريناني بودند كه در روز عاشورا به فيض شهادت نائل آمدند و نام خود را در تاريخ ماندگار كردند. درباره تعداد افرادي كه در روز عاشورا در كربلا به شهادت رسيدند ارقام متفاوتي نقل شده است. رقم مشهور همان 72 تن است. اما رقم‌هايي چون 82، 87، 100، 145 نفر و... هم نقل شده است. اين متن به معرفي برخي از افراد غيرهاشمي از ميان صحابي پيامبر، موالي، ره‌يافتگان و ياران خود امام حسين عليه‌السلام بر اساس حروف الفبا مي‌پردازد.

    1- اسلم بن عمرو تركي

    در تاريخ طبري و زيارت ناحيه از وي به نام سليمان ياد شده و در رجال شيخ طوسي به نام سليم مولي الحسين آمده است. اسلم از غلامان امام حسين عليه‌السلام بود و پدرش ترك بود و از موالي (اسيراني كه بعداً مسلمان و آزاد شده بودند و غيرعرب بودند) به شمار مي‌آمد. مقتل‌نويسان با اوصافي چون قاري قرآن و آشنا به كتابت عربيت از او ياد كرده‌اند. اسلم همراه امام حسين عليه‌السلام به كربلا آمد. در روز عاشورا به مصاف دشمن رفت و اين رجز را خواند:

    اميري حسين و نعم الامير. سرور فؤاد البشير النذير.

    اميرم حسين است و چه خوب سالاري است. او مايه شادماني قلب رسول خداست.

    او به خوبي جنگيد و بر اثر جراحات فراوان به زمين افتاد. امام حسين عليه‌السلام به بالين او آمد و ديد كه اسلم هنوز رمقي دارد و به وي اشاره مي‌كند؛ در آن حال امام اسلم را در آغوش گرفت و صورت خود را به صورت او گذارد. اسلم از اين مهر به وجد آمد و تبسمي كرد و گفت: كيست مثل من در حالي كه پسر رسول خدا، صورت به صورتم گذارده است! و آنگاه جان به جانان تسليم كرد.

    2- انس بن حارث بن نبيه بن كاهل بن عمرو كاهلي اسدي

    در برخي منابع نام وي مالك بن انس آمده است. انس اهل كوفه بود. منابع او را در شمار اصحاب پيامبر و اصحاب امام حسين عليه‌السلام ذكر كرده‌اند كه همراه امام حسين عليه‌السلام در روز عاشورا به شهادت مي‌رسد. انس چون از ورود امام حسين عليه‌السلام به سرزمين عراق آگاهي يافت و در كوفه اقامت داشت خود را شبانه به كربلا رساند و دركنار امام قرار گرفت و اين حديث را از پيامبر نقل كرده است كه پيامبر فرمود: «همانا اين فرزندم حسين در سرزمين كربلا كشته مي‌شود. هر كه در آن روز حاضر بود او را ياري كند.» از انس به عنوان شيخ كبير (پيري كهنسال) ياد شده است و چون صحابي بود از موقعيت اجتماعي ويژه‌اي برخوردار بود. روز عاشورا انس از امام حسين عليه‌السلام اجازه خواست به ميدان برود و حضرت به او اجازه داد. وي به ميدان رفت و رجز خواند و جنگيد تا به شهادت رسيد.

    3- ام‌وهب بنت عبد

    ام‌وهب دختر عبد، از طايفه بني‌نمر بن قاسط و همسر عبدا... بن عمير كلبي بود. چون شوهرش عبدالله بن عمير كلبي آهنگ ياري امام حسين عليه‌السلام كرد او را از اين امر آگاه ساخت و ام وهب گفت: «به حق رسيده‌اي و خداوند راهنمايت باشد نيت خود را عملي كن و مرا به همراه خودت ببر.»

    آنگاه عبدالله با ام وهب از كوفه خارج شدند تا به خدمت امام حسين رسيدند. روز عاشورا وقتي شوهر ام‌وهب به ميدان رفت و دو نفر از سپاهيان عمر بن سعد را كشت او ميله بزرگي به دست گرفت و نزد شوهرش آمد و گفت: «پدر و مادرم به فدايت! در راه اين خاندان پاك جهاد كن.» عبدالله از وي خواست كه نزد زنان برگردد.» اما پاسخ شنيد: «من هرگز دست از تو برنمي‌دارم تا همراه تو كشته شوم.» در اين هنگام امام او را بانگ زد و فرمود: «خدا به شما از طرف خاندان پيامبر پاداش نيكو دهد نزد زنان بازگرد، زيرا جهاد بر زنان واجب نيست.» ام‌وهب فرمان امام را پذيرفت و برگشت و آنگاه كه عبدالله به شهادت رسيد ام‌وهب بر بالين وي حاضر شد و خاك از صورت او پاك كرد و مي‌گفت: «بهشت گوارايت باد!» در اين ميان شمر به يكي از غلامان خود به نام رستم فرمان داد كه اين بانوي فداكار را بكشد و بدين گونه ‌ام‌وهب در كنار همسر خود به فيض شهادت نايل آمد.

    4- برير بن خضير همداني

    نام او و نام پدرش در برخي منابع بدير بن حضير يا برير بن حصين آمده است. وي را اهل كوفه و در شمار تابعين و اصحاب اميرالمومنين دانسته‌اند. مورخان او را با اوصافي چون سرور و سالار قاريان و از مشايخ قرائت در مسجد كوفه ستوده‌اند. برير در ميان قبيله همداني ارزش و منزلتي داشت و در كوفه مشهور و مورد احترام بود. وي بسيار كوشيد كه عمر بن سعد را از همدلي با حكومت اموي باز دارد، ولي موفق نشد. روز عاشورا به ميدان جنگ رفت و يزيد بن معقل او را به مبارزه طلبيد. برير او را به مباهله دعوت كرد بنا به اينكه خداوند دروغگو را لعنت كند و آنكه بر باطل است كشته شود. يزيد بن معقل پذيرفت. آن دو نخست به مباهله برخاستند و سپس به مقابله يكديگر شتافتند و هر يك ضربه‌اي به ديگري زدند. يزيد بن معقل ضربه‌اي سبك بر برير بن خضير همداني زد كه به او آسيبي نرسيد اما برير ضربتي كوبنده به يزيد زد، به گونه‌اي كه كلاه خود او را شكافت و به مغزش رسيد و يزيد از پاي درآمد. در اين هنگام كعب بن جابر ازدي از سپاه دشمن به برير حمله برد و او را به شهادت رساند.

    5- بشير بن عمرو حضرمي

    نام او در زيارت رجبيه و زيارت ناحيه، بشر بن عمر آمده است و علامه سيد محسن امين از وي به نام بشر بن عبدالله حضرمي ياد كرده است در معجم رجال حديث نيز با دو عنوان بشر و بشير آمده است. بشير تا پيش از پيكار بني‌هاشم باقي مانده بود. وي از تابعين به شمار مي‌رفت و پيش از وقوع جنگ به كربلا آمد. در روز عاشورا وقتي به او خبر دادند كه فرزندت در مرزهاي ري اسير شده است گفت: «خودم و او را به حساب خدا مي‌گذارم». امام حسين عليه‌السلام چون چنين ديد فرمود: « خدا ترا بيامرزد من بيعتم را از تو برداشتم برو و در آزادي فرزندت تلاش كن». ولي او در پاسخ گفت: درندگان مرا زنده زنده بخورند اگر از تو جدا شوم! امام فرمود: پس اين لباس را به پسرت محمد بده تا براي آزادي برادرش استفاده كند». آنگاه امام عليه‌السلام پنج تكه لباس را كه يك هزار دنيا ارزش داشت به او داد. بشير بن عمرو حضرمي در حمله نخست به شهادت رسيد.

    6- جابر بن حارث سلماني مزحجي مرادي كوفي

    طبري با همين نام و شيخ طوسي با نام جناده بن الحرث سلماني از او ياد كرده است. البته با نام‌هاي ديگر مثل حيان، حباب و حسان هم از او ياد شده است. جابر از اصحاب علي عليه‌السلام و از شخصيتهاي بارز شيعه در كوفه بود. در نهضت مسلم بن عقيل شركت داشت. وي بعد از شهادت مسلم به همراه جماعتي از كوفه به سوي امام حسين عليه‌السلام حركت كرد و پيش از رسيدن امام به كربلا با وي ملاقات كرد. حر بن يزيد مي‌خواست مانع پيوستن آنها به امام شود ولي موفق نشد.

    7- جناده بن كعب حارث انصاري

    ابن شهرآشوب، خوارزمي و مجلسي از وي ياد كرده‌اند. جناده، خود و خانواده‌اش همراه امام حسين عليه‌السلام از مكه به كربلا آمدند. جناده در روز عاشورا و در حمله نخست شانزده نفر از دشمنان را به هلاكت رساند و سپس خود به شهادت رسيد. گويند او چون به دشمن حمله برد اين رجز را خواند:

    انا جناده انا ابي الحارث

    لست بخور ار و لا بناكث

    عن بيعتي حتي يقوم وارثي

    من فوق شلوفي الصعيد ماكث

    من جناده‌ام؛ فرزند حارثم، من ناتوان و پيمان‌شكن نيستم. بر بيعت خويش پايبندم تا وارثانم به آن ايستادگي كنند، بر بلنداي پيكرم كه در خاك جاي مي‌گيرد.

    8- جون بن حوي

    نام او در زيارت رجبيه آمده و در زيارت ناحيه از او به نام جون بن حوي، مولي ابي‌ذر الغفاري ياد شده است. طبري نام جون را حوي و ابن شهرآشوب جوين بن ابي مالك مولي ابي‌ذر الغفاري ضبط كرده است. شيخ طوسي در كتاب رجالش از وي ياد كرده است ولي تصريحي به شهادت او ندارد. جون، غلام سياه ابوذر پس از فوت ابوذر به اهل بيت پيامبر پيوست. نخست با امام حسن عليه‌السلام و بعد با امام حسين عليه‌السلام بود و از مدينه تا مكه و از آنجا تا كربلا امام را همراهي كرد و روز عاشورا از امام اجازه رفتن به ميدان طلبيد. حضرت فرمود: « تو آزادي» و به او رخصت داد تا برود. جون خود را به دست و پاي حضرت افكند و گفت: «من هنگام شادي و راحت همراه شما بودم و در سختي شما را تنها بگذارم؟! گر چه بويم نامطبوع و نسبم پست و چهره‌ام سياه است ولي مي‌خواهم به بهشت روم تا بويم خوش و نسبم شريف و رنگم سفيد گردد. نه به خدا قسم از شما جدا نمي‌شوم تا خون سياهم با خون شما آميخته شود!» امام حسين عليه‌السلام به او اجازه داد و به ميدان رفت و پس از نبرد به شهادت رسيد. امام خود را به بالين او رسانيد و فرمود: «خدايا رويش را سفيد و بويش را معطر گردان و او را با نيكان محشور فرما و رابطه او را با محمد و آل محمد برقرار كن». از امام سجاد عليه‌السلام روايت شده كه چون بني اسد آمدند اجساد را دفن كنند از جسد «جون» بوي مشك مي‌وزيد.

    9- حبيب بن مظاهر اسدي

    بنا به گفته ابن‌كلبي وي صحابي پيامبر بود كه در كوفه ساكن شده بود. همچنين از اصحاب اميرالمومنين علي عليه‌السلام و عضو گروه شرطه‌الخميس به شمار مي‌آمد و در همه جنگ‌هاي آن حضرت (جمل، صفين، نهروان) حضور يافته بود و از خواص و حاملان علوم آن حضرت به شمار مي‌رفت. وي همانند برخي كوفيان براي امام حسين عليه‌السلام نامه نوشته و مردم را در نهضت مسلم بن عقيل به بيعت با مسلم فراخوانده بود. هنگامي كه امام حسين عليه‌السلام به كربلا رسيد حبيب به اتفاق مسلم بن عوسجه مخفيانه خود را به حضرت رساند. حبيب چون كمي ياران امام در كربلا را در برابر فراواني سپاه دشمن ديد. از آن حضرت درخواست كرد تا خود نزد قبيله بني‌اسد رفته از ايشان براي ياري امام كمك جويد. حضرت به او اجازه داد. حبيب نزد قوم بني‌اسد رفت و با ايشان سخن گفت: برخي براي حضور، اظهار تمايل كردند كه با خبرچيني گروهي، تعداد بسياري از سپاه ابن سعد در محل قبيله‌ها حاضر شده، با درگيري از حركت آن جمع اندك ممانعت كردند. در آن حال، حبيب تنها به خيمه امام برگشت و ماجرا را براي حضرت بيان كرد. در روز عاشورا، حبيب فرمانده ميسره (جناح چپ) سپاه بود چون دوست ديرين حبيب، مسلم بن عوسجه، به زمين افتاد، حبيب همراه امام به بالين مسلم رفت و به او گفت: مسلم! افتادنت بر من سنگين است، مژده باد تو را بهشت! مسلم در حالي كه به امام اشاره مي‌كرد گفت: خدا تو را رحمت كند. به تو سفارش مي‌كنم كه در كنارش جان دهي. حبيب در پاسخ گفت: به خداي كعبه، چنين خواهم كرد. امام حسين عليه‌السلام چون براي اداي نماز ظهر از دشمن مهلت خواست، حصين گفت: نماز از تو پذيرفته نمي‌شود! حبيب در پاسخ اين گستاخي لب به سخن گشود و بانگ زد: اي چهارپا! نماز از تو پذيرفته مي‌شود و از آل‌رسول پذيرفته مي‌شود؟ در آن حال، حصين به حبيب حمله كرد و او نيز به حصين حمله برد و ضربه‌اي به صورت اسب او زد و حصين را بر زمين افكند. ياران آن ستم‌پيشه، براي نجات او از معركه مداخله كردند و حبيب نيز با دليري، بسياري را كشت. در آن حال، بديل بن صريم با شمشير ضربه‌اي به حبيب زد و ديگري با سرنيزه بدو حمله برد و او را به زمين انداخت. حبيب چون مي‌خواست برخيزد، حصين شمشيري بر سر او زد و او را به شهادت رساند. برخي بديل بن صريم را قاتل حبيب مي‌شمارند. كشته شدن حبيب، امام حسين عليه‌السلام را بسيار متاسف ساخت، زيرا او در نزد امام منزلتي والا داشت. آن حضرت فرمود: «خودم و ياران مدافعم را به حساب خدا مي‌گذارم.»

    حبيب هنگام شهادت 75 سال داشت.

    10- حجاج بن مسروق جعفي

    طبري و خوارزمي و ابن شهرآشوب از او ياد كرده‌اند و نامش در زيارت ناحيه آمده است. در كتاب رجال شيخ طوسي نيز از وي به عنوان حجاج بن مرزوق ياد شده است. حجاج اهل كوفه و از شيعيان و اصحاب اميرالمومنين علي عليه‌السلام بود. وقتي امام حسين عليه‌السلام از مدينه به مكه رهسپار شد او به منظور ملاقات با امام حسين عليه‌السلام از كوفه به مكه رفت و از آن‌جا تا كربلا ملازم امام بود و موذن آن حضرت گرديد و هنگامي كه كاروان حسين عليه‌السلام با سپاه حر برخورد كرد به امر امام، اذان ظهر گفت: همچنين وي و يزيد بن مغفل، قاصد امام به سوي عبيدالله بن حر جعفي بودند. روز عاشورا حجاج بن مسروق از امام اجازه ميدان گرفت و به مصاف دشمن رفت و رجزي خواند و جنگيد. او در حالي كه غرقه در خون بود، نزد امام حسين عليه‌السلام برگشت و چنين گفت:

    فدتك نفسي‌هاديا مهديا

    اليوم ألقي جدك النبيا

    ثم اباك ذا الندي عليا

    ذاك الذي نعرفه الوصيا

    جانم را فدايت كردم اي هدايت‌يافته هدايتگر، امروز جدت پيامبر را ديدار مي‌كنم. پس پدرت علي را مي‌بينم، همو كه وصي پيامبر مي‌شناسمش.

    حضرت به او فرمود: من هم پشت سر تو به ملاقات جد و پدرم نايل خواهم شد. حجاج مجدداً به ميدان رفت و جنگيد و به شهادت رسيد.

    11- حر بن يزيد رياحي يربوعي تميمي

    در زيارت رجبيه نام او ذكر شده است. حر از چهره‌هاي شاخص و از روساي شهر كوفه بود كه از سوي عبيدالله ابن زياد ماموريت يافت تا با هزار نفر جنگجو به مصاف امام حسين عليه‌السلام برود تا راه بر امام حسين ببندد. در كربلا امير لشكر امويان و فرماندهي قبيله‌هاي تميم و همدان را به عهده داشت. حر و سپاهيانش نزديك كوه ذوحسم با امام حسين عليه‌السلام روبرو شد. حضرت نيز دستور داد تا حر و نيروها و مركب‌هايشان را سيراب سازند. پس از برگزاري نماز ظهر و عصر، امام درباره دعوت مردم كوفه مطالبي را براي حر بيان فرمود و حر ضمن اعلام بي‌خبري از دعوت مردم، از تصميم خود در جدا نشدن از امام و تسليم آن حضرت به ابن‌زياد، سخن گفت و مانع حركت امام به سمت مدينه شد و صحنه را به كش‌مكش كشاند تا آن‌كه قرار شد مسيري غير از كوفه و مدينه انتخاب شود و حر با ارسال نامه به ابن‌زياد، منتظر پاسخ گرديد. در منزلگاه «عزيب‌الهجانات» چهار نفر از مردم كوفه به قصد پيوستن به امام خود را به آن حضرت رساندند و در اين حال، حر تصميم به دستگيري آنان گرفت كه امام به دفاع برخاست و فرمود:

    من مانند خود از ايشان دفاع مي‌كنم، زيرا اينان ياران من هستند و تو قول دادي تا پيش از رسيدن پاسخ ابن‌زياد، متعرض ما نشوي.

    حر نيز عقب‌نشيني كرد. وقتي امام از منطقه قصر بني‌مقاتل كوچ كرد و به نينوا رسيد، پيكي از سوي ابن‌زياد نزد حر آمد و نامه‌اي به او داد. در آن نامه ابن‌زياد از حر خواسته بود كه از حركت امام ممانعت نمايد و منتظر دستور بعدي باشد.

    حر بن يزيد نيز دستور ابن‌زياد را اجرا كرد تا آن‌كه ابن‌سعد سپاه كوفه را به كربلا آورد. روز عاشورا چون كوفيان عزم جنگ كردند حر از ابن‌سعد پرسيد كه آيا تصميم به جنگ داري؟ ابن‌سعد نيز عزم خود براي جنگ بيان كرد. در اين هنگام پيش از آنكه جنگ آغاز شود در اثر يك تحول دروني حر خود را آماده پيوستن به امام كرد. مهاجر بن اوس كه حالت حر او را به شك انداخته بود به حر گفت: به خدا هرگز تو را در جايي با اين وضعي كه الان مي‌بينم، مشاهده نكرده‌ام، آيا مي‌خواهي حمله كني؟ اگر به من گفته مي‌شد كه شجاع‌ترين مرد اهالي كوفه كيست، غير از شما كسي را نمي‌گفتم. حالا اين چه حالي است كه در شما مي‌بينم؟ حر گفت: به خدا قسم من خودم را بين بهشت و جهنم مخير مي‌بينم. والله چيزي را به جاي بهشت برنمي‌گزينم، حتي اگر قطعه‌ قطعه گرديده و آتش زده شوم.

    حر سپس اسبش را هي كرد و به حسين عليه‌السلام ملحق شد. او چون به خيمه امام نزديك شد، به نشانه ترك جنگ، سپرش را وارونه كرد و نشان داد كه براي طلب امان آمده است و آن‌قدر نزديك شد كه همگان او را شناختند و به امام سلام كرد و گفت: فدايت شوم اي پسر رسول خدا، من همانم كه از مراجعت تو جلوگيري كردم و دست از تو برنداشتم و در اين‌جا زنداني‌ات كردم. قسم به خداي يكتا! گمان نمي‌كردم كه اينها پيشنهاد تو را اصلاً نخواهند پذيرفت و فكر نمي‌كردم كه كار را در رابطه با تو به اينجا بكشانند... حالا با توبه از گذشته، پيش تو آمدم و مي‌خواهم با تو همدردي كنم تا پيش تو بميرم. آيا مي‌توانم توبه كنم؟ آيا توبه‌ام پذيرفته مي‌شود؟ امام فرمود: «آري، خدا توبه‌ات را مي‌پذيرد و تو را مي‌بخشد.»

    ابن‌اعثم مي‌گويد: چون حر نزد امام حسين عليه‌السلام آمد گفت: يا ابن رسول‌الله! اول‌كسي كه به جنگ تو آمد، من بودم. اين ساعت به خدمت تو شتافتم تا اول‌كسي كه در ركاب تو كشته شود من باشم، تا در روز قيامت جد تو مرا شفاعت كند. امام فرمود: آنچه مصلحت مي‌داني بكن. سپس حر به ميدان رفت و با كوفيان سخن گفت. دشمن به او حمله برد و تيرهاي بسياري به سويش پرتاب كرد. مورخان مدعي‌اند كه اول‌كسي كه به ميدان رفت و با اين قوم جنگ كرد حر بود. او رجز مي‌خواند و با ايشان جنگ مي‌كرد و پي‌در پي حمله مي‌برد تا آنكه اسب او را پي كردند. اسب بيفتاد و وي پياده بماند. او حمله را ادامه داد و بر ايشان حمله مي‌كرد و شمشير مي‌زد و مردانه مي‌كوشيد تا چند نفر از ايشان را بينداخت. عاقبت به‌شدت زخمي شد. وي را نزد امام حسين عليه‌السلام آوردند در حالي كه او را رمقي نمانده بود. آن حضرت به دست مبارك، گرد از روي او سترد و فرمود: مادر، تو را نه به‌غلط «حر» نام كرده است. در اين جهان نام تو «حر» بود و در آن جهان از آتش دوزخ «حر» خواهد بود. حر اين بشارت را شنيد و جان سپرد. در برخي منابع آمده است كه فرزند حر (علي) و برادرش مصعب بن يزيد و غلامش (عروه) نيز به سپاه امام حسين عليه‌السلام پيوستند.

    12- حلاس بن عمرو راسبي

    در كتاب رجال شيخ طوسي با نام حلاش از او ياد شده. البته اشاره‌اي به شهادت وي نشده است. در زيارت رجبيه نام او حلاس آمده است. حلاس اهل كوفه و در شمار اصحاب امام علي عليه‌السلام و رئيس ماموران نظامي (شرطه الخميس) آن حضرت بود. وي و برادرش نعمان از سپاهيان عمر بن سعد بودند و چون عمر بن سعد شروط و پيشنهادات امام حسين عليه‌السلام را رد كرد شبانه به اردوگاه امام حسين عليه‌السلام پيوستند و روز عاشورا همراه آن حضرت بودند تا به شهادت رسيدند.

    13- حنظله بن اسعد شبامي

    طبري، خوارزمي و شيخ طوسي از وي ياد كرده‌اند. حنظله اهل كوفه و از شخصيت‌هاي بزرگ شيعه، سخنور، دلير و قاري قرآن بود. چون امام حسين عليه‌السلام به كربلا رسيد حنظله به آن حضرت پيوست و پيش از شروع جنگ، امام او را همراه نامه‌اي نزد عمر بن سعد فرستاد. روز عاشورا از امام اجازه خواست به ميدان برود. او نخست به نصيحت و موعظه سپاه عمر بن سعد پرداخت. آنگاه با شمشير آخته بر آنها حمله كرد تا به شهادت رسيد. شبامي شاخه‌اي از قبيله همدان بود.

    14- زاهر، مولا عمرو بن حمق خزاعي

    در زيارت ناحيه و زيارت رجبيه از وي ياد شده و شيخ طوسي در كتاب رجال خود او را از ياران امام حسين عليه‌السلام شمرده است. زاهر از شخصيت‌هاي كوفه از اهالي قبيله كنده بود. وي مردي سالخورده بود. وي دليري آزموده و در شجاعت شهرت داشت و به دوستي اهل بيت معروف بود. در سال 60 هجري به حج رفت و در مكه به امام حسين عليه‌السلام پيوست و با او به كربلا رفت و در حمله اول در روز عاشورا به شهادت رسيد.

    15- زهير بن قين بجلي

    در زيارت ناحيه مقدسه با احترام و تحليل ويژه از وي ياد شده است. در زيارت رجبيه نيز نامش آمده است. او مردي دلير در ميان قوم خويش بسيار والامرتبه بود و در كوفه اقامت داشت. او در سال 60 به همراه خانواده خويش به حج رفت و در بازگشت او به‌گونه‌اي حركت مي‌كرد كه با كاروان امام تلاقي نكند تا آنكه در مسير كوفه با هم وارد منزلگاهي شدند و زهير به‌ناچار در گوشه‌اي از كاروانسرا خيمه خود را افراشت. در آن مكان، امام فردي را نزد زهير فرستاد تا او را براي ملاقات دعوت كند. زهير از اين دعوت ناخرسند شد، اما دلهم، همسر زهير، او را تشويق كرد و آنگاه زهير به خيمه امام آمد و پس از بازگشت با چهره‌اي فراخ و گشاده خانواده خود را آزاد گذاشت تا به وطن برگردند و خود به ياران امام حسين عليه‌السلام پيوست. وقتي حر راه را بر امام حسين عليه‌السلام بست امام براي اصحاب سخناني ايراد كرد و فرجام اين سفر را بر همگان بيان داشت. زهير پس از سخنان حضرت در جمع ساير اصحاب گفت: اي پسر رسول خدا! سخنت را شنيديم. به خدا سوگند اگر به فرض، زندگي دنياي ما ابدي و هميشگي بود و كمك به تو مستلزم جدايي از آن بود، همراهي با تو را بر زندگي دائمي دنيوي ترجيح مي‌داديم.

    امام پس از سخنان زهير، برايش دعا كرد. با رسيدن پيك ابن‌زياد و افزايش محدوديت توسط حر، زهير از امام درخواست جنگ با نيروهاي حر را كرد و گفت: بگذار با اين قوم جنگ كنيم كه ما را با اين قوم جنگ كردن، آسان‌تر از آن باشد كه با لشكري كه بعد از اين آيد. حضرت اين درخواست را نپذيرفت و فرمود: من جنگ را شروع نمي‌كنم. اگر آنها آغاز كردند آنگاه به دفع ايشان برمي‌خيزيم. عصر روز تاسوعا چون دشمن آماده جنگ گرديد، زهير و حبيب با دشمن سخن گفتند و آنان را نصيحت كردند. زهير پس از سخن گفتن حبيب با عزره بن قيس رو به عزره كرد و او را از ياري گمراهاني كه به كشتن نفوس پاك رو آورده‌اند، بر حذر داشت. عزره با تعجب از موضع حمايتي زهير از امام حسين عليه‌السلام پرسيد: زهير! تو در نزد ما جزو پيروان اهل بيت نبوده‌اي، تو عثماني بودي (اشاره به اين نكته كه او پيرو عثمان بن عفان بوده است.) زهير در پاسخ گفت: مگر نه اين است كه شما با موضع‌گيري فعلي‌ام فهميدي كه من از پيروان اهل بيت هستم. به خدا سوگند! من هرگز براي حسين نامه ننوشته‌ام و هيچگاه فرستاده‌اي را به سوي او نفرستاده‌ام و به او وعده ياري نداده‌ام، ولي شما نامه نوشتيد. اما مسير راه، من و او را به هم رسانيده است. وقتي حسين عليه‌السلام را ديدم به ياد رسول خدا و موقعيت حسين عليه‌السلام نزد او افتادم و فهميدم او به طرف دشمنانش يعني شماها مي‌آيد. لذا عاقلانه ديدم كه او را ياري كنم و در حزب او باشم و جانم را پاي جان او قرار دهم تا بدينوسيله حق خدا و رسولش را كه شما ضايع كرده‌ايد مراعات كرده باشم.

    در شب عاشورا چون امام بيعت را برداشت و از ياران خواست كه سرزمين كربلا را ترك كنند زهير پس از مردان بني‌هاشم و برخي از اصحاب لب به سخن گشود و گفت: به خدا سوگند! دوست دارم كه كشته مي‌شدم و سپس زنده مي‌گشتم و هزار بار اين جريان تكرار مي‌شد و اين همه كشته شدن، مرگ را از تو و جوانانت دفع مي‌كرد. در زيارت ناحيه نيز از اين سخن زهير ياد شده است. وقتي كه امام اجازه بازگشت به آنان داد، او به امام گفت: هرگز از تو جدا نمي‌شوم. آيا فرزند رسول الله را در حالي كه ميان دشمن قرار گرفته رها كنم؟ خدا هرگز مرا در چنين روزي نبيند.

    روز عاشورا، امام حسين عليه‌السلام به صف‌آرايي يارانش پرداخت و زهير را بر ميمنه سپاه (جناح راست) گمارد. زهير در يك اقدام زيبا به ميدان آمد و به نصيحت كوفيان پرداخت. او سخنانش را با اين كلام ادامه داد: ما شما را به ياري خانواده رسول خدا و ترك كمك به طاغي زمان و ابن‌زياد دعوت مي‌كنيم، زيرا از اينان جز بدي عايد شما نمي‌شود. زهير به افشاي زشتي رفتار امويان و يزيد و ابن زياد پرداخت، اما دشمن بر كشتن امام پاي فشردند و شمر نيز تيري به سمت او پرتاب كرد. زهير به ارشاد آنان ادامه داد تا آن كه فردي از سوي امام آمد و به زهير گفت: « زهير! همانا امام تو را مي‌خواهد و مي‌گويد: به جانم سوگند! مانند مومن آل فرعون براي آنها خيرخواهي كردي و حق را به آنان رساندي. آنگاه زهير از ميدان بازگشت. وقتي شمر و يارانش براي آتش زدن خيمه‌ها يورش بردند زهير با ده نفر از ياران خود آنان را از خيمه عقب راندند. زهير همراه حر به ميدان رفت و هر دو به دشمن تاختند تا آن كه حر به شهادت رسيد. او پس از نماز خوف، مجدداً به ميدان آمد و نبرد سختي كرد اين رجز را خواند:

    انا زهير و انا ابن القين

    أذودهم باليسف عن حسين

    من زهيرم، من زاده قينم و با شمشير آنان را از حسين دور مي‌رانم.

    زهير، به دست كشير بن عبدالله و مهاجرين اوس به شهادت رسيد. امام بالاي سرش آمد و او را دعا كرد و قاتلانش را نفرين نمود.

    16- سالم بن عمرو

    وي از شيعيان كوفه از موالي بنوالمدينه شاخه‌اي از كلب بن بره و فردي شجاع و دلاور بود و در نهضت مسلم بن عقيل شركت داشت و پس از شهادت حضرت مسلم دستگير شد، اما از چنگ دشمن گريخت و پنهان شد و چون شنيد امام حسين عليه‌السلام به كربلا رسيده است خود را به آن حضرت رساند و روز عاشورا به شهادت رسيد. نام او در زيارت ناحيه مقدسه هم آمده است.

    17- سعيد بن عبدالله حنفي

    طبري، خوارزمي، ابن شهر آشوب و ابن طاووس از وي ياد كرده‌اند، همچنين نامش در زيارت رجبيه آمده است. در زيارت ناحيه مقدسه نيز با نام سعد از او ياد شده است. سعيد از چهره‌هاي سرشناس شيعه در كوفه و مردي شجاع و عابد بود. وقتي كه خبر مرگ معاويه به كوفه رسيد و شيعيان اجتماع كردند و به امام حسين عليه‌السلام نامه نوشتند، سعيد پيك كوفيان و حامل نامه آنان به آن حضرت بود. شب عاشورا، چون امام حسين عليه‌السلام در جمع ياران خود از ايشان بيعت را برداشت و درخواست بازگشت همگان را كرد برخي از بني‌هاشم و ياران لب به سخن گشودند، سعيد نيز خطاب به امام چنين گفت: به خدا دست از شما برنمي‌داريم و از شما جدا نمي‌شويم تا وفاداري خويش را به محمد(ص) و فرزندش به اثبات برسانيم. به خدا! اگر مي‌‌دانستم كه كشته مي‌شوم و سپس زنده مي‌شوم و زنده سوزانده مي‌شوم و هفتاد بار به اين صورت با من رفتار مي‌شود، هرگز از شما جدا نمي‌شدم تا در محضرت جان تسليم كنم، پس چرا به ياري شما نشتابم، در حالي كه يك بار كشته مي‌شوم و بعد به كرامت ابدي مي‌رسم.

    روز عاشورا چون امام حسين عليه‌السلام نماز ظهر را به طريق نماز خوف ادا نمود و جنگ شدت يافت و دشمن به آن حضرت نزديك شد سعيد جلو ايستاد و خود را سپر آن حضرت كرد و هدف تير دشمنان قرار داد. در اين ميان از چپ و راست به او تير مي‌زدند و هر تير كه مي‌آمد از آن استقبال مي‌كرد كه مبادا به امام اصابت كند و آن قدر تير به بدنش خورد از پاي درآمد و به زمين افتاد. آنگاه عرض كرد «يا ابن رسول الله آيا وفا كردم؟» حضرت فرمود: «آري تو پيش از من به بهشت خواهي رفت.»

    19و 18- سيف بن حارث بن سريع جابري و مالك بن عبد بن سريع

    طبري و خوارزمي از آنها ياد كرده‌اند. نام سيف برخي منابع شبيب بن حارث آمده است. هر چند برخي شبيب را نام غلام آنها دانسته‌اند. اين دو نفر كه از جوانان جابري بودند روز عاشورا گريان نزد امام حسين عليه‌السلام آمدند حضرت دليل گريه‌شان را پرسيد گفتند: به خدا سوگند! به جان خود مي‌گرييم. خدا جانمان را فدايت كند. بلكه بر حال شما مي‌گرييم كه در محاصره دشمن قرار گرفته‌ايد و ما را توان چاره نيست! امام فرمود: برادرزادگانم! خداوند از اين علاقه و همدرديتان نسبت به من جزاي خير دهد، پاداشي همچون پاداش متقين.

    آن دو همراه هم و پس از شهادت حنظله آماده رزم شدند و به امام درود فرستادند. امام نيز با باين اين كلام كه «درود و رحمت و بركت حق بر شما باد» پاسخ آن دو را داد. دو برادر جابري با هم جنگيدند و به فيض شهادت رسيدند، نام آن دو در زيارتهاي ناحيه و رجبيه آمده است. آنچه درباره اين دو جوان از زخم نيزه و شمشير و قطعه قطعه شدن بدن دردناك‌تر بود غربت و مظلوميت امام عليه‌السلام بود كه با عجز آنان از چاره‌انديشي همراه گرديده، زندگي بر آنان به تنگ آمده، مرگ با عزت را بر آن ترجيح داده و به انتظار شهادت نشسته بودند كه امام به آنها بشارت داد و تحقق پيدا كرد.

    20- عابس بن ابي‌شبيب شاكري

    طبري، شيخ طوسي و خوارزمي از وي ياد كرده‌اند. در زيارت ناحيه و زيارت رجبيه نام وي آمده است. عابس از رجال و روساي شيعه، دلاور، سخنور، عابد، شب زنده‌دار و از بزرگ‌ترين انقلابيون پرشور و بااخلاص به شمار مي‌آمد. مردي بيدار بود و هنگامي كه مسلم بن عقيل نامه‌ امام حسين عليه‌السلام را براي مردم كوفه خواند به پا خاست و اعلام وفاداري و حمايت كرده و گفت: «من از حال و دل مردم خبر ندارم و تو را به حمايت آنان نفريبم، ولي به خدا سوگند ازضمير خويش بگويم كه اينك من آماده و منتظر فرمان شمايم». و چون مردم كوفه با مسلم بن عقيل بيعت نمودند مسلم نامه‌اي با مضمون آمادگي مردم و دعوت امام حسين عليه‌السلام به عراق براي آن حضرت نوشت و آن را توسط عابس به حضور حضرت فرستاد. روز عاشورا پس از شهادت غلامش شوذب، نزد امام آمد و گفت: يا ابا عبدالله! در روي زمين و در دور و نزديك، كس عزيزتر و محبوب‌تر از شما نزد من نيست. اگر مي‌توانستم با چيزي عزيزتر از جان و خونم،‌ ستم و قتل را از شما دور كنم،‌ انجام مي‌دادم. السلام عليك يا ابا عبدالله. در پيشگاه خدا گواهي مي‌دهم كه من در راه تو و در راه پدرت بوده‌ام.

    آنگاه عابس قدم‌زنان به سوي دشمن شتافت. شجاعت او به‌حدي بود كه هيچ كس از افراد دشمن حاضر به جنگ تن به تن با او نبود. در آن حال، ابن سعد دستور داد تا عابس را با سنگ‌باران به زانو درآورند. دشمن از هر سو به عابس سنگ پرتاب كردند. او نيز زره و كلاه خودش را انداخت و تنها با پيراهن به طرف سپاه ابن‌سعد حمله برد و سرانجام به شهادت رسيد و زيارت ناحيه و رجبيه به او سلام داده شده است. شاكري منسوب به طايفه بني‌شاكر از قبيله جذام هستند.

    21- عبدالرحمن بن عبد ربه انصاري خوزجي

    طبري، شيخ طوسي و ابن‌طاووس از وي ياد كرده‌اند. عبدالرحمن جزء صحابه پيامبر و از ياران مخلص علي عليه‌السلام بود و از آن حضرت ، قرآن آموخته بود. وقتي امام علي عليه‌السلام در رحبه مردم را سوگند داد تا هر كه سخن رسول خدا را در روز غدير خم شنيد، بلند شود. عبدالرحمن به همراه چند صحابي ديگر بلند شدند و چنين گفتند: گواهي مي‌دهيم كه ما شنيديم رسول خدا فرمود: «من كنت مولا، فهذا علي مولاه». هر كه من مولاي او هستم علي مولاي اوست.

    همچنين از جمله كساني بود كه در كوفه به نفع حسين بن علي از مردم بيعت گرفت او در مكه به امام حسين عليه‌السلام پيوست و از آنجا تا كربلا ملازم آن حضرت بود و روز عاشورا در ركاب سيدالشهدا به شهادت رسيد.

    22- عبدالرحمن بن عزره بن حراق غفاري

    طبري،‌ شيخ‌ طوسي و خوارزمي از وي ياد كرده‌اند و در زيارت ناحيه و رجبيه از پدرش با نام عروه ياد شده است. جدش حراق از ياران اميرالمومنين علي عليه‌السلام بود كه در جنگ‌هاي سه‌گانه آن حضرت (جمل، صفين، نهروان) شركت جست. عبدالرحمن به همراه برادرش عبدالله كه هر دو از اشراف و بزرگان كوفه بودند در كربلا به حضور امام حسين عليه‌السلام رسيدند. او روز عاشورا به همراه برادر و به هنگام سبقت‌گيري ياران براي رفتن به ميدان نزد امام آمد. چنين گفتند: يا ابا عبدالله! سلام بر تو. دشمن حلقه محاصره را تنگ‌تر كرده تا جايي كه ما را تا كنار شما عقب رانده است. دوست داريم پيش رويتان كشته شويم و از شما محافظت كرده، دفاع كنيم.

    امام فرمود: مرحبا به شما! نزديك بياييد. آنها نزديك حضرت رفتند و سپس نبرد را آغاز كردند. عبدالرحمن اين رجز را به زبان داشت:

    قد علمت حقا بنو غفار

    و خندف بعد بني نزار

    لأضربن معشر الاشرار

    بالمشريف الصارم البتار

    به درستي بني‌غفار و خندف و بني‌نزار مي‌دانند كه گروه اشرار را با شمشيرهاي تيز و بران مي‌زنم.

    عبدالرحمن و برادرش در حضور امام نبرد سختي كردند و به شهادت رسيدند. در زيارت ناحيه و رجبيه از او ياد شده است.

    23- عبدالله بن عمير كلبي

    طبري،‌ خوارزمي و مجلسي از وي ياد كرده‌اند و نامش در زيارت ناحيه مقدسه و رجبيه نيز آمده است. او مردي گندمگون،‌ بلندقامت و داراي بازواني ستبر و شانه‌هايي فراخ بود. عبدالله كه به پهواني و دليري و شرافت شهره بود در كوفه سكونت داشت. او در نخلستان شهر،‌ گروهي را ديد كه آماده پيوستن به امام بوند، چون از ماجرا آگاه شد چنين گفت: والله از قديم به جنگ با اهل شركت علاقه داشتم و به نظرم جنگ با دشمنان پسر دختر پيامبر، ثوابش كمتر از ثواب جهاد با مشركان نباشد. اين ماجرا را با همسر خود ام‌وهب در ميان گذاشت و همسرش نيز او را تشويق نمود، از اين رو به اتفاق همسرش ام‌وهب شبانه كوفه را ترك كرده و خود را به امام حسين(ع) رساندند. روز عاشورا چون عمر بن سعد با پرتاب چند تير جنگ را آغاز كرد دو نفر از سپاه ابن سعد به ميدان آمدند هماورد خواستند. حبيب و برير از جا برخاستند؛ اما امام ممانعت كرد تا آنكه عبدالله بن عمير برخاست و از حضرت اجازه خواست. امام حسين عليه‌السلام چون قامت او را ديد اجازه فرمود. ابن عمير به مصاف آن دو رفت و هر دو را كشت و در حالي كه انگشتان دست چپش قطع شده بود نزد امام بازگشت. عبدالله در جناح چپ امام شمشير مي‌زد و سرانجام به دست هاني بن ثبيت حضرمي و بكير بن حي تميمي شهيد شد.

    24- عمرو بن جناده بن حارث انصاري

    ابن شهرآشوب، خوارزمي و مجلسي از وي ياد كرده‌اند. به شهادت برخي از منابع او همراه پدرش جناده بن حارث انصاري در كربلا به شهادت مي‌رسند. وي پس از شهادت پدرش رجز خوانده به دشمن حمله برد و سرانجام به شهادت رسيد. عمرو بن جناده همان جواني است كه ارباب مقاتل آورده‌اند: «شاب قتل ابوه في المعركه» جواني كه پدرش در معركه شهيد شده بود. روز عاشورا مادرش به او دستور داد كه پيش برود و به كارزار بپردازد. همين كه امام مشاهده كرد كه اين جوان آهنگ رفتن به ميدان دارد فرمود: «اين جواني است كه پدرش شهيد شده است و شايد مادرش راضي نباشد كه به ميدان رود.» جوان گفت: « مادرم به من دستور داده است.» و سپس رهسپار ميدان شد و به شهادت رسيد. پس از به شهادت رسيدنش، سپاه دشمن سر او را از تنش جدا كردند و به طرف سپاه امام حسين عليه‌السلام افكندند. مادرش آن سر را برداشت و آن را به سمت سپاه دشمن پرتاب كرده با آن كسي را كشت.

    24- عمرو بن خالد صيداوي

    طبري، خوارزمي و مجلسي از وي ياد كرده‌اند. همچنين نام او در زيارت ناحيه آمده است. در زيارت رجبيه نيز با نام «عمرو بن خلف» از او ياد شده است. صيداوي منسوب به صيدا، تيره‌اي از قبيله بني اسد هستند. عمرو از شخصيت‌هاي نامور كوفه و از شيعيان بااخلاص پيرو اهل بيت بوده همراه مسلم قيام كرد و پس از بي‌وفايي كوفيان، مخفي شد و چون از زبان قيس بن مصهر از حركت امام آگاه شد به همراه جمعي از شيعيان و غلام خود و با راهنمايي طرماح در منزلگاه «عزيب الهجانات» به امام حسين عليه‌السلام پيوست. حر قصد بازداشت آنان را داشت كه با برخورد شديد امام مواجهه شد و آن حضرت بر دفاع از ايشان تاكيد كرد. در روز عاشورا او همراه همسفران خود به دشمن تاخت و چون در محاصره قرار گرفت ابوالفضل به ياري آنان شتافت، در ميان راه مجدداً دشمن به عمرو و همراهانش حمله برد او و دوستانش به خوبي جنگيدند و سرانجام به شهادت رسيدند.

    25- عمرو بني‌قرضه بن كعب انصاري

    طبري، خوارزمي، ابن‌شهرآشوب و مجلسي از وي ياد كرده‌اند. در زيارت ناحيه نيز نام او آمده است. پدر او قرضه از صحابه پيامبر در امويان و نيز از اصحاب علي عليه‌السلام بود و در جنگ‌هاي آن حضرت شركت داشته است. او از سوي علي عليه‌السلام بر ولايت فارس منصوب شد. عمرو پيش از آغاز جنگ خود را به كربلا رساند و به حضور امام حسين عليه‌السلام شرفياب شد. وي به عنوان نماينده امام در گفت و گو با عمر بن سعد شركت مي‌كرد. عمرو روز عاشورا براي حفاظت از امام جلوي ايشان ايستاد و از تيرهاي دشمن استقبال كرد. وي عاشقانه جنگيد و خود را آماج شمشيرها و تيرهايي كه حسين بن علي عليه‌السلام را هدف مي‌گرفت قرار داد و در حالي كه بدنش از تير دشمن سوراخ سوراخ شده بود گفت: «اي پسر رسول خدا! آيا به عهد خود وفا كردم؟» حضرت فرمود: « آري تو پيش از من به بهشت مي‌روي و سلام مرا به پيامبر برسان» اين دلباخته حسين بن علي كه گويا با آن مجاهدت مخلصانه و ايثار عاشقانه‌اش در اداي وظيفه خود ترديد داشت پس از تحصيل اطمينان به نبرد با دشمن ادامه داد تا به شهادت رسيد.

    26- عمر بن عبدالله (ابوثمامه) صائري

    طبري و ابن شهر آشوب از وي ياد كرده‌اند و شيخ طوسي نام او را عمرو بن ثمامه و خوارزمي و مجلسي نيز ابوثمامه صيداوي ذكر كرده‌اند. در دو زيارت ناحيه و رجبيه به نام او عمر بن عبدالله صائري اشاره شده است. ابوثمامه تابعي و از شجاعان عرب و چهره‌هاي برجسته شيعه و از اصحاب علي عليه‌السلام بود كه در جنگ‌هاي آن حضرت شركت داشت. بعد از آن در خدمت امام حسن عليه‌السلام بود و در كوفه سكنا گزيد. او در نهضت مسلم بن عقيل مسئول دريافت اموال و خريدن اسلحه بود و مسلم او را به فرماندهي بر نيروهاي قبايل تميم و همدان گمارد. پس از شكست نهضت مسلم در كوفه، متواري شد و ابن زياد به شدت به جست و جوي او پرداخت. ابوثمامه قبل از شروع جنگ خود را از كوفه به كربلا رساند و به امام پيوست و ظهر روز عاشورا و پس از حمله‌هاي دشمن كه بسياري از ياران امام به شهادت رسيده بودند ابوثمامه چون به خورشيد نگريست نزد امام آمد و گفت: يا اباعبدالله! جانم به فدايت! من مي‌بينم اينها به شما نزديك شده‌اند،‌ نه والله! شما كشته نخواهي شد، مگر اينكه ان‌شاءالله من پيش رويتان به قتل برسم، اما دوست دارم زماني كه پروردگارم را ملاقات مي‌كنم اين نمازي را كه وقتش نزديك شده خوانده باشم. امام سرش را بلند كرد و فرمود: نماز را ياد كردي؛ خدا شما را از نمازگزاران و يادكنندگان خويش قرار دهد! آري وقت نماز است. آنگاه فرمود: از آنها بخواهيد دست نگه دارند تا ما نماز بخوانيم.

    ابومخنف مي‌گويد: ابوثمامه صائري پس از برپايي نماز نزد امام حسين عليه‌السلام رفت و گفت: تصميم دارم كه به يارانم ملحق شوم و خوش ندارم كه بمانم و تو را در ميان خانواده‌ات تنها و كشته ببينم. امام نيز به او اجازه داد و فرمود: برو و ما هم به زودي به تو ملحق خواهيم شد. ابوثمامه به ميدان رفت و جنگيد و جراحت‌هاي بسياري برداشت و آنگاه به دست عموزاده خود قيس بن عبدالله صائري شهيد شد.

    27- مجمع بن عبدالله عائزي مزحجي

    طبري از او ياد كرده همچنين نامش در زيارت رجبيه و ناحيه آمده است. پدر او عبدالله از صحابه پيامبر و خود مجمع جزء تابعين و از ياران اميرالمومنين علي عليه‌السلام بود. مجمع به همراه پدرش عائز و عمرو بن خالد به امام حسين عليه‌السلام پيوست. حر قصد دستگيري آنان را داشت كه با مداخله و حمايت امام مواجه شد. امام از مجمع سراغ مردم كوفه را گرفت و مجمع نيز در پاسخ گفت: اشراف و بزرگان مردم رشوه‌هاي كلاني ستانده‌اند و كيسه‌هاي خود را پر كرده‌اند تا دوستدار حكومت باشند. آنان همگي بر ظلم و ستم بر شما متحدند. اما مردم دل‌هايشان گرايش به شما دارد و ليكن شمشيرهايشان فردا بر قصد شما خواهد بود». امام از قيس بن مصهر جويا شد و مجمع نيز دستگيري او را توسط حصين بن نمير به امام خبر داد. مجمع بن عبدالله به همراه همسفران خود در روز عاشورا به دشمن تاخته، جملگي در يك مكان به شهادت رسيدند.

    28- مسلم بن عوسجه اسدي

    مسلم از ياران و صحابه پيامبر اكرم بود. تمامي منابع تاريخي نام او را ذكر كرده‌اند. او اولين شهيد از اصحاب امام حسين عليه‌السلام بود. او را انساني شريف، پارسا،‌ شجاع و سواركاري بنام دانسته‌اند. فرزند عوسجه در بسياري از جنگ‌ها و فتوحات اسلامي شركت جست. مسلم از شخصيت‌هاي با نفوذ كوفه بود و از كساني است كه براي امام حسين عليه‌السلام نامه‌ نوشت و تا پاي جان نيز بر آن دعوت ايستاد. او براي امام از كوفيان بيعت گرفت و خود را در خدمت مسلم بن عقيل قرار داد و سفير امام نيز در برنامه اقامت كوتاه خود او را در راس گروهي از طايفه مذحج و اسد گذارد. پس از كشته شدن مسلم بن عقيل و هاني، پسر عوسجه مدتي متواري بود و آنگاه به همراه خانواده خويش از كوفه گريخت و خود را به كربلا رساند و در ركاب امام حسين عليه‌السلام جاي گرفت. وقتي امام از اصحاب خود خواست كه چون شب در آيد، هر يك دست برادري و فرزندي از آن من بگيرد و برود و مرا تنها گذارد كه مقصود منم و شما را هيچ تعرضي نرسانند. ياران تجديد عهد كردند. مسلم بن عوسجه پس از برادران امام و اهل بيت، لب به سخن گشود و گفت: يا ابن رسول‌الله! آنگاه چگونه باشد كه ما اينجا تو را بگذاريم وخوش‌آمد خويش گيريم؟ در جهان از ما لئيم‌تر هيچ‌كس نباشد‌ اگر چنين كنيم. پناه مي‌برم به خدا از اين كه فرمودي از ركاب همايوني تو دوري كنيم. جان من فداي تو باد! تا نفس مي‌توانيم زد، در حضور تو با دشمنان مي‌كوشيم و جنگ مي‌كنيم تا نيزه‌هاي ما خرد شود و شمشيرهاي ما بشكند. والله كه اگر هيچ سلاح نداشته باشيم، چندان كه توانيم و طاقت باشد با ايشان جنگ مي‌كنيم. تا در تن رمقي باشد در تحصيل رضاي تو مي‌كوشيم تا جان در خدمت تو بدهيم.

    روز عاشورا چون جنگ آغاز شد، مسلم پس از حمله سخت در مسيره (جناح چپ سپاه) ياران امام به دشمن حمله برد. او پيوسته شمشير مي‌زد و اين رجز را بر زبان مي‌راند.

    ان تسئلوا عني فاني ذولبد

    من فرع قوم في دري بني‌اسد

    فمن بغانا حايد عن‌الرشد

    و كافر بدين جبار الصمد

    اگر از شخصيت من سوال كنيد، من شيري هستم از تيره قومي از بندگان بني‌اسد. هر كس بر ما ستم كند گمراه است و به دين خداي بي‌نياز، كافر شده است.

    به گفته ابن‌اعثم كوفي، مسلم جنگي سخت كرد و زخمي گران يافته در آن هنگامه نبرد دو نفر به نام‌هاي مسلم بن عبدالله جنابي و عبدالرحمن بن ابي‌خشكار بجلي در كشتن او همدست شدند. چون مسلم بن عوسجه بر زمين افتاد، امام حسين عليه‌السلام به همراه حبيب بر بالين او آمد و به او چنين فرمود: رحمك الله يا مسلم؛ خدا تو را بيامرزد! مسلم در آن لحظه به دوست خود حبيب سفارش كرد كه امام را تنها نگذارد.

    29- مسلم بن كثير ازدي اعرج

    شيخ طوسي از او در شمار اصحاب امام حسين عليه‌السلام ياد كرده است. در زيارت ناحيه نام او مسلم بن كثير ازدي و در زيارت رجبيه نيز سليمان بن كثير آمده است. مسلم، اهل كوفه و از تابعين و اصحاب اميرالمومنين علي عليه‌السلام بود و در برخي از جنگ‌هاي آن حضرت شركت كرد و مجروح شد و پايش آسيب ديد. وي از كوفه بيرون آمد و در كربلا به امام حسين عليه‌السلام پيوست و روز عاشورا در حمله نخست به شهادت رسيد.

    30- نافع بن هلال جملي

    طبري و شيخ طوسي از او ياد كرده‌اند و در زيارت ناحيه نام بجلي آمده است. در زيارت رجبيه نيز بدون نسبت دادن به قبيله‌اي از او ياد شده است. نافع مردي شريف، بزرگوار، شجاع، قاري قرآن، نويسنده، محدث و از ياران اميرالمومنين علي عليه‌السلام بود. در جنگ‌هاي سه‌گانه آن حضرت شركت جست. او بين راه مكه و كربلا و پيش از شهادت حضرت مسلم به امام حسين پيوست. هنگامي كه در كربلا تشنگي به امام حسين عليه‌السلام و يارانش شدت گرفت به همراه حضرت عباس براي آوردن آب تلاش كرد وي روز عاشورا نام خود را روي تيرهاي زهرآگين خود مي‌نوشت و همواره با آنها تيراندازي مي‌كرد و وقتي تيرهايش تمام شد شمشير كشيد و بر سپاه كوفه تاخت. كوفيان با سنگ و تير به او حمله‌ور شدند و بازوهايشان را شكستند و زنده دستگير نمودند. شمر او را نزد عمر بن سعد برد و سپس به دست شمر به شهادت رسيد. جملي منصوب به جمل بن سعد از قبيله مذحج بودند.

    31- وهب بن عبدالله بن جناب كلبي

    خوارزمي، ابن‌شهر‌آشوب و مجلسي از او نام برده‌اند. برخي گزارش‌ها حكايت دارد كه مادر و همسر وهب نيز در كربلا به همراه او بودند و در برخي منابع گفته شده كه همسرش به شهادت رسيد اما خوارزمي معتقد است كه مادر وهب به شهادت رسيد نه همسرش. در برخي منابع نامش وهب بن وهب ثبت شده است. به گفته برخي از ارباب مقاتل و مورخان او به وسيله حسين بن علي عليه‌السلام با مادرش به اسلام گرويد و در رجزي كه پس از ورود به ميدان نبرد در مقابل دشمن بر سربلندي و شجاعت خواند ميزان عشق خود را به آن حضرت و اسلام و نيز نفرت خويش را به دشمنان اسلام و امام ابراز كرد و گفت:

    ان تنكروني فأنا بن الكلبي

    سوف تروني و ترون ضربي

    و حملتي وصولتي الحرب

    ادرك ثاري بعد ثار صحبي

    و أدفع الكرب امام الكرب

    ليس جهادي في الوغي باللعب

    اگر مرا نمي‌شناسيد، من پسر عبدالله كلبي‌ام. به زودي ضربت شمشير، حمله و قدرت مرا در جنگ خواهيد ديد. من چون ديگر همراهانم خود را نثار دفاع از امام مي‌نمايم. دفاع و جنگ من جدي و با آگاهي است نه بازي.

    او در اين رجز بدون انتظار ترحم از دشمن به تهديد آنان پرداخت و شفاف و صريح هدف خود را از جنگ با آنها، دفاع از امام بيان داشت و از پايداري‌ در راه آن تا پاي جان سخن گفت: تا همگان بدانند اولاً جانبازي براي «برتر از جان» يعني امام است. ثانياً اين امر همراه آگاهي است. ثالثاً جدي و برخاسته از اعتقاد است. سپس به كارزار با دشمن پرداخت و پيوسته جنگيد و جمعي را كشت و سرانجام پس از جدا شدن هر دو دست از بدن به شهادت رسيد.

    32- يزيد بن زياد بن مهاصر ابوشعثاد كندي

    طبري، خوارزمي و ابن شهرآشوب از وي ياده كرده‌اند. همچنين نامش در زيارت ناحيه آمده است. او را مردي دلير، باجسارت و شريف دانسته‌اند. از كساني است كه به امام پيوست. برخي مدعي‌اند پس از رسيدن نيروهاي حر به امام ملحق شد و برخي نيز از حضور او در جمع نيروهاي حر ياد مي‌كنند. ابن‌اعثم، ابوالشعثاد را مردي از اصحاب حر مي‌دانست كه به پيك ابن‌زياد عتاب كرد. ابوالشعثاد چون پيك ابن‌زياد را نزد حر ديد او را شناخت و به او تندي كرد و نتيجه همكاري‌اش با ابن‌زياد را عار و دوزخ شمرد و با خواندن اين آيه «آنها را اماماني قرار داده‌ايم كه به آتش دعوت مي‌كنند و در روز قيامت ياري نمي‌شوند» او را مصداق آن شمرد. گويا ابوشعثاد همراه سپاه حر و سپاه ابن‌سعد بود و چون پيشنهاد حسين عليه‌السلام را رد كردند از سپاه سعد جدا شد.

    ابوشعثاد، روز عاشورا به ميدان رفت. او سواره مي‌جنگيد و چون اسبش را پي كردند او چون تيرانداز ماهري بود نزد امام روي زانوهايش نشست و يكصد تير به سمت دشمن انداخت. امام نيز با تشويق او چنين دعا فرمود: خدايا! تيرش را به هدف برسان و بهشت را پاداش او قرار ده.

    وقتي تيرهاي ابواشعثاد تمام شد و از جايش بلند شد و گفت: تنها پنج عدد به هدف اصابت نكرد و آنگاه با شمشير به دشمن حمله برد و اين رجز را خواند:

    انا يزيد و ابي مهاصر

    كانني ليث بغيل خادر

    يا رب اني ‌للحسين ناصر

    و لإبن سعد تارك و هاجر

    من يزيدم پدرم مهاصر است از شيري كه در پيشه خفته است دليرترم. پروردگارا! من ياور حسينم. ابن سعد را ترك گفته و به سوي حسين هجرت نموده‌ام.

    او به جنگ ادامه داد تا كه به شهادت رسيد.

    33- يزيد بن نبيط عبدي

    طبري از وي ياد كرده و در زيارت ناحيه نام او يزيد بن ثبيت قيسي آمده است. در زيارت رجبيه بدر بن رقيط ثبت شده است. او از شيعيان بصره و بزرگ قوم خود بود و از ياران ابوالاسود نيز به شمار مي‌آمد. ابن‌ثبيط به خانه ماريه كه مركز اجتماعات شيعيان بصره بود آمد و رفت داشت و با دقت ماجراي حركت امام را پي مي‌گرفت. او مصمم شد كه خود را به امام حسين عليه‌السلام محلق كند و ده پسر خود را از اين تصميم آگاه كرد و از آنان دعوت به همراهي كرد كه دو نفر به نامه‌هاي عبدالله و عبيدالله جواب مثبت دادند. يزيد بن ثبيط در خانه ماريه از شيعيان ديگر نيز دعوت كرد كه آنان، ترس از كارگزاران ابن ‌زياد را بهانه ساختند و جواب رد دادند. ابن‌ثبيط با دو پسر خود و غلامش و همچنين دو نفر ديگر به نام‌هاي ادهم و سيف، بصره را به قصد مكه ترك كردند و از راه بيابان خشك و بيراهه خود را به سرزمين وحي رساندند و در ابطح به حضور امام حسين عليه‌السلام راه يافتند. يزيد بن نبيط پس از استراحت به طرف منزل امام رفت و امام نيز پس از آگاهي از حضور ابن نبيط به منزل او رفته منتظر بازگشت او شد. يزيد بصري نيز بي‌درنگ به خانه بازگشت و چون امام را ديد شادي خود را با گفتن اين آيه نشان داد: قل بفضل‌الله و برحمته فبذلك فليفرحوا... (يونس، 58)؛ بگو به فضل و رحمت خداست كه (مومنان) بايد شاد شوند.

    او در كنار حضرت نشست و ماجراهاي خود را براي ايشان بازگو كرد و امام نيز برايش دعاي خير كرد. ابن نبيط سپس اقامتگاه خود را به استراحت گاه امام نزديك كرد و آنگاه همراه ايشان راهي كربلا شد. او در روز عاشورا در يك جنگ تن به تن به شهادت رسيد. عبدي منصوب به عبدالعيس است.

    منابع:

    1- مناقب آل ابي‌طالب، ابن شهرآشوب، قم، المطبعه العلميه

    2- الاقبال، ابن‌طاووس، قم، العلوم اسلامي

    3- اعيان الشيعه، سيدمحسن امين، بيروت، دارالتعارف، بي‌تا

    4- مقتل‌الحسين، الموفق بن احمد خوارزمي، نجف و مطبعه الزهرا

    5- تاريخ طبري، محمد بن جرير طبري، بيروت

    6- رجال طوسي، محمدبن حسن طوسي، قم: نشر اسلامي

    7- بحارالانوار، محمدباقر مجلسي، ايران، موسسه الفباء 1403

    8- انصارالحسين، محمدمهدي شمس‌الدين، تهران، موسسه البعثه،1407‌ق

    9- چهره‌ها در كربلا، محمدباقر پوراميني، بوستان كتاب، قم، 1382

    10- نگاهي نو به جريان عاشورا، گروهي از پژوهشگران زير نظر سيدعليرضا واسعي، پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامي 1383.

    سایت سازمان تبلیغات اسلامی

     

     

    Pasted from <http://www.rasekhoon.net/Article/Show-17132.aspx>

     

شهادت عبدالله بن مسلم بن عقيل

 


شهادت عبدالله بن مسلم بن عقيل

محمد بن ابوطالب فرموده اول كسي كه از اهل بيت امام حسين عليه السلام به مبارزت بيرون شد عبدالله بن مسلم بود و رجز مي‌خواند و مي‌فرمود:

وَفِقْيَه بادُوا عَلي دين النَّبِيّ

لكِنْ خِيارٌ وَ كِرامُ النَّسَبِ

اَلْيَوْمَ اَلْثي مُسْلِماً وَ هُوَاَبي

لَيْسُوا بِقَوْمٍ عُرِفُوا بِالْكَذِبِ

مِنْ هاشِمِ السّاداتِ اَهْل النَّسَب.

پس كارزار كرد و نود و هشت نفر را در سه حمله به درك فرستاد، پس عمرو بن صبي او را شهيد كرد. رحمه الله عليه.

ابوالفرج گفته كه مادرش رقيه دختر اميرالمؤمنين علي بن ابيطالب عليه السلام بوده، و شيخ مفيد و طبري روايت كرده‌اند كه عمرو بن صبيح تيري به جانب عبدالله انداخت و عبدالله دست خود را سپر پيشاني خود كرد آن تير آمد و كف او را بر پيشاني او اندوخت، عبدالله نتوانست دست خود را حركت دهد پس ملعوني ديگر نيزه بر قلب مباركش زد و او را شهيد كرد.

ابن اثير گفته كه فرستاد مختار جمعي را براي گرفتن زيد بن رقاد، و ابن زيد مي‌گفت كه من جواني از اهل بيت امام حسين عليه السلام را كه نامش عبدالله بن مسلم را تيري زدم در حاليكه دستش بر پيشانيش بود وقتي او را تير زدم شنيدم كه گفت خدايا اين جماعت ما را قليل و ذليل شمردند خدايا بكش ايشان را همچنان كه كشتند ايشان ما را، پس تير ديگري به او زده شد پس من رفتم نزد او ديدم او را كه مرده است تير خود را بر دل او زده بودم از دل او بيرون كشيدم و خواستم آن تير را كه بر پيشانيش جاي كرده بود بيرون آورم. بيرون نمي‌آمد. وَلَمْ اَزَلْ اَتَضَنَّضُ الأخَر عَنْ جَبْهَتِهِ حَتّي اَخَذْتُهُ وَ بَقِيَ النَّصْل پس پيوسته او را حركت دادم تا بيرون آوردم چون نگاه كردم ديدم پيكان تير در پيشانيش مانده و تير از ميان پيكان بيرون آمده. بالجمله اصحاب مختار به جهت گرفتن او آمدند، زيد بن رقاد با شمشير به سوي ايشان بيرون آمد، ابن كامل كه رئيس لشكر مختار بود لشكر را گفت كه او را نيزه و شمشير نزنيد بلكه او را تيرباران و سنگ باران نمائيد، پس چندان تير و سنگ بر او زدند كه بر زمين افتاد پس بدن نحسش را آتش زدند در حالي كه زنده بود و نمرده بود.

و بعضي از مورخين گفته‌اند كه بعد از شهادت عبدالله بن مسلم آل ابوطالب جملگي به لشكر حمله آوردند، جناب سيدالشهداء عليه السلام كه چنين ديد ايشان را صيحه زد و فرمود: صَبْراً عَلَي الْمَوتِ يابَني عمومتي.

هنوز از ميدان برنگشته بودند كه از بين ايشان محمد بن مسلم به زمين افتاد و كشته شد. رضوان الله عليه، و قاتل او ابومرهم ازدي و لقيط بن اياس جهني بود.

منبع: www.emamhossein.com

 

 

Pasted from <http://www.rasekhoon.net/Article/Show-17129.aspx>

 

علل و انگيزه هاى نهضت عاشورا

 


    علل و انگيزه هاى نهضت عاشورا

    نهضت چند ماهيتى

    انـقـلاب آگـاهـانه مى تواند ماهيتهاى مختلف داشته باشدم . اتفاقاً در قضاياى امام حسين ، عوامل زيادى مؤ ثر است كه اين عوامل سبب شده است كه نهضت امام حسين يك نهضت چند ماهيتى باشد نه تك ماهيتى . يكى از تفاوتهايى كه ميان پديده هاى اجتماعى و پديده هاى طبيعى هـسـت ايـن اسـت كـه پديده طبيعى بايد تك ماهيتى باشد، نمى تواند چند ماهيتى باشد. يك فـلز در آن واحـد نـمـى تواند كه هم ماهيت طلا را داشته باشد و هم ماهيت مس را. ولى پديده هاى اجتماعى مى توانند در آن واحد چند ماهيتى باشند. خود انسان يك اعجوبه اى است كه در آن واحـد مـى تواند چند ماهيتى باشد. اينكه سارتر و ديگران گفته اند كه انسان وجودش بر ماهيتش تقدم دارد، اين مقدارش درست است . نه به تعبيرى كه آنها مى گويند درست است ، يـك چـيـز عـلاوه اى هم در اينجا هست و آن اينكه انسان در آن واحد مى تواند چند ماهيت داشته بـاشـد؛ مـى تـوانـد مـاهـيـت فـرشـتـه داشـتـه بـاشـد، در هـمـان حـال مـاهـيـت خـوك هم داشته باشد، در همان حال ماهيت پلنگ هم داشته باشد كه اين ، داستان عظيمى است در فرهنگ و معارف اسلامى .

    پـديـده اجـتـمـاعـى مـى تـوانـد چند ماهيتى باشد. اتفاقاً قيام امام حسين از آن پديده هاى چند مـاهـيـتـى اسـت ، چـون عوامل مختلف در آن اثر داشته است . مثلاً يك نهضت مى تواند ماهيت عكس العـمـلى داشـتـه باشد يعنى صرفاً عكس العمل باشد، و مى تواند ماهيت آغازگرى داشته بـاشـد. اگـر يـك نـهـضـت مـاهـيـت عـكـس العـمـلى داشـتـه بـاشـد. مـى تـوانـد يـك عـكـس العـمـل مـنـفـى بـاشـد در مـقـابـل يـك جـريـان ، و مـى تـوانـد يـك عـكـس العمل مثبت باشد در مقابل جريان ديگر، همه اينها در نهضت امام حسين وجود دارد. اين است كه اين نهضت يك نهضت چند ماهيتى شده است .

    در نـهـضت حسينى عوامل متعددى دخالت داشته است و همين امر سبب شده است كه اين حادثه با ايـنـكـه از نـظـر تـاريـخـى و وقـايـع سـطـحـى طـول و تـفـصـيـل زيـادى نـدارد، از نـظر تفسيرى و از نظر پى بردن به ماهيت اين واقعه بزرگ تـاريخى ، بسيار پيچيده باشد. يكى از علل اينكه تفسيرهاى مختلفى درباره اين حادثه شـده و احـيـانـاً سـوء اسـتفاده هايى از اين حادثه عظيم و بزرگ شده است . پيچيدگى اين داسـتـان اسـت از نـظر عناصرى كه در به وجود آمدن اين حادثه مؤ ثر بوده اند. ما در اين حـادثـه بـه مـسـائل زيـادى بـر مـى خوريم ؛ در يك جا سخن از بيعت خواستن از امام حسين و امـتـنـاع امام از بيعت كردن است ، در جاى ديگر دعوت مردم كوفه از امام و پذيرفتن امام اين دعوت راست ، در جاى ديگر امام به طور كلى بدون توجه به مساءله بيعت خواستن و امتناع از بـيـعـت و بـدون ايـنـكـه اسـاساً توجهى به اين مساءله بكند كه مردم كوفه از او بيعت خـواسـتـه انـد، او را دعوت كرده اند يا نكرده اند، از اوضاع زمان و وضع حكومت وقت انتقاد مـى كـنـد، شـيـوع فـسـاد را مـتـذكـر مـى شـود، تـغـيـيـر مـاهـيـت اسـلام را يـاد آورى مى كند، حلال شدن حرامها و حرام شدن حلالها را بيان مى نمايد، و آن وقت مى گويد: وظيفه يك مرد مسلمان اين است كه در مقابل چينين حوادثى ساكت نباشد. در اين مقام مى بينيم امام نه سخن از بـيعت مى آورد و نه سخن از دعوت ، نه سخن از بيعتى كه يزيد از او مى خواهد و نه سخن از دعوتى كه مردم كوفه از او كرده اند.

    قـضـيـه از چه قرار است ؟ آيا مساله مساله بيعت بود؟ آيا مساله مساله دعوت بود؟ آيا مـسـاله مـسـاله اعـتـراض و انـتقاد و يا شيوع منكرات بود؟ كداميك از اين قضايا بود؟ اين مـسـاله را مـا بـر چه اساسى توجيه كنيم ؟ بعلاوه چه تفاوت واضح و بيّنى ميان عصر امـام يـعـنـى دوره يـزيـد بـا دوره هـاى قبل بوده ؟ بالخصوص با دوره معاويه كه امام حسن عليه السلام با معاويه صلح كرد ولى امام حسين عليه السلام به هيچ وجه سر صلح با يزيد نداشت و چنين صلحى را جايز نمى شمرد.

    حـقـيـقـت مـطـلب ايـن اسـت كـه هـمـه ايـن عـوامـل ، مـؤ ثـر و دخـيـل بـوده اسـت ؛ يـعـنـى هـمـه ايـن عـوامـل وجـود داشـتـه و امـام در مـقـابـل هـمـه ايـن عـوامـل عكس العمل نشان داده است . پاره اى از عكس العملها و عملهاى امام بر اسـاس امـتناع از بيعت است ، پاره اى از تصميمات امام براساس دعوت مردم كوفه است . و پـاره اى بـراسـاس مـبـارزه بـا مـنـكـرات و فـسـادهـايـى كـه در آن زمـان بـه هـر حـال وجـود داشـتـه اسـت . هـمـه ايـن عـناصر، در حادثه كربلا ـ كه مجموعه اى است از عكس العملها و تصميماتى كه از طرف وجود مقدس ابا عبداللّه عليه السلام اتخاذ شده ـ دخالت داشته است .

    عامل بيعت

    ابـتـدا دربـاره مـسـاله بـيـعـت بـحـث مـى كـنـيـم كـه ايـن عـامـل چـقـدر دخـالت داشـت و امـام در مقابل بيعت خواهى چه عكس العملى نشان داد و تنها بيعت خواستن براى امام چه وظيفه اى ايجاب مى كرد؟

    دو مفسده موجود در بيعت با يزيد:

    1 ـ تثبيت خلافت موروثى

    هـمه شنيده ايم كه معاوية بن ابى سفيان با چه وضعى به حكومت و خلافت رسيد. بعد از آنـكـه اصـحـاب امام حسن (ع ) آنقدر سستى نشان دادند، امام حسن يك قرارداد موقت با معاويه امـضـا مى كند نه بر اساس خلافت و حكومت معاويه ، بلكه بر اين اساس كه معاويه اگر مـى خـواهـد حـكـومـت كـنـد بـراى مـدت مـحـدودى حكومت كند و بعد از آن مسلمين باشند و اختيار خـودشـان ، و آن كـسـى را كـه صلاح مى دانند به خلافت انتخاب كنند، و به عبارت ديگر بـه دنـبـال آن كسى كه تشخيص مى دهند و از طرف پيغمبر اكرم منصوب شده است بروند. تا زمان معاويه مساءله حكومت و خلافت يك مساءله موروثى نبود؛ مساءله اى بود كه درباره آن تـنـها دو طرز فكر وجود داشت : يك طرز فكر اين بود كه خلافت فقط و فقط شايسته كسى است كه پيغمبر به امر خدا او را منصوب كرده باشد، و فكر ديگر اين بود كه مردم حـق دارنـد خـليـفـه اى بـراى خـودشـان انـتـخـاب كـنـنـد. بـه هـر حـال ايـن مـسـاءله در مـيـان نـبـود كـه يك خليفه تكليف مردم را براى خليفه بعدى معين كند. براى خود جانشين معين كند، او هم براى خود جانشين معين كند و ... و ديگر مساله خلافت نه داير مدار نصّ پيغمبر باشد و نه مسلمين در انتخاب او دخالتى داشته باشند.

    2 ـ شخصيت خاص يزيد

    مـفـسـده دوم مـربـوط بـه شـخـصـيت خاص يزيد بود كه وضع آن زمان را از هر زمان ديگر مـتمايز مى كرد. او نه تنها مرد فاسق و فاجرى بود بلكه متظاهر و متجاهر به فسق بود و شـايـسـتـگـى سـيـاسـى هـم نـداشـت . مـعـاويـه و بـسـيـارى از خـلفـاى آل عـبـاس هـم مـردمـان فـاسـق و فاجرى بودند، ولى يك مطلب را كاملاً درك مى كردند و آن ايـنـكـه مـى فـهـمـيـدنـد اگـر بخواهند ملك و قدرتشان باقى بماند بايد تا حدود زيادى مـصـالح اسلامى را رعايت كنند، شئون اسلامى را حفظ كنند. اين را درك مى كردند كه اگر اسلام نباشد آنها هم نخواهند بود. مى دانستند كه صدها ميليون جمعيت از نژادهاى مختلف چه در آسيا، چه در افريقا و چه در اروپا كه در زير حكومت واحد در آمده اند و از حكومت شام يا بـغـداد پـيروى مى كنند، فقط به اين دليل است كه اينها مسلمانند، به قرآن اعتقاد دارند و بـه هـر حـال خـليـفـه را يـك خليفه اسلامى مى دانند، و الا اولين روزى كه احساس كنند كه خـليـفـه خـود بـر ضـد اسـلام اسـت ، اعـلام اسـتـقـلال مى كنند. چه موجبى داشت كه مثلاً مردم خراسان ، شام و سوريه ، مردم قسمتى از آفريقا از حاكم بغداد يا شام اطاعت كنند؟ دليلى نـداشـت . و لهـذا خـلفـايـى كه عاقل ، فهميده و سياستمدار بودند، اين را مى فهميدند كه مجبورند تا حدود زيادى مصالح اسلام را رعايت كنند. ولى يزيدبن معاويه اين شعور را هم نـداشـت ؛ آدم متهتكى بود، آدم هتاكى بود، خوشش مى آمد به مردم و اسلام بى اعتنايى كند، حـدود اسلامى را بشكند. معاويه هم شايد شراب مى خورد (اينكه مى گويم شايد، از نظر تـاريـخى است چون يادم نمى آيد. ممكن است كسانى با مطالعه تاريخ ، موارد قطعى پيدا كـنـنـد)(1) ولى هـرگـز تـاريـخ نـشان نمى دهد كه معاويه در يك مجلس ، علنى شراب خورده باشد يا در حالتى كه مست است وارد مجلس شده باشد؛ در حالى كه اين مرد علناً در مجلس رسمى شراب مى خورد، مست لايعقل مى شد و شروع ميكرد به ياوه سرايى . تمام مورخين معتبر نوشته اند كه اين مرد، ميمون باز و يوزباز بود. ميمونى داشت كه به آن كنيه (اَباقيس ) داده بود و او را خيلى دوست مى داشت . چون مادرش زن باديه نشين بود و خودش هم در باديه بزرگ شده بود، اخلاق باديه نشينى داشت ، با سگ و يوز و ميمون انس و علاقه بالخصوصى داشت . مسعودى در مروج الذهب مى نويسد: (ميمون را لباسهاى حـريـر و زيـبـا مـى پـوشـانـيـد و در پـهـلو دسـت خـود بـالاتـر از رجـال كـشـورى و لشـكـرى مى نشاند)! اين است كه امام حسين (ع ) فرمود: (وَ علَى الاِسلامِ السَّلامُ اِذ قـَدْ بـُلِيَت الامَّةُ براعٍ مِثلِ يَزيدَ) (2). ميان او و ديگران تفاوت وجود داشت . اصلاً وجود اين شخص تبليغ عليه اسلام بود. براى چنين شخصى از امام حسين (ع ) بـيـعـت مـى خـواهند! امام از بيعت امتناع مى كرد و مى فرمود: من به هيچ وجه بيعت نمى كنم . آنها هم به هيچ وجه از بيعت خواستن صرف نظر نمى كردند.

    ايـن يـك عـامـل و جـريان بود: تقاضاى شديد كه ما نمى گذاريم شخصيتى چون تو بيعت نـكـند (آدمى كه بيعت نمى كند يعنى من در مقابل اين حكومت تعهدى ندارم ، من معترضم )، به هـيـچ وجـه حـاضـر نـبودند كه امام حسين (ع ) بيعت نكند و آزادانه در ميان مردم راه برود.اين بيعت نكردن را خطرى براى رژيم حكومت خودشان مى دانستند. خوب هم تشخيص داده بودند و هـمـيـن طـور هـم بـود. بـيـعـت نـكـردن امـام يـعـنـى مـعـتـرض ‍ بـودن ، قـبـول نـداشتن ، اطاعت يزيد را لازم نشمردن ، بلكه مخالفت با او را واجب دانستن . آنها مى گـفـتـنـد بـايـد بـيـعـت كـنـيـد، امـام مـى فـرمـود بـيـعـت نـمـى كـنـم . حال در مقابل اين تقاضا، در مقابل اين عامل ، امام چه وظيفه اى دارند؟ بيش از يك وظيفه منفى وظـيفه ديگرى ندارند: بيعت نمى كنم . حرف ديگرى نيست . بيعت مى كنيد؟ خير. اگر بيعت نـكنيد كشته مى شويد! من حاضرم كشته شوم ولى بيعت نكنم . در اينجا جواب امام فقط يك (نه ) است .

    بـه هـر حـال مـسـاءله اول و عـامـل اول در حـادثـه حسينى كه هيچ شكى در آن نمى شود كرد مـسـاءله بـيـعـت اسـت ؛ بـيعت براى يزيد كه به نص قطعى تاريخ ، از امام حسين (ع ) مى خـواسـتـنـد. يـزيـد در نـامـه خـصـوصـى خود چنين مى نويسد: (خِذِ الحُسينَ بِالبَيعَةِ اَخذاً شديداً) (3) حسين را براى بيعت گرفتن ، محكم بگير و تا بيعت نكرده رها نكن . امـام حـسـيـن هـم شديداً در مقابل اين تقاضا ايستاده بود و به هيچ وجه حاضر به بيعت با يـزيـد نـبـود؛ جوابش نفى بود و نفى . حتى در آخرين روزهاى عمر امام حسين كه در كربلا بودند، عمر سعد آمد و مذاكراتى با امام كرد؛ در نظر داشت با فكرى امام را به صلح با يزيد وادار كند (البته صلح هم جز بيعت چيز ديگرى نبود.) امام حاضر نشد. از سخنان امام كـه در روز عـاشـورا فـرمـوده انـد، كـامـلاً پـيـداسـت كـه بـر حـرف روز اول خـود هـمـچـنـان باقى بوده اند: (لا وَاللّهِ لا اُعطيكُم بِيَدى اِعطاءَ الذَّليلِ وَ لااَقِرُّ اِقرارَ العـَبـيد)(4) نه ، به خدا قسم هرگز دستم را به دست شما نخواهم داد. هرگز با يزيد بيعت نخواهم كرد؛ حتى در همين شرايطى كه امروز قرار گرفته ام و كشته شدن خودم ، عزيزانم و يارانم و اسارت خاندانم را مى بينم ، حاضر نيستم با يزيد بيعت كنم .

    ايـن عـامـل از چـه زمـانـى وجود پيدا كرد؟ از آخر زمان معاويه ، و شدت و فوريت آن بعد از مردن معاويه و به حكومت رسيدن يزيد بود.

    عامل دعوت مردم كوفه

    عـامـل دوم مـسـاءله دعـوت بـود. امـام حـسـيـن در آخـر مـاه رجـب كـه اوايـل حـكـومـت يـزيـد بـود، براى امتناع از بيعت از مدينه خارج مى شود و چون مكه حرم امن الهـى اسـت و در آنـجـا امـنـيـت بـيـشـتـرى وجود دارد و مردم مسلمان احترام بيشترى براى آنجا قـائل هـسـتـنـد و دسـتـگـاه حـكـومـت هـم مـجـبـور اسـت نـسـبـت بـه مـكـه احـتـرام بـيـشـتـرى قائل شود، به آنجا مى رود ـ روزهاى اولى است كه معاويه از دنيا رفته و شايد هنوز خبر مـردن او بـه كـوفـه نـرسـيـده ـ نه تنها براى اينكه آنجا ماءمن بهترى است بلكه براى اينكه مركز اجتماع بهترى است .

    در مـاه رجب و شعبان كه ايام عمره است ، مردم از اطراف و اكناف به مكه مى آيند و بهتر مى تـوان آنـهـا را ارشاد كرد و آگاهى داد. بعد موسم حج فرا مى رسد كه فرصت مناسبترى براى تبليغ است . بعد از حدود دو ماه نامه هاى مردم كوفه مى رسد. نامه هاى مردم كوفه بـه مـدينه نيامد و امام حسين نهضتش را از مدينه شروع كرده است . نامه هاى مردم كوفه در مكه به دست امام حسين رسيد، يعنى وقتى كه امام تصميم خود را بر امتناع از بيعت گرفته بـود و هـمـيـن تـصـمـيـم ، خـطـرى بزرگ براى او به وجود آورده بود. (خود امام و همه مى دانـسـتـند كه نه اينها از بيعت گرفتن دست بر مى دارند و نه امام حاضر به بيعت است .) بـنـابـرايـن دعـوت مـردم كـوفـه عـامـل اصـلى در ايـن نـهـضـت نـبـود بـلكـه عـامـل فـرعـى بـود. و حـداكـثـر تـاءثـيـرى كـه بـراى دعـوت مـردم كـوفـه مـى تـوان قـائل شـد اين است كه اين دعوت از نظر مردم و قضاوت تاريخ در آينده فرصت به ظاهر مناسبى براى امام به وجود آورد.

    كـوفـه ايالت بزرگ و مركز ارتش اسلامى بود.(5) اين شهر كه در زمان عمر بـن الخـطـاب سـاخـته شده ، يك شهر لشكرنشين بود و نقش بسيار مؤثرى در سرنوشت كـشـورهـاى اسـلامـى داشـت ، و اگـر مردم كوفه در پيمان خود باقى مى ماندند احتمالاً امام حـسـين (ع ) موفق مى شد. كوفه آنوقت را با مدينه يا مكه آنوقت نمى شد مقايسه كرد، با خراسان آنوقت هم نمى شد مقايسه كرد؛ رقيب آن فقط شام بود. حداكثر تاثير دعوت مردم كـوفـه ، در شـكل اين نهضت بود يعنى در اين بود كه امام حسين از مكه حركت كند و آنجا را مـركـز قـرار نـدهـد (البـتـه خـود مـكـه اشكالاتى داشت و نمى شد آنجا را مركز قرار داد). پيشنهاد ابن عباس را براى رفتن به يمن و كوهستانهاى آنجا را پناهگاه قرار دادن نپذيرد، مدينه جدش را مركز قرار ندهد، به كوفه بيايد، پس دعوت مردم كوفه در يك امر فرعى دخـالت داشـت ، در ايـنـكـه ايـن نـهـضـت و قـيـام در عـراق صـورت گـيـرد، والا عامل اصلى نبود.

    وقـتـى امـام در بـيـن راه بـه سـرحـد كوفه مى رسد بالشكر حر مواجه مى شود. به مردم كـوفـه مـى فـرمـايـد: شـما مرا دعوت كرديد، اگر نمى خواهيد بر مى گردم . معنايش اين نـيـست كه بر مى گردم و با يزيد بيعت مى كنم و از تمام حرفهايى كه در باب امر به مـعـروف و نـهى از منكر، شيوع فسادها و وظيفه مسلمان در اين شرايط گفته ام صرف نظر مى كنم ، بيعت كرده و در خانه خود مى نشينم و سكوت مى كنم ؛ خير، من اين حكومت را صالح نـمى دانم و براى خود وظيفه اى قائل هستم . شما مردم كوفه مرا دعوت كرديد، گفتيد: اى حـسـين ! تو را در هدفى كه دارى يارى مى دهيم ، اگر بيعت نمى كنى نكن ؛ تو به عنوان امـر به معروف و نهى از منكر اعراض دارى ، قيام كرده اى ، ما تو را يارى مى كنيم . من هم آمـده ام سـراغ كـسـانـى كـه بـه مـن وعـده يـارى داده انـد. حـال مـى گـويـيـد مـردم كـوفـه بـه وعـده خـودشـان عـمـل نـمـى كـنـند، بسيار خوب ما هم به كوفه نمى رويم ، بر مى گرديم به جايى كه مـركـز اصـلى خـودمـان اسـت . بـه حجاز (مدينه يا مكه ) مى رويم تا خدا چه خواهد. به هر حـال مـا بـيـعـت نـمـى كـنيم ولو بر سر بيعت كردن كشته شويم . پس حداكثر تاءثير اين عـامل يعنى دعوت مردم كوفه اين بوده كه امام را از مكه بيرون بكشاند و ايشان به طرف كوفه بيايند.

    البته نمى خواهم بگويم كه واقعاً اگر اينها دعوت نمى كردند امام قطعاً در مدينه يا مكه مـى مـانـد؛ نـه ، تـاريخ نشان مى دهد كه همه اينها براى امام محذور داشته است . مكه هم از نظر مساعد بودن اوضاع ظاهرى ، وضع بهترى نسبت به كوفه نداشت . قرائن زيادى در تـاريـخ هست كه نشان مى دهد اينها تصميم گرفته بودند كه چون امام بيعت نمى كند، در ايـام حـج ايـشـان را از مـيـان بـردارنـد. تـنـهـا نـقـل طـريـحـى نـيـسـت ، ديـگـران هـم نقل كرده اند كه امام از اين قضيه آگاه شد كه اگر در ايام حج در مكه بماند، ممكن است در هـمان حال احرام كه قاعدتاً كسى مسلح نيست ، ماءمورين مسلح بنى اميه خون او را بريزند، هـتـك خـانـه كـعـبـه شـود، هـتـك حـج و هـتـك اسـلام شـود (دو هـتـك ؛ هـم فـرزنـد پـيـغـمـبر در حال عبادت در حريم خانه خدا كشته شود، و هم خونش هدر رود) بعد شايع كنند كه حسين بن عـلى بـا فـلان شـخـص اخـتـلاف جـزئى داشـت و او حـضـرت را كـشـت و قـاتـل هم خودش را مخفى كرد، و در نتيجه خون امام هدر رود. امام در فرمايشات خود به اين مـوضـوع اشـاره كـرده انـد. در بـين راه كه مى رفتند، شخصى از امام پرسيد: چرا بيرون آمدى ؟ معنى سخنش اين بود كه تو در مدينه جاى امنى داشتى ، آنجا در حرم جدت كنار قبر پيغمبر كسى متعرض نمى شد، يا در مكه كنار بيت اللّه الحرام مى ماندى .

    اكنون كه بيرون آمدى براى خودت خطر ايجاد كردى . فرمود: اشتباه مى كنى ؛ من اگر در سـوراخ يـك حـيـوان هـم پـنـهـان شـوم ، آنـهـا مرا رها نخواهند كرد تا اين خون را از قلب من بيرون بريزند. اختلاف من با آنها اختلاف آشتى پذيرى نيست . آنها از من چيزى مى خواهند كه من به هيچ وجه حاضر نيستم زير بار آن بروم . من هم چيزى مى خواهم كه آنها به هيچ وجه قبول نمى كنند.

    عامل امر به معروف و نهى از منكر

    عـامـل سـوم ، امر به معروف است . اين نيز نصّ كلام خود امام است . تاريخ مى نويسد: محمد بن حنفيه برادر امام در آن موقع دستش فلج شده بود، معيوب بود، قدرت بر جهاد نداشت و لهـذا شركت نكرد. امام وصيتنامه اى مى نويسد و آن را به او مى سپارد: (هذا ما اَوصى بِهِ الحـُسـَيـنُ بـنُ عـلي اَخاهُ مُحَمَّداً المَعروف بابنِ الحنفية ). در اينجا امام جمله هايى دارد: حسين بـه يـگـانـگـى خدا، به رسالت پيغمبر شهادت مى دهد(چون امام مى دانست كه بعد عده اى خواهند گفت حسين از دين جدش خارج شده است ) تا آنجا كه راز قيام خود را بيان مى كند:

    اِنّى ما خَرَجتُ اَشِراً وَ لا بَطِراً وَ لا مُفسِداً وَ لا ظالِماً، اِنَّما خَرَجتُ لِطَلَبِ الاصلاحِ فى اُمَّةِ جَدّى ، اُريـدُ اَن آمـُرَ بـِالمـَعـرُوفِ و اَنـهـى عـَنِ المنكَرِ وَ اَسيرَ بِسيرةِ جَدّى وَ اَبى عَلىّ بن اَبى طالبٍ عَلَيه السلام .(6)

    ديگر در اينجا مساءله دعوت اهل كوفه وجود ندارد، حتى مساءله امتناع از بيعت هم مطرح نمى كـند؛ يعنى غير از مساءله بيعت خواستن و امتناع من از بيعت ، مساءله ديگرى وجود دارد. اينها اگـر از من بيعت هم نخواهند، ساكت نخواهم نشست . مردم دنيا بدانند حسين بن على طالب جاه نـبـود، طـالب مـقـام و ثروت نبود، مرد مفسد و اخلالگرى نبود، ظالم و ستمگر نبود، او يك انسان مصلح بود. [در روز عاشورا مى فرمايد:]

    اَلا وَ اِنَّ الدَّعـىَّ بـنَ الدَّعـِىَّ قـَد رَكَزَ بَينَ اثنَتَينِ بَينَ السِّلَّةِ وَ الذِّلَةِ، وَ هَيهات مِنَّا الذِّلَةُ يَاءبى اللّهُ ذلِكَ لَنا وَ رَسولُهُ وَ المؤ منونَ وَ حُجورٌ طابَت وَ طَهُرت .(7)

    به موجب عامل اول ، چون مردم كوفه دعوت كردند و زمينه پيروزى صدى پنجاه يا كمتر آماده شده است ، امـام حـركـت مـى كـنـد. يـعـنـى اگـر تـنـهـا ايـن عـامـل در شـكـل دادن نـهـضـت حـسينى مؤ ثر بود، چنانچه مردم كوفه دعوت نمى كردند حسين (ع ) از جـاى خـود تكان نمى خورد. به موجب عامل دوم ، از امام بيعت مى خواهند و مى فرمايد با شما بـيـعـت نـمـى كـنم . يعنى اگر تنها اين عامل مى بود، چنانچه حكومت وقت از حسين (ع ) بيعت نمى خواست ، او با آنها كارى نداشت ، مى گفت شما با من كار داريد، من كه با شما كارى نـدارم ؛ شـمـا از مـن بـيـعـت نـخـواهـيـد، مـطـلب تـمـام اسـت . پـس بـه مـوجـب ايـن عامل ، اگر آنها تقاضاى بيعت نمى كردند، اباعبداللّه هم آسوده و راحت بود، سر جاى خود نشسته بود، حادثه و غائله اى به وجود نمى آمد.

    امـا به موجب عامل سوم ، حسين يك مرد معترض و منتقد است ، مردى است انقلابى و قيام كننده ، يـك مـرد مـثـبـت اسـت . ديـگـر انـگـيـزه ديـگـرى لازم نـيـسـت . هـمـه جـا را فـسـاد گـرفـتـه ، حـلال خـدا حـرام ، و حـرام خـدا حـلا شـده اسـت ، بـيـت المـال مـسـلمين در اختيار افراد ناشايسته قرار گرفته و در غير راه رضاى خدا مصرف مى شـود و پـيـغـمـبـر اكرم فرمود: هر كس چنين اوضاع و احوالى را ببيند (فَلَم يُغَيِّر عَلَيهِ بـِفـِعـلٍ وَ لا قـَولٍ) و درصـدد دگرگونى آن نباشد، در مقام اعتراض بر نيايد (كانَ حقاً عَلَى اللّه اَن يُدخِلُهُ مُدخَلَهُ)(8)

    شايسته است (ثابت است در قانون الهى ) كه خدا چنين كسى را به آنجا ببرد كه ظالمان ، جـابـران ، سـتـمكاران و تغيير دهندگان دين خدا مى روند، و سرنوشت مشترك با آنها دارد. به گفته جدش استناد مى كند كه در چنين شرايطى كسى كه مى داند و مى فهمد و اعتراض ‍ نـمـى كـنـد، بـا جـامـعـه گـنـهـكار خود سرنوشت مشترك دارد. تنها اين حديث نيست ، احاديث ديگرى از شخص پيغمبر اكرم در اين زمينه هست .

    ارزش عامل دعوت مردم كوفه

    اين سه عامل از نظر ارزش در يك درجه نيستند. هر كدام در حد معينى به نهضت امام ارزش مى دهـنـد. امـا مـسـاءله دعـوت اهـل كـوفـه . ارزشـى كـه ايـن عـامـل مـى دهـد، بـسـيـار بـسـيـار سـاده و عـادى اسـت (البـتـه سـاده و عـادى در سـطـح عـمـل امـام حـسـيـن عـليـه السـلام نـه در سـطـح كـارهـاى مـا) بـراى ايـنـكـه بـه مـوجـب ايـن عـامـل ، يـك استان و يك منطقه اى كه از نيرويى بهره مند است آمادگى خود را اعلام مى كند. طـبـق قـاعـده ، حـداكـثـر صـدى پـنـجـاه احـتـمـال پـيـروزى وجـود داشـت . احـدى بـيـش از اين احـتـمـال پـيروزى نمى داد. پس از آنكه اهل كوفه امام را دعوت كردند و فرض كنيم اتفاق آراء هـم داشـتـنـد و در عـهـد خـود بـاقـى مى ماندند و خيانت نمى كردند، كسى نمى توانست احـتـمـال بـدهـد كه موفقيت امام صددرصد است چون تمام مردم كه مردم كوفه نبودند. اگر مـردم شـام را كه قطعاً به آل ابوسفيان وفادار بودند به تنهايى در نظر مى گرفتند، كـافـى بـود كـه احـتـمـال پـيـروزى را صـدى پـنـجـاه تـنـزل دهـد بـه ايـن جهت كه همين مردم شام بودند كه در دوران خلافت اميرالمؤ منين با مردم كـوفه در صفين روبرو شدند و توانستند هجده ماه با مردم كوفه بجنگند، كشته بدهند و مـقـاومـت كـنـنـد. ولى بـه هـر حـال ، صـدى چـهـل يـا صـدى سـى احـتـمـال مـوفقيت هست . مردمى اعلام آمادگى مى كنند و امام به دعوت آنها پاسخ مثبت مى دهد. ايـن ، يك حد معينى از ارزش را داراست كه همان حد عادى است ؛ يعنى بسيارى از افراد عادى در چنين شرايطى پاسخ مثبت مى دهند.

    ارزش عامل تقاضاى بيعت و امتناع امام

    ولى عـامـل تـقـاضـاى بـيـعـت و امـتـنـاع امـام ـ كـه از هـمـان روزهـاى اول ظـاهـر شد ـ ارزش ‍ بيشترى نسبت به مساءله دعوت ، به نهضت حسينى مى دهد. به جهت ايـنـكـه روزهـاى اول اسـت ، هـنـوز مـردمـى اعـلام يـارى و نـصـرت نـكرده اند، دعوت و اعلام وفـادارى نـكـرده انـد. يـك حـكـومـت جـابـر و مـسـلط، حـكـومـتـى كـه در بـيـسـت سال گذشته در دوران معاويه خشونت خودش را به حد اعلى نشان داده است [تقاضاى بيعت مى كند]. معاويه مخصوصاً در ده سال دوم حكومت و سلطنت خود به قدرى خشونت نشان داد كه به اصطلاح تسمه از گرده همه كشيد؛ كارى كرد كه در تمام قلمرو او حتى مدينه طيبه و مـكـه مـعـظـمـه در نـمـازهـاى جـمـعـه عـلى بن ابيطالب را على رئوس الاشهاد به عنوان يك عـمـل عـبـادى لعـنـت مى كردند، و اگر صداى كسى در مى آمد ديگر اختيار سرش را نداشت ، سـرش از خـودش نبود. آنچنان تسمه از گرده ها كشيده بود كه در اواخر عهد او نام على را بـر زبـان آوردن جـرم بـود. (ايـن ، مـتـن تاريخ است .) اگر مى خواستند بگويند على بن ابـيـطالب ، با اشاره و بيخ گوشى مى گفتند. كار به آنجا كشيده بود كه اگر حديثى مـربـوط بـه عـلى بـود و در آن فـضـيـلتى ولو كوچكترين فضيلت از على گنجانده شده بود، محدثين و راويها ـ كه احاديث را براى يكديگر روايت مى كردند ـ در صندوقخانه هاى خلوت ، پرده ها را مى آويختند، درها را مى بستند، يكديگر را قسم مى دادند كه اين را فاش نـكـنـى ، از قـول مـن همه جا نقل نكنى ، اگر مى خواهى روايت كنى براى آدمى روايت كن كه صددرصد راوى باشد و جذب كند و افشا نكند.

    ارزش عامل امر به معروف و نهى از منكر

    اما عامل سوم كه عامل امر به معروف و نهى از منكر است و ابا عبداللّه عليه السلام صريحاً به اين عامل استناد مى كند. در اين زمينه به احاديث پيغمر و هدف خود استناد مى كند و مكرر نـام امـر بـه مـعـروف و نـهـى از مـنكر را مى برد. بدون اينكه اسمى از بيعت و دعوت مردم كـوفـه بـبـرد. ايـن عـامـل ارزش بـسـيـار بـسـيـار بـيـشـتـرى از دو عـامـل ديـگـر بـه نـهـضـت حـسـيـنـى مـى دهـد. بـه مـوجـب هـمـيـن عامل است كه اين نهضت شايستگى پيدا كرده است كه براى هميشه زنده بماند. براى هميشه يـادآورى شـود و آمـوزنـده بـاشـد. البـتـه هـمـه عـوامـل آمـوزنـده هـسـتـنـد ولى ايـن عـامل آموزندگى بيشترى دارد، زيرا نه متكى به دعوت است و نه متكى به تقاضاى بيعت ؛ يـعـنى اگر دعوتى از امام نمى شد، حسين بن على عليه السلام به موجب قانون امر به مـعروف و نهى از منكر نهضت مى كرد. اگر هم تقاضاى بيعت از او نمى كردند، باز ساكت نمى نشست . موضوع خيلى فرق مى كند و تفاوت پيدا مى شود.

    علل قيام حسين عليه السلام (9)

    1 ـ اطاعت فرمان خدا و اداء تكليف

    محرك انسان بكار، و قيام ، و نهضت گاه امور مادى ، و منافع دنيائى ، و اغراض شخصى ، و بـعـبـارت ديـگـر خـودبـينى ، و كام گيريهاى نفسانى است و گاه حب بخير و فضيلت و انجام تكليف و وظيفه است .

    2 ـ فساد دستگاه خلافت و خروج آن از نظام اسلام

    در ايـنـكـه حـكـومت اسلامى بايد نماينده افكار، و آراء مسلمين ، و تجسم روح جامعه ، و محقق رسالت اسلام باشد اختلافى بين دانشمندان نيست .

    شيعه زمامدار، و رهبر حكومت را يك پيشواى كامل الهى ميدانند كه آن شخص پيامبر اسلام ، و بـعد از وفات آنحضرت كسانى هستند كه بامر خدا از جانب پيغمبر منصوب و معرفى شده انـد. هـمـانـگـونـه كـه پـيـغمبر رهبرى دينى ، و روحانى ، و سياسى ، و انتظامى جامعه را بـعـهـده دارد هـمـيـن قـسـم امام رهبر جامعه است با اين تفاوت كه بر امام دين و شريعت وحى نـمـيـشود، و از همان مجراى كتاب و سنت وظايف رهبرى اجتماع را انجام ميدهد ولى بر پيغمبر وحى نازل ميشد، و واسطه اقتباس ، واخذ دين و شريعت از عالم غيب غير از او كس ديگر نيست .

    معلوم است كه اين نقشه و ترتيب براى اداره اجتماع از هر ترتيب ديگر بيشتر مورد اعتماد، و اطمينان بخش ، و نظام احسن است ، و يقيناً كسى را كه پيغمبر از طرف خدا معرفى كند از هر جهت صلاحيت ، و شايستگى رهبرى دارد.

    محمد غزالى مصرى بعض مفاسد نظام حكومتى را در عهد بنى اميه باين شرح بيان ميدارد:

    1 ـ خلافت از مسير خود خارج شد، و بصورت حكومت فردى ، و پادشاهى گزنده در آمد.

    2 ـ ايـن احـساس كه جامعه و امت مصدر قدرت ، و سلطه حاكم است ، و امراء و زمام داران نايب مـردم ، و مـزدور، و خادم جامعه هستند ضعيف شد، و حكام صاحب سيادت مطلقه ؛ و رياست بى قـيـد و شـرط شـدنـد و مردم و جامعه را اتباع خود قرار دادند حاكم فرمان فرماى مطلق ، و مردم تابع اشاره او بودند.

    3 ـ مردمانى مرده ضمير، و جوانانى كم عقل و سفيه بى بهره از معارف اسلام و در معصيت و گناه گستاخ مقام خلافت را اشغال كردند.

    4 ـ مـصـارف خـوشـگـذرانـى هـاى خـلفـا، و كـسان ، وبستگان و ستايش گويانشان از بيت المال برداشت مى شد، و در حوائج فقرا و مصالح امت صرف نميگرديد.

    5 ـ عـصبيت جاهليت ، و مفاخرتهاى قبيله اى ، و فاميلى ، و نژادى و عنصرى كه اسلام بشدت بـا آن مـبـارزه دارد تـجـديـد شـد، و بـرادرى ، و وحـدت اسـلامـى بـتـفـرقـه ، و تـشـتـت مبدل گرديد و عرب بقبائل متعدده منقسم ، و ميان عرب ، و ايرانيان ، و ساير مللى كه قبلاً اسـلام اخـتيار كرده بودند كينه ، و جدائى واقع شد، و حكومت مستبد بنى اميه اين اختلافات را بـمـصـلحت خود ميدانست ، و بآتش اين منازعات دامن ميزد، و اين جمعيتهاى متمايزه را بروى هـم بـازمـيـداشت و آنها را بجنگ و كينه كشى تحريك مينمود(10) و از اين قبيله بر ضد آن قبيله انتصار مى جست .

    ايـن مـعانى بر خلاف اصول اسلام ، ويران كننده اجتماع مسلمين بود اجتماعى كه تمام وجوه تـمـايـز را پـشـت سـر گـذاشـتـه ، و بـيـك قدر جامع اسلام و ايمان بخدا و حكومت اسلامى دل بسته بود.

    6 ـ اخـلاق حـسـنه ، و تقوى ، و فضيلت از ارزش ، و اعتبار افتاد زيرا رياست و پيشوائى مردم بدست افرادى بى شرف ، و پست ، و بى حيا افتاد، و معلوم است كه وقتى زمامداران از شـرف ، و حـيـا بـى بـهـره بـاشـنـد، و بعفت و پارسائى اهميت ندهند اين صفات از بين ميرود.

    وقـتـى صـحابه با تقوى ، و با سابقه را بر منابر لعن كنند. و شاعر مسيحى يزيد را مدح نمايد؛ و انصار را هجو كند البته فضيلت و تقوى از اعتبار مى افتد.

    7 ـ حـقـوق ، و آزاديـهـاى افـراد پايمال شده و كسانيكه وارد سازمانهاى دولتى بنى اميه بـودنـد از هـيـچ گـونـه تـجـاوز بـحـقـوق مردم باك نداشتند مى كشتند. و به زندانها مى انداختند تنها عدد كسانيكه حجاج در غير جنگها كشت بصدو بيست هزار نفر رسيد.

    در پايان مى گويد؟

    واقـع ايـن اسـت كـه حـركـت و تـكانى كه اسلام از ناحيه فتنه هاى بنى اميه ديد، بطورى شديد بود كه بهر دعوت ديگر اينگونه صدمه رسيده بود، آنرا از ميان مى برد و اركان آن را ويران مى ساخت .(11)

    3 ـ خطر ارتجاع

    ايـن خـطـر از تـمـام مخاطراتى كه در آنروز جامعه مسلمانان را تهديد ميكرد مهمتر و شكننده تر بود.

    عـفـريـت ارتـجـاع ، و بـازگشت بعصر شرك ، و بت پرستى ، و جاهليت اندك اندك قيافه منحوس ، و مهيب خود را نشان ميداد.

    زور سـر نـيـزه بنى اميه نقشه هاى وسيع آنها را در سست كردن مبانى دينى جامعه و الغاء نظامات اسلامى ، و تحقير شعائر دينى اجراء مى كرد.

    عـالم اسـلام مـخـصـوصـاً مـراكـز حـسـاس ، و مـوطـن رجـال بـزرگ ، و بـاشـخـصـيـت مثل مكه ، و مدينه ، و كوفه ، و بصره در سكوت مرگبار و خفقان شديد فرو رفته بود.

    شـدت سـتـمـگـرى فـرمـانـدارانـى مـانـنـد زيـاد، و سـمـره ، و مـغيره ، و بى باكى آنها از قـتل نفوس ‍ محترمه ، و جرح ، ضرب و مثله ، و پرونده سازى و هتك اعراض مسلمانان جامعه را مرعوب ، و ماءيوس ساخته بود.

    بنى اميه دست بكار بر گرداندن مردم از راه اسلام ، و مخالفت با نصوص كتاب و سنت ، و سـيـره رسـول اعـظـم (ص ) شدند و اساس حمله هاى آنها بر ضد اسلام ، و صحابه ، و انصار، و اهل بيت افكار معاويه ، و نقشه هاى او بود:

    بـنـى اميه تصميم داشتند كه روحانيت اسلام ، و طبقات دين دار، و ملتزم بآداب شعائر دين را كه مورد احترام مردم بودند بگويند. و از ميان بردارند.

    عـلاوه بـر كـشـتـن پسر پيغمبر(ص )، و قتل عام مدينه ، و ويران ساختن ، و سوزاندن كعبه معظمه قبله مسلمانان ، و تجاهر به گناه ، و تعطيل حدود دو مركز بزرگ اسلام مكه معظمه ، و مـديـنـه طـيـبه را مجمع خنياگران ، و نوازندگان و مخنثان ؛ و امارد، و شعراء عشقباز، و اراذل و اوبـاش قـرار دادنـد تـا عـظـمـت و اعتبار اين دو شهر مقدس كم شود، و وضع اين دو شهر مردم شهرهاى ديگر را بمعاصى ، و فحشاء گستاخ سازد.

    بـنـى امـيـه بـودنـد كـه عـلاوه بـر آنـكـه شـمـشـيـر در اهـل بـيـت گـذاردنـد، و خـواستند كارى كنند كه كسى فكر زمامدارى آنها و مراجعه بآنها را نـكـنـد، و زمـيـن را از آل مـحـمد(ص ) خالى سازند كمر دشمنى انصار پيغمبر را نيز براى ايـنـكـه آنـحـضـرت را يـارى نـمـودنـد بـميان بستند، و آنان را از حقوق اسلامى محروم ، و ذليل و خوار ساختند.(12)

    تـعـطـيـل حـدود، و دفـع شهود از عصر عثمان شروع شد، و اگر على (ع ) يگانه كسى كه بـشـدت مـطـالبـه اجـراء حـدود را مـى نـمـود نـبـود در هـمـان زمـان عـثـمـان حـدود تعطيل ، و فاتحه احكام خوانده شده بود(13)

    چرا امام حسين با علم به اين كه كشته مى شود، قيام كرد؟

    1 ـ چـون در آن مـوقـعـيـت زمـانـى ، كـار بـجـايـى كـشـيـده بـود كـه اگـر امام حسين به اين عـمـل اقـدام نـمـى كـرد، هـمـه آثار اسلام و زحمات 23 ساله پيغمبر اكرم از بين مى رفت و اثرى از قرآن و اسلام باقى نمى ماند.

    لذا حـسـيـن بـن عـلى اوضـاع و شـرائط را بـراى انجام دادن چنين معامله پر سودى مناسب مى دانـسـت ؛ زيـرا امـام بـهـتـريـن سـود ايـن مـعـامـله را نـجـات اسـلام و قـرآن و سـنـت جـدش ‍ رسول خدا از سيطره يزيديان و امويان مى پنداشت .

    2 ـ عـلاوه بـر آن ، جـهاد يكى از مهمترين ابواب اسلام است و شهادت يكى از افتخارات هر مسلمان .

    در قـرآن مـجيد دهها آيه در رابطه ؛ با جهاد و شهادت آمده است و در هيچيك از اين آيات ، اين مـسـاءله مـشـروط و مـقـيـد بـه عـلم و پـيـروزى نـگـرديـده اسـت ، بـلكـه نبرد و جانبازى در مـقابل دشمنان اسلام و شهادت در راه به پيروزى رساندن حق ، يكى از علائم مؤ منان ذكر شده است .

    خداوند در سوره توبه مى فرمايد:

    إِنَّ اللّهَ اشـْتـَرَى مِنَ الْمُؤْمِنِينَ اءَنْفُسَهُمْ وَاءَمْوَالَهُم بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ يُقَاتِلُونَ فِي سَبِيلِ اللّهِ فـَيَقْتُلُونَ وَيُقْتَلُونَ وَعْداً عَلَيْهِ حَقّاً فِي التَّوْرَاةِ وَالْإِنْجِيلِ وَالْقُرْاَّنِ وَمَنْ اءَوْفَى بـِعـَهـْدِهِ مـِنَ اللّهِ فـَاسـْتـَبـْشـِرُوا بـِبـَيـْعـِكـُمُ الَّذِي بـَايـَعـْتـُم بـِهِ وَذلِكَ هـُوَ الْفـَوْزُ الْعَظِيمُ(14)

    خـداونـد در مـقـابل بهشت ، جان و مال مؤ منان را خريدارى نموده است ، آنهايى كه در راه خدا نـبـرد مـى كـنـنـد، و در اين راه مى كشند و كشته مى شوند، اين وعده حقى است بر او، كه در تورات و انجيل و قرآن ذكر فرموده ؛ و چه كسى از خدا به عهدش وفادارتر است ؟ اكنون بشارت باد بر شما به داد و ستدى كه با خدا كرده ايد، و اين است آن پيروزى بزرگ .

    3 ـ سيره و تاريخ زندگى رسول خـدا نـيـز شـاهـد و گـواه اسـت كـه جـهـاد فـى سـبـيـل اللّه يـك وظـيـفـه مـهـم در مـقـابـل كـافـران و مـشركان و ظالمان است كه اگر چنين وظيفه اى را امام انجام ندهد پس چه كسى بايد انجام دهد.

    پـيـامـبر اسلام در جنگهايى صد در صد نابرابر و با دشمنى بس قوى تر به نبرد مى پرداخت و گاهى عزيزترين افراد خاندان خويش را از دست مى داد.(15)

    خداوند در سوره احزاب كسانى را كه بخاطر ترس از مرگ از جنگ فرار مى كنند مورد مذمت قرار داده و مى فرمايد:

    لَقـَد كـانـوا عـاهـَدُوا اللهَ مـِن قـَبـلُ لا يـُوَلُّونَ الاَدْبـارَ و كـان عـَهـدُ الله مـَسـْئُولاً قـُل لَّن يـَنـفـَعـَكـُمُ الْفـِرَارُ إِن فـَرَرْتـُم مـِنَ الْمـَوْتِ اوِ الْقـَتـْلِ وَإِذاً لاَ تـُمـَتَّعـُونَ إِلا قَلِيلاً(16)

    آنـان قـبـل از ايـن بـا خـدا عـهـد كرده بودند كه پشت به دشمن نكنند؛ و عهد الهى مورد سؤ ال قـرار مـى گـيـرد (و در بـرابـر آن مـسئولند.) بگو: اگر از مرگ يا كشته شدن فرار كنيد، سودى به حال شما نخواهد داشت ؛ و در آن هنگام جز بهره كمى از زندگانى نخواهيد گرفت . بنابراين ؛ جنگ با دشمنان اسلام هميشه تواءم با پيروزى نبوده است بلكه گاهى شكست و كـشـتـه شـدن و اسـارت را نـيـز بـه هـمـراه دارد. كـه بـهـتـريـن شـاهـد مثال در زمان رسول خدا جنگ احد است .

    بـعـضـى مـى گويند علت اين كه امام حسين (ع ) در زمان معاويه دست به قيام نزد اين بود كه در آن وقت موضوع صلح امام حسن (ع ) مطرح بود، و امام (ع ) نمى خواست برخلاف عهد بـرادرش رفـتـار كـنـد. چـنـين توجيهى ملاك صحيح و درستى ندارد؛ چون معاويه خودش آن پـيـمـان و صلحنامه را نقض كرده بود. و قرآن كريم آن عهد و پيمانى را محترم مى شمارد كـه طـرف مـقـابل محترم بشمارد مثل صلح پيامبر با قريش در حديبيه ، چون آنها اين عهد و پيمان را نقض كردند پيامبر اكرم هم آنرا ورق پاره اى بيش نشمرد.

    در حقيقت امام حسين (ع ) به چند علت قيام خود را در زمان معاويه شروع نكرد:

    1 ـ امـام حـسـيـن (ع ) انتظار فرصت بهتر و بيشترى را مى كشيد، كه چنين تاكتيكى از نظر اسـلام جـايـز شـمـرده شـده است . و مسلماً فرصت بعد از مرگ معاويه از زمان معاويه بهتر بـود. چون جامعه در زمان معاويه براى قيام آماده نبود. و همين علت بود كه امام حسن (ع ) را وادار بـه صلح كرد. كه اين صلح صلح زمينه ساز قيام بود كه لازم بود امام حسن (ع ) و امام حسين (ع )، قبل از هر چيز جامعه را براى انقلاب آماده سازند.

    2 ـ امام حسين (ع ) در زمان خود معاويه هم ساكت نبود؛ بلكه دائماً اعتراض به حكومت وى مى كرد. از جمله نامه اى است كه براى معاويه نوشته بود و در آن نامه از سران و بزرگان شـهرهاى دور و نزديك درخواست كرده بود كه در منى جمع شوند. و در آنجا حضرت وضع نابسامان آنروز را به مردم گوشزد كرد.

    3 ـ سـيـاستى كه يزيد پيش گرفته بود با سياست پدرش معاويه بسيار متفاوت بود و امـام حـسين (ع ) احساس خطرى را كه در زمان يزيد مى كرد، در زمان معاويه آن احساس خطر را براى اسلام نمى كرد.

    امام حسين (ع ) در پاسخ محمد بن حنفيه مى فرمايد: يا اَخى لَوْ لَم يكُن فى الدّنيا مَلجَاءً و لا مَاءوى لَما بايعتُ يزيد بن معاويه

    اى بـرادرم ! اگـر در تـمـام ايـن دنـيـاى وسيع هيچ پناهگاه و ماءوايى نباشد، بازهم من با يزيد بن معاويه بيعت نخواهم كرد.

    و در پاسخ مروان بن حكم فرمود: عَلَى الاِسلامِ اِذا بُليتِ الاُمةُ بِزاعٍ مثلَ يزيد.

    اگر شخصى مانند يزيد فرمانرواى مسلمانان باشد، بايد فاتحه اسلام را خواند.

    و سخنانى از اين قبيل كه حاكى ضرورت قيام در زمان يزيد است .

    كـه امـام حـسين (ع ) آن ضرورت را دريافته بود و چنين ضرورتى را در زمان معاويه لازم نمى ديد.

    4 ـ نفوذى را كه معاويه در جامعه آن روز پيدا كرده بود، فرزندش يزيد نداشت . معاويه از نظر سياسى ـ اجتماعى موقعيت خاصى در جامعه شام داشت ، و مدتى به عنوان استاندار شـام از سـوى خـلفـاى پـيشين بود. و علاوه بر اينها القابى را كه براى معاويه ساخته بـودند در فكر و انديشه مسلمانان رسوخ كرده بود كه آن القاب را براى معاويه واقعيت مـى پـنـداشـتـنـد، و بـه خاطر آن القاب به او احترام مى گذاشتند. مثلاً معاويه برادر (ام حبيبه ) همسر پيامبر اكرم به عنوان (خال المؤ منين ) معروف شده بود، و همچنين او را به عنوان (كاتب وحى ) مى شناختند.(17)

    لذا امـام حـسـيـن (ع ) زمـيـنـه قـيام را در زمان معاويه مناسب نمى ديد، و منتظر مرگ معاويه و حضور يزيد در صحنه سياست جامعه بود.

    5 ـ امـام حـسـيـن (ع ) در نـامـه خـود بـه مـردم بصره علت و فلسفه عدم قيام خود را در زمان معاويه بيان مى كند و مى فرمايد:

    كـُنـّا اَهـْلَهُ و اَوليـائَهُ و اَوْصـيـائَهُ وَ وَرَثَتَهُ وَ اَحَقَّ النّاسِ بِمَقامِهِ فِى النّاسِ فَاستاءثَرَ عـَلَيـنـا قـَوْمـَنـا بـِذالِكَ فـَرَضـينا و كَرِهْنَا الفرقَةَ واَحبَبنَا العافيةَ و نحنُ نَعْلَمُ اَنَا اَحَقُّ بذالكَ الحقِّ المستحقِّ عَلَينا مَمن تَوَلاّهُ(18)

    پی نوشتها:

    1- [بـه كـتـاب گـرانقدر الغدير، ج 10 / ص 179 مراجعه شود. در آنجا مطلب از نظر تاريخى مسلم است .]

    2- مقتل مقرم ، ص 146.

    3- مقتل الحسين ، مقرم ، ص 140.

    4- ارشاد، ص 235.

    5- در كشور اسلامى آن روز دو مركز نيرو وجود داشت : كوفه و شام .

    6- مقتل خوارزمى ج 1ص 188.

    7- اللهوف ، ص 59، مطبعة مهر.

    8- معالم المدرستين ، ج 1، ص 190، مؤ سسة النعمان .

    9- پـوشـيـده نـمـانـد كـه دانـسـتـن عـلل و اسـرار اعمال نبى و امام ، و معرفت حكمتها و مصالح آن واجب نيست ، و اگر اسرار و موجبات آن معلوم نـشـود در نـبـوت نـبـى و امـامـت امام شكى حاصل نخواهد شد زيرا بعد از آنكه عقلاً و شرعاً ثـابـت اسـت و مـيـدانـيـم بـطور كلى كردار نبى و امام متضمن حكم و مصالح و برطبق تكليف شـعـرى اسـت بـنـحـو تـفصيل دانستن آن لازم نيست . چنانچه در عالم تكوين مصالح آفرينش بـسـيـارى از مـخـلوقـات بـر بـشـر مـجـهـول اسـت ولى انـكـار آن صـحـيـح نـيـسـت و دليـل عـدم حـكـمـت آفـريـدگـار جـهـان نـمـيـشـود در تشريع و روش انبياء و اوليا نيز چنين چـيـزهـائى هـسـت بلكه گاهى كارهائى از آنان ديده ميشود با اينكه عين صواب و حكمت است ولى اگـر خـود آنـها وجه حكمت و مصلحت آنرا بيان نفرمايند ديگران آنرا درك نخواهند كرد نـمـونـه آن هـمـان حـكـايـت خـضـر و مـوسـى اسـت ـ پـس مـا را نـرسـد كـه عـلل حركات و اعمال امام را مورد بررسى قرار دهيم و آنچه را در اين موضوع بگوئيم نه بـه منظور تصويب و توجيه قيام حسين (ع ) است زيرا قيام آن حضرت عين صواب ، و حقيقت اسـت ، و نه بمنظور احاطه بحكم و مصالح اين قيام مقدس است چون گنجايش بحر در سبو مـمـكـن نـيـسـت بـلكـه بـمـنـظـور روشـن شـدن بـعـض افكار، و تقويت مبانى ايمان و اخلاق نسل جوان مسلمان بمقدار درك ناقص خود توضيحاتى مى دهيم .

    10- مـعـاويـه سـيـاسـت خـطـرنـاك و خـائنـانـه تـفـرقـه بـيـن مـسـلمـيـن را يـكـى از اصـول سـيـاسـت خـود قرار داد و مسلمانانرا بتفرقه و كينه و اختلاف تحريك مى كرد حتى نمى توانست ميان دو نفر از رجال مسلمانان صلح و صفا به بيند و بهر قسم بود آن ها را از هـم جـدا مـيـسـاخـت مـيـان مـهـاجـر و انـصـار مـيـان عـرب و عجم ميان يمانيه و مصريه ، ميان قبايل ميان افراد حتى در بين بنى اميه (جز خاندان ابى سفيان ) دشمنى و عداوت مى انداخت و بـقـول عـقـاد بـحـسـاب صـحـيـح تـاريـخـى بـايـد مـعاويه را (مفرق الجماعات ) ناميده و سـال اسـتـقـلال او را بـه زمـامـدارى كـه بـغـلط عـام الجـمـاعـه گـفـتـه انـد سال تفرقه و جدائى شمرد (بكتاب معاوية بن ابى سفيان فى الميزان ) رجوع شود.

    11- الاسلام و الاستبداد السياسى ص 187 و 188.

    12- سمو المعنى ، ص 27 و 28.

    13- مروج الذهب ، ص 224 و 225.

    14- توبه ، آيه 111.

    15- سخنان حسين بن على از مدينه تا كربلا، ص 67 ـ 66.

    16- احزاب ، آيه 16.

    17- رجوع شود به حماسه حسينى ، ج 3.

    18- تاريخ طبرى ، ج 7، ص 240.

    منبع:راهبردهاي عاشورا مرکز تحقيقات اسلامي

     

     

    Pasted from <http://www.rasekhoon.net/Article/Show-17127.aspx>

     

ورود به سرزمین كربلا

 


ورود به سرزمین كربلا

شیخ مفید گوید:

چون صبح شد، امام حسین ـ علیه السّلام ـ فرود آمد و نماز صبح خواند. دوباره سوار شد و با یاران خود سمت راست را پیش گرفت. می‌خواست یاران خود را از سپاه حر جدا كند، حر نیز می‌آمد و امام و یارانش را مانع می‌شد و می‌خواست آنان را به سمت كوفه برگرداند، آنان هم امتناع می‌كردند. چنین ادامه یافت تا به نینوا رسیدند، جایی كه حسین ـ علیه السّلام ـ آنجا فرود آمد. ناگهان اسب سواری را دیدند. سلاح بر تن و كمان بر دوش كه از كوفه می‌آمد. همه به انتظار ایستادند. چون به آنان رسید، به حر و یارانش سلام كرد، اما به حسین و اصحاب او سلام نداد. نامه‌ای از ابن زیاد برای حر آورده بود، با این مضمون:

اما بعد، چون نامه‌ام به تو رسید و فرستاده‌ام آمد، بر حسین ـ علیه السّلام ـ تنگ بگیر و جز در سرزمین بی‌آب و خشك، فرود نیاورد. به فرستاده‌ام دستور داده‌ام همواره همراه تو باشد تا خبر اجرای فرمان به من برسد. والسلام.

چون حر نامه را خواند، گفت: این نامه امیر عبیدالله است. دستور داده هر جا نامه رسید، بر شما سخت بگیرم. این هم فرستاده اوست و مأمور است كه از من جدا نشود تا آنكه فرمان امیر را درباره شما اجرا كنم. یزید بن مهاجر، از همراهان امام به فرستاده ابن زیاد نگریست، او را شناخت و گفت: مادرت به عزایت بنشیند! چه فرمانی آورده‌ای؟ گفت: مطیع پیشوایم بودم و وفادار به بیعتم. گفت: بلكه پروردگارت را نافرمانی كرده و در هلاك ساختن خویش و كسب ننگ و دوزخ از پیشوای خود اطاعت كرده‌ای. چه بد پیشوایی داری!

خداوند می‌فرماید:« ما آنان را پیشوایانی قرار دادیم كه به دوزخ فرا می‌خوانند، روز قیامت هم یاری نمی‌شوند.»[1] پیشوای تو از آنان است. حر از آنان خواست در همان جای خشك و بی‌آبادی فرود آیند. امام به او فرمود: وای بر تو! بگذار در این آبادی نینوا و غاضریه یا شفیه فرود آییم. گفت: به خدا نمی‌توانم بگذارم. این مرد را بر من جاسوس فرستاده‌اند. زهیر بن قین گفت: ای پسر پیامبر! من چنین می‌بینم كه كار بعداً سخت‌تر خواهد شد. اكنون جنگیدن با این گروه برای ما آسانتر از جنگ با كسانی است كه پس از اینان می‌آیند و ما توان نبرد با آنان كه می‌آیند را نداریم. امام حسین ـ علیه السّلام ـ فرمود: من آغازگر جنگ نخواهم شد. [2]

سپس فرود آمد. آن روز، پنجشنبه دوم محرم سال 61 هجری بود.

نامهای كربلا

دینوری گوید:

زهیر به امام حسین ـ علیه السّلام ـ گفت: نزدیكی ما، كنار رود فرات، روستایی است در دل یك قطعه محكم كه فرات آن را احاطه كرده است، مگر از یك طرف. امام پرسید: نامش چیست؟ گفت: عقُر. فرمود: پناه می‌بریم به خدا از عقر (آتش گداخته). امام حسین ـ علیه السلام ـ به حر گفت: كمی هم برویم آنگاه فرود آییم. با او رفت تا آنكه به كربلا رسیدند. حر و یارانش در مقابل امام حسین ـ علیه السلام ـ ایستادند و از رفتن بازداشتند و حر گفت: همین جا فرود آی. فرات هم به تو نزدیك است. امام پرسید: اسم اینجا چیست؟ گفت: كربلا. فرمود: صاحب رنج و بلا. پدرم هنگام عزیمت به صفین، از اینجا گذشت. من با او بودم. ایستاد و از نامش پرسید نامش را گفتند. فرمود: «اینجا محل فرود آمدنشان و اینجاست محل ریخته شدن خونهایشان». پرسیدند: چه كسانی؟ فرمود: گروهی بزرگ از خاندان محمد اینجا فرود می‌آیند.[3]

بهبهانی به نقل از ابی مخنف نقل می‌كند:

همه حركت كردند تا به سرزمین كربلا رسیدند. روز چهارشنبه بود. اسب امام از حركت باز ایستاد. امام فرود آمد و بر اسب دیگری سوار شد. آن نیز حتی یك گام جلو نرفت. امام، پیوسته اسب عوض كرد، تا هفت اسب همه این گونه بودند. امام با دیدن این امر شگفت، پرسید: نام این سرزمین چیست؟ گفتند: غاضریه. پرسید: نام دیگری دارد؟ گفتند: نینوا. فرمود: نام دیگر چه؟ گفتند: ساحل فرات. پرسیدم: اسم دیگر هم دارد؟ گفتند: كربلا. آنگاه بود كه نفس عمیقی كشید و فرمود: سرزمین محنت و رنج! فرمود: بایستید و پیش نروید. به خدا كه محل فرود آمدنمان و سرزمین ریخته شدن خونمان همین جاست. اینجاست كه حرمت ما را می‌شكنند، مردانمان و كودكانمان را می‌كشند. قبور ما در همینجا زیارتگاه خواهد شد. جدم رسول خدا ـ صلی الله علیه و اله و سلم ـ همین خاك را به من وعده داده و وعده او خلاف نیست. از اسب فرود آمد...[4]

ابن جوزی گوید:

امام پرسید: نام این سرزمین چیست؟ گفتند: كربلا؛ به آن نینوا هم می‌گویند. حضرت گریست و فرمود: رنج و محنت! ام سلمه به من خبر داد كه روزی جبرئیل نزد رسول خدا ـ صلی الله علیه و اله و سلم ـ بود. تو هم با من بودی. گریه كردی، پیامبر فرمود: فرزندم را رها كن. تو را رها كردم. پیامبر تو را بر دامن خود نشاند. جبرئیل گفت: آیا دوستش داری؟ فرمود: آری. گفت: امت تو او را خواهند كشت. اگر بخواهی سرزمین شهادتش را نشانت دهم. فرمود: آری. جبرئیل بال خود را بر كربلا گشود و آن را به پیامبر نشان داد. چون به حسین ـ علیه السلام ـ گفتند كه نام اینجا كربلاست، آن را بویید و گفت: به خدا این همان سرزمینی است كه جبرئیل به پیامبر خدا خبر داد كه من اینجا كشته خواهم شد. [5]

در روایتی است كه مشتی از خاك آن بر گرفت و بویید...

ابن سعد نقل می‌كند: چون علی ـ علیه اسلام ـ در مسیر صفین از كربلا گذشت و رو به روی روستای نینوا بر كرانه فرات قرار گرفت، ایستاد و خدمتكار خود را گفت كه به ابا عبدالله خبر دهد به این سرزمین چه می‌گویند؟ گفت: كربلا. حضرت گریست تا آنكه زمین از اشكهایش‌تر شد. فرمود: روزی خدمت پیامبر رسیدم كه می‌گریست. سبب گریه را پرسیدم، فرمود: جبرئیل پیش من بود. مرا خبر داد كه فرزندم حسین ـ علیه السلام ـ در كنار فرات در جایی به نام كربلا كشته می‌شود. مشتی از خاك آن را برداشت و داد تا بویش كنم. چشمانم پر از اشك شد.[6]

امام حسین ـ علیه السلام ـ در كربلا

خوارزمی گوید:

امام حسین ـ علیه السلام ـ روز چهارشنبه یا پنج شنبه دوم محرم سال 61 وارد كربلا شد، برای یاران خود خطبه‌ای خواند و فرمود:

اما بعد، مردم برده دنیایند، دین بر زبانشان است و در پی آنند، تا وقتی زندگی‌شان بگذرد. هرگاه با بلا آموزده شوند، دینداران اندك می‌شوند. سپس پرسید: آیا اینجا كربلاست؟ گفتند: آری. فرمود: اینجا جای محنت و رنج است؛ اینجاست محل فرود آمدن ما و مركبهایمان و ریخته شدن خونهایمان.

همه فرود آمدند، بارها را كنار فرات گشودند، خیمه‌ای برای حسین ـ علیه السلام ـ و خانواده و فرزندان او افراشته شد. خیمه برادران و عموزادگان را اطراف خیمه او زدند. حسین ـ علیه السلام ـ در خیمه‌اش نشست و به اصلاح شمشیرش پرداخت. چون غلام ابوذر نیز با او بود، حضرت، اشعار «یا دَهرُ افًّ لكِ من خلیلٍ...» را می‌خواند.[7]

پی نوشت:

[1] . وَ جَعلنا هُم أئمه یَدعونَ الی النار ... (سوره قصص، آیه 41).

[2] . ارشاد، ص226.

[3] . الاخبار الطوال، ص 252.

[4] . المعه الساكبه، ج 4، ص 254.

[5] . تذكره الخواص، ص 225.

[6] . طبقات، ج 47، ص 274.

[7] . مقتل الحسین، خوارزمی، ج 1، ص 237. مقتل امام حسين(ع)-ترجمه جواد محدثي، ج2، ص101

 

 

Pasted from <http://www.rasekhoon.net/Article/Show-17000.aspx>

 

اجر و ثواب گریه بر امام حسین علیه السّلام

 

    اجر و ثواب گریه بر امام حسین علیه السّلام

    اجر و مزد گریه برای آن حضرت بسیار عظیم و بزرگ است و خداوند خود ضامن آن می‌باشد. 

    گریه برای آن حضرت سختی‌های زمان احتضار را از بین می‌برد زیرا امام صادق علیه السّلام به مسمع بن عبدالملک فرمودند: آیا مصائب آن جناب (امام حسین علیه السّلام) را یاد می‌کنی؟ 

    عرض کرد: بلی والله مصائب ایشان را یاد کرده و گریه می‌کنم. 

    حضرت فرمودند: آگاه باش که خواهی دید در وقت مردن پدران مرا که به ملک الموت وصیت تو را می‌کنند که سبب روشنی چشم تو باشد. 

    همچنین فرمودند: ای مسمع گریه بر احوالات حسین (علیه السّلام) سبب می‌شود که ملک الموت بر تو مهربان‌تر از مادر گردد. 

    گریه بر حضرت اباعبدالله الحسین (علیه السّلام) باعث راحتی در قبر، فرحناک و شادان شدن مرده، شادان و پوشیده بودن او در هنگام خروج از قبر است در حالی که او مسرور است فرشتگان الهی به او بشارت بهشت و ثواب الهی را می‌دهند. 

    اجر و مزد هر قطره آن این است که شخص همیشه در بهشت منزل کند.(1) 

    گریه کننده بر امام حسین علیه السّلام در بهشت با ایشان و هم درجه ایشان خواهد بود.(2) 

    شیخ جلیل جعفر بن قولویه در کامل از ابن خارجه روایت کرده است:

    روزی در خدمت امام صادق علیه السّلام بودیم و امام حسین علیه السّلام را یاد کرده و از او نام بردیم. حضرت صادق علیه السّلام بسیار گریستند و ما نیز به تبع ایشان گریستیم. پس حضرت صادق علیه‌السّلام فرمودند که امام حسین علیه السّلام می‌فرمود من کشته گریه و زاری (اشکم) هستم نام من در نزد هیچ مؤمنی برده نمی‌شود مگر آن که محزون و گریان می‌شود. 

    در روایت آمده است هیچ روزی نبود که اسم امام حسین علیه السّلام در نزد امام صادق علیه السّلام برده شود و آن امام در آن روز تبسمی بر لب بیاورند. آن حضرت در تمام روز گریان و محزون بودند و می‌فرمودند: امام حسین علیه السّلام سبب گریه هر مؤمن است. 

    شیخ طوسی و شیخ مفید از ابان بن تغلب روایت کرده‌اند که حضرت صادق علیه السّلام فرمودند: نَفَس کسی که برای مظلومیت ما محزون است تسبیح است و اندوه و ماتم او عبادت خدا و پوشیدن اسرار ما از بیگانگان جهاد در راه خداست .(3) 

    شیخ کشی(ره) از زید شحام روایت کرده است که: من با جماعتی از کوفیان در خدمت امام صادق علیه السّلام بودیم، جعفر بن عفان وارد شد . حضرت او را اکرام کردند و نزدیک خود نشاندند و فرمودند یا جعفر! 

    جعفر عرض کرد: جانم، خدا مرا فدای تو کند. 

    حضرت فرمودند: به من گفته‌اند تو در مرثیه و عزای حسین (علیه السّلام) شعر می‌گوئی. 

    جعفر عرض کرد: بله، فدای تو شوم. 

    حضرت فرمودند: پس بخوان.

    جعفر شروع به خواندن مرثیه نمود، حضرت امام صادق علیه السّلام و حاضرین مجلس گریستند.

    حضرت آنقدر گریست که اشک چشم مبارکش بر محاسن شریفش جاری شد.

    پس از آن حضرت صادق علیه السّلام فرمودند: به خدا سوگند، که ملائکه مقرب در اینجا حاضر شدند و مرثیه تو را که در مصائب حسین (علیه السّلام) خواندی شنیدند و بیشتر از ما گریستند و حق تعالی در همین ساعت بهشت را با تمام نعمت‌های آن برای تو واجب گردانید و گناهان تو را آمرزید.

    پس امام فرمودند: ای جعفر می‌خواهی که زیادتر بگویم؟

    جعفر عرض کرد: بله، ای سید من.

    حضرت فرمود: هر که در مرثیه حسین (علیه السّلام) شعری بگوید و بگرید و بگریاند، حق تعالی او را بیامرزد و بهشت را برای او واجب می‌گرداند. (4)

    شیخ صدوق (ره) در امالی از ابراهیم بن ابی المحمود روایت کرده که امام رضا علیه السّلام فرمودند: ماه محرم ماهی بود که اهالی جاهلیت، جنگ و قتال را در آن ماه حرام می‌دانستند، ولی این امت جفاکار خون‌های ما را در آن ماه حلال دانستند و حرمت ما را هتک کرده و زنان و فرزندان ما را در آن ماه اسیر کردند. آتش در خیمه‌های ما افروخته و اموال ما را غارت کردند. حرمت حضرت رسالت (صلی الله علیه و آله) را در حق ما رعایت نکردند.

    همانا مصیبت شهادت حسین (علیه السّلام) دیده‌های ما را مجروح گردانید و اشک ما را جاری کرده . عزیز ما را ذلیل گردانیده است و زمین کربلا مورث کرب و بلاء ما گردید.

    پس باید بر حسین بگریند، همانا گریه بر آن حضرت گناهان بزرگ را فرو می‌ریزد.

    سپس حضرت رضا علیه السّلام فرمودند: پدرم چون ماه محرم داخل می‌شد کسی آن حضرت را خندان نمی‌دید. و اندوه و حزن پیوسته بر او غالب می‌شد تا روز عاشورا. آن روز، روز مصیبت و حزن و گریه او بود و می‌فرمود: امروز روزی است که حسین (علیه السّلام) شهید شده است.

    و همچنین شیخ صدوق از آن حضرت روایت کرده: هر که روز عاشورا روز مصیبت و اندوه گریه او باشد حق تعالی روز قیامت را برای او روز شادی و سرور گرداند و دیده‌گانش در بهشت به نور ما روشن شود. (5)

    از ریان بن شبیب روایت شده است که گفته روز اول محرم به خدمت امام رضا علیه السّلام رسیدم حضرت فرمودند: ... ای پسر شبیب اگر بر حسین (علیه السّلام) گریه کنی و آب دیده‌گان تو بر روی تو جاری شود حق تعالی جمیع گناهان صغیره و کبیره تو را می‌آمرزد خواه اندک باشد و خواه بسیار.

    ای پسر شبیب: اگر می‌خواهی خدا را ملاقات کنی در حالی که هیچ گناهی نداشته باشی حسین (علیه السّلام) را زیارت کن.

    ای پسر شبیب اگر می‌خواهی که در غرفه‌ای از بهشت با رسول خدا و ائمه طاهرین محشور شوی قاتلان حسین (علیه السّلام) را لعنت کن.

    ای پسر شبیب اگر بخواهی مانند شهدای کربلا باشی و ثواب آنها را داشته باشی هر گاه مصیبت آن حضرت را یاد کردی بگو: یا لَیتَنی کُنتُ مَعَهُم فَاَفُوزَ فَوزًا عَظیماً؛ ای کاش من با ایشان بودم و رستگاری عظیمی می‌یافتم.

    ای پسر شبیب اگر می‌خواهی در درجات عالیه بهشت با ما باشی پس برای اندوه ما اندوهناک باش و در شادی ما شاد. بر تو باد ولایت و محبت ما که اگر کسی سنگی را دوست داشته باشد حق تعالی او را در قیامت با آن محشور می‌گرداند. (6)

    ابن قولیه با سند معتبر روایت کرده از ابی هارون مکنوف که گفت: به خدمت حضرت صادق علیه السّلام مشرف شدم آن حضرت فرمودند. که برای من مرثیه حسین (علیه السّلام) بخوان. من نیز شروع کردم به خواندن.

    امام فرمود: به این صورت نخوان به همان سبک و سیاقی که نزد خودتان متعارف است و نزد قبر حسین (علیه السّلام) می‌خوانید بخوان. پس من خواندم.

    حضرت گریستند و من ساکت شدم.

    فرمود: بخوان، من خواندم تا آن اشعار تمام شد.

    حضرت فرمود: باز هم برای من مرثیه بخوان، من شروع کردم به خواندن این اشعار: یا مَریَمُ قومُی فَاندُبی مَولاکِ وَ عَلیَ الحُسَین فَاسعَدی بِبُکاکِ

    پس حضرت بگریست و زن‌ها هم گریستند و شیون نمودند و هنگامی که از گریه آرام شدند فرمودند: ای اباهارون هر کس برای حسین (علیه السّلام) مرثیه بخواند و یک نفر را بگریاند بهشت بر او واجب می‌شود. و سپس فرمودند: هر کس امام حسین علیه السّلام را یاد کند و بر او گریه کند بهشت بر او واجب می‌شود. (7)

    به سند معتبر از عبدالله بن بکر روایت کرده‌اند که گفت: روزی از حضرت صادق علیه السّلام پرسیدم که یابن رسول الله اگر قبر حضرت امام حسین علیه‌السّلام را بشکافند آیا در قبر آن حضرت چیزی خواهند دید؟ |

    حضرت فرمود: ای پسر بکر چه بسیار عظیم است سؤال تو به درستی که حسین بن علی علیهماالسّلام با پدر و مادر و برادر خود در منزل رسول خدا صلی الله علیه و آله می‌باشند و با آن حضرت روزی خورده و شادمانی می‌کنند.

     

    گاهی بر جانب راست عرش آویخته و می‌گوید پروردگارا وفا کن به عهدی که با من بسته‌ای و نظر می‌کند بر زیارت کنندگان خود، ایشان را با نام‌هایشان و نام پدرانشان می‌شناسند. و نظر می‌کنند به سوی آنهائی که بر او گریه می‌کنند و برایشان طلب آمرزش کرده و از پدرانشان می‌خواهند که برای آنها استغفار کنند و می‌گویند:

    ای گریه کننده بر من اگر بدانی خدا چه جیزی برای تو مهیا کرده از ثواب‌ها، هر آینه شادی تو زیادتر از اندوه تو خواهد شد.

    آن بزرگوار از حق تعالی درخواست می‌کند که هر گناه و خطا که گریه کننده بر او کرده است بیامرزد. (8)

    ارزش قطره اشک برای امام حسین علیه السلام

    قطره‌ای از آن اگر در جنهم بیفتد آتش و حرارت آن را خاموش می‌کند.

    ملائکه خود آن اش‌کها را گرفته و در شیشه‌ای ضبط می‌کنند. (9)

    برای هر عملی ثواب محدودی است جز ثواب آن اشک که اجر آن محدودیتی و یا اتمامی ندارد.

    چشم گریان در عزای امام حسین علیه السّلام و ارزش آن

    اگر اشک بر امام حسین علیه السّلام دارای این همه اعتبارست یقینا چشمی که در عزای او گریان باشد نیز خواص و ویژگی‌های مربوط به خود را دارد.

    خواص چشم گریان در عزای امام حسین علیه السلام

    آن چشم در نزد خداوند از تمام چشم‌ها محبوب‌تر است.(10) 

    همه چشم‌ها در روز قیامت گریانند مگر چشمی که بر امام حسین علیه السّلام گریه کرده باشد. (11) 

    آن چشم روشن شود به نور کوثر و نظر به آن. (12) 

    آن چشم را ملائکه تبرّک می‌کنند و اشک را خود از آن پاک می‌کنند.(13) 

    خواص گریه برای امام حسین علیه السلام

    هر کسی که تا به حال خداوند این مرحمت را در حق او نموده باشد و توانسته باشد قطره اشکی در عزای آن حضرت از دیدگان جاری سازد به خوبی آثار و برکات نورانی و حالات معنوی وصف ناشدنی آن را در یافته اما گریه برای آن حضرت خواصی مربوط به خود را دارد که ما اجمالاً بعضی از آن را ذکر می‌کنیم: صله حضرت محمد صلی الله علیه و آله است. (14) 

    مساعدت و یاری حضرت زهرا سلام الله علیها است زیرا آن مکرمه هر روز در عزای فرزندنش می‌گرید. (15) 

    اداء حق پیامبر صلی الله علیه و آله، خدا و ائمه هدی علیهم السّلام است. (16) 

    گریه برای آن حضرت تأسی به انبیاء، ملائکه و عبادالصالحین خداوند است. 

    اداء مزد رسالت پیامبر است زیرا در قرآن آمده که مزد رسالت پیامبر مودّت ذی القربی (دوستی با خاندان رسول خدا) است. ترک آن جفا به آن حضرت است. (17) تسلی دهنده دل از جمیع گریه‌ها و اندوه‌ها است. (18)

    خواص مجالس ذکر مصائب امام حسین علیه السّلام

    کسانی که در مجالس ذکر او شرکت می‌کنند به خوبی حال و هوای آنجا را درک کرده و ارتباط معنوی عمیقی با حضرتش برقرار می‌سازند، اما بر طبق احادیث و روایات متعدد مجالس آن حضرت دارای ویژگی‌هایی است:

     

    1- هر کس بنشیند در مجالسی که در آن به امر ائمه علیهم السّلام پرداخته شده و ذکر مصائب آنان است دل او نمی‌میرد در آن روزی که دل‌ها می‌میرند. (19)

    2- اینگونه مجالس محبوب خدا، رسول او و ائمه علیهم السلام می‌باشد.(20)

    3- نَفَس فرد عزادار در آن مجلس تسبیح خداوند است.(21)

    4- این مجالس محل نَظَر حضرت امام حسین علیه السّلام است. زیرا آن جناب در عرش است و از آنجا به سوی سرزمین کربلا و زوّار و گریه‌کنندگان خود نظاره می‌کنند. (22)

    5- ملائکه مقرب خداوند درآن مجلسی حاضر می شوند.

    6- مجلس عزای امام حسین علیه السّلام هر جا بر پا شود آنجا قبه و بارگاه اوست . {

    7- معراج گریه‌کنندگان است زیرا که محل نزول صلوات و رحمت الهی و غفران ذنوب و ... است.

    8- این مجالس از دیگر مجالس اشرف و افضل است.(23) 

     

    پی‌نوشت‌ها:

    1- بحارالانوار، ج44، ص289 و کامل الزیارات باب32، ص101

    2- بحارالانوار /278/44/ امالی صدوق مجلسی 17/ ص68

    3- منتهی الآمال ، ج 1، ص 538

    4- منتهی الآمال ، ج 1، ص 539

    5- منتهی الآمال ، ج 1، ص 540

    6- منتهی الآمال ، ج 1، ص 541

    7- منتهی الآمال ، ج 1، ص 542

    8- منتهی الآمال ، ج 1، ص 543

    9- منتخب طریحی/140/2

    10- بحارالانوار /207/45، کامل الزیات باب26 ص81

    11- بحارالانوار /293/44، عوالم /534/17

    12- بحارالانوار /290/44، کامل الزیارات باب 32 ص102

    13- بحارالانوار /305/44، تفسیر امام حسن عسگری (علیه السّلام) ص369

    14- بحارالانوار /207/45، کامل الزیارات باب 26 ص81

    15- بحارالانوار /209/208/45، کامل الزیارات باب ص82

    16- بحارالانوار /207/45، کامل الزیارات باب 26 ص81

    17- بحارالانوار ، ج 45، ص 205 وکامل الزیارات ، باب 26، ص 79

    18- ترجمه خصائص الحسینیه ، ص 257

    19- بحارالانوار /278/44، امالی صدوق مجلسی 17 ص68

    20- بحارالانوار /282/42، قرب الاسناد ص) 18

    21- بحارالانوار /278/44، امالی صدوق ، مجلس 17، ص 68

    22- بحارالانوار /292/44، کامل الزیارات باب 32ص103

    23- ترجمه خصائص الحسینیه ، ص 256

    منبع: تبیان

     

    Pasted from <http://shefaat.net/>

     

سیمای یاران امام حسين (ع)

 


    سیمای یاران امام حسين (ع)

    نويسنده:جواد محدثى‏

    اصحاب شهادت طلب و با وفاى سيد الشهدا «علیه السلام»،نمونه بارز آگاهى،ايمان،شجاعت و فداكارى بودند و فضيلت آنان بيش از آن است كه در اين مختصر بگنجد.رواياتى در فضيلت ياران امام وارد شده است.(1) خصوصيات آنان نيز در برخى كتب آمده است.(2)

    مرورى بر زيارتنامه‏هاى شهداى كربلا،فضيلتهايى چون وفاى به عهد،بذل جان در نصرت حجت خدا،وفا دارى به امام و...را ياد آور مى‏شود. ويژگيهاى افراد جبهه حسينى به تعبير يكى از پژوهشگران چنين است:

    1ـاطاعت محض و عاشقانه 2ـ هماهنگى كامل با رهبرى(تا جايى كه بدون اجازه نمى‏جنگيدند)3ـ خطر پذيرى و شهادت طلبى 4ـ شجاعت ويژه 5ـ صباريت و مقاومت جاودانه 6ـ سازش ناپذيرى 7ـ جديت، قاطعيت و عزم راسخ 8ـخدا بين و خدا خواه 9ـ از همه چيز بريده و به خدا پيوسته 10ـ دقيق، منظم، منضبط 11ـ نهايت رشد و كمال، صلاح(سياسى، فرهنگى)12ـ الگوى عملى دفاع و مقاومت(لكم فى اسوة)

    13ـ باوفاترين و پاى بندترين ياران بر پيمان 14ـ آزادگى(هيهات منا الذلة)15ـ فرماندهى ويژه،مديريت نمونه 16ـ غناى روحى از ما سوى الله(انطلقوا جميعا) 17ـ شركت در ميدانهاى جنگ سياسى،فرهنگى،اقتصادى،نظامى در طفوليت و سنين پايين 18ـ«كل»

    بينى نه«جزء» بينى(كل يوم عاشورا... مثلى لا يبايع مثله)19ـ سازنده حركتهاى تاريخ ساز 20ـ مقاومت و مبارزه نابرابر در تنهايى 21ـ يقين و بصيرت كامل،شك شكن 22ـ پافشارى و استقامت در حق با اقليت،در برابر اكثريت مخالف (لا تستوحشوا فى طريق الهدى لقلة اهله)23ـ نقش زن در سرنوشت مبارزات سياسى،فرهنگى بشريت 24ـ سپر دين بودن،نه دين سپرى 25ـ صالت با جهاد اكبر 26ـ ساختار روحى و جسمى مناسب و هماهنگ با استراتژى عاشورا.(3)

    آنان كه در ركاب سيد الشهدا به فيض شهادت رسيدند ، جمعى از بنى هاشم بودند، جمعى از مدينه با آن حضرت آمده بودند،برخى در مكه و طول راه به وى پيوستند،برخى هم از كوفه توانستند به جمع آن حماسه سازان شهيد بپيوندند.كسانى هم در راه نهضت حسينى،پيش از عاشورا شهيد شدند كه آنان نيز جزء اصحاب او به شمار مى‏آيند.تعداد 6 نفر از ياران امام كه در كوفه شهيد شدند، عبارتند از:عبد الأعلى بن يزيد كلبى،عبد الله بن بقطر، عمارة بن صلخب، قيس بن مسهر صيداوى،مسلم بن عقيل و هانى بن عروه.

    شهداى بنى هاشم: تعداد 17 نفر از شهداى كربلا كه شهادتشان اجماعى است،عبارتند از:

    على بن الحسين الأكبر،عباس بن على بن ابى طالب،عبد الله بن على بن ابى طالب،جعفر بن على بن ابى طالب،عثمان بن على بن ابى طالب،محمد بن على بن ابى طالب،عبد الله بن حسين بن على، ابو بكر بن حسن بن على، قاسم بن حسن بن على،عبد الله بن حسن بن على، عون بن عبد الله بن جعفر، محمد بن عبد الله بن جعفر،جعفر بن عقيل،عبد الرحمن بن عقيل، عبد الله بن مسلم بن عقيل،عبد الله بن عقيل،محمد بن ابى سعيد بن عقيل.(4) نام ده نفر ديگر نيز نقل شده كه البته يقينى نيست،آنان عبارتند از:ابو بكر بن على بن ابى طالب،عبيد الله بن عبد الله بن جعفر،محمد بن مسلم بن عقيل،عبد الله بن على بن ابى طالب،عمر بن على بن ابى طالب، ابراهيم بن على بن ابى طالب،عمر بن حسن بن على،محمد بن عقيل و جعفر بن محمد بن عقيل.(5)

    شهداى ديگر: نام كسانى غير از بنى هاشم كه در كربلا در ركاب امام حسين«ع» به شهادت رسيدند و توضيح مختصرى در باره هر يك،در جاى مناسب هر كدام در اين كتاب (به ترتيب الفبا)آمده است.در اينجا فهرستى از همه آنان را يكجا بر اساس نقل كتاب «انصار الحسين» مى‏آوريم.

    در كتب ياد شده، دو جدول نام است. يكى نامهايى كه در زيارت ناحيه مقدسه و نيز در منابع ديگرى همچون رجال شيخ،يا رجال طبرى آمده است.اين جدول كه نام 82 نفر را در بر دارد چنين است: اسلم تركى،انس بن حارث كاهلى،انيس بن معقل اصبحى، ام وهب،برير بن خضير،بشير بن عمر حضرمى،جابر بن حارث سلمانى،جبلة بن على شيبانى،جنادة بن حارث انصارى،جندب بن حجير خولانى، جون مولى ابو ذر غفارى، جوين بن مالك ضبعى، حبيب بن مظاهر،حجاج بن مسروق،حر بن يزيد رياحى، حلاس بن عمرو راسبى، حنظلة بن اسعد شبامى، خالد بن عمرو بن خالد،زاهر مولى عمرو بن حمق خزاعى،زهير بن بشر خثعمى،زهير بن قين بجلى،زيد بن معقل جعفى، سالم مولى بنى المدينة كلبى، سالم مولى عامر بن مسلم عبدى، سعد بن حنظله تميمى، سعد بن عبد الله،سعيد بن عبد الله،سوار بن منعم بن حابس، سويد بن عمرو خثعمى، سيف بن حارث بن سريع جابرى، سيف بن مالك عبدى،حبيب بن عبد الله نهشلى، شوذب مولى شاكر، ضرغامة بن مالك،عابس بن ابى شبيب شاكرى، عامر بن حسان بن شريح، عامر بن مسلم،عبد الرحمان بن عبد الرحمان بن عبد الله ارحبى، عبد الرحمان بن عبد ربه انصارى، عبد الرحمان بن عبد الله بن يزيد عبدى،عبيد الله بن يزيد عبدى،عمران بن كعب، عمار بن ابى سلامه،عمار بن حسان،عمرو بن جناده،عمر بن جندب،عمرو بن خالد ازدى، عمر بن خالد صيداوى،عمرو بن عبد الله جندعى،عمرو بن ضبيعه،عمرو بن قرضه،عمر بن قرضه،عمر بن عبد الله ابو ثمامه صائدى، عمرو بن مطاع، عمير بن عبد الله مذحجى، قارب مولى الحسين«ع»، قاسط بن زهير، قاسم بن حبيب، قرة بن ابى قره غفارى، قعنب بن عمر، كردوس بن زهير،كنانة بن عتيق،مالك بن عبد بن سريع،مجمع بن عبد الله عائذى، مسعود بن حجاج و پسرش،مسلم بن عوسجه،مسلم بن كثير،منجح مولى الحسين«ع»، نافع بن هلال،نعمان بن عمرو،نعيم بن عجلان،وهب بن عبد الله،يحيى بن سليم،يزيد بن حصين همدانى،يزيد بن زياد كندى،يزيد بن نبيط.

    جدول دوم،اسامى كسانى است كه در منابع متأخرترى مانند زيارت رجبيه،«مناقب»ابن شهرآشوب،«مثير الأحزان»يا«لهوف»آمده است كه عبارتند از:(29 نفر)ابراهيم بن حصين،ابو عمرو نهشلى،حماد بن حماد،حنظلة بن عمرو شيبانى،رميث بن عمرو،زائد بن مهاجر،زهير بن سائب،زهير بن سليمان،زهير بن سليم ازدى،سلمان بن مضارب، سليمان بن سليمان ازدى،سليمان بن عون،سليمان بن كثير،عامر بن جليده(يا:خليده)، عامر بن مالك،عبد الرحمان بن يزيد،عثمان بن فروه،عمر بن كناد،عبد الله بن ابى بكر، عبد الله بن عروه،غيلان بن عبد الرحمان،قاسم بن حارث،قيس بن عبد الله،مالك بن دودان، مسلم بن كناد،مسلم مولى عامر بن مسلم،منيع بن زياد،نعمان بن عمرو،يزيد بن مهاجر جعفى.

    از نظر سن و سال،تعدادى از اين شهدا جوان بودند.نام اين جوانان شهيد در ركاب حسين«ع»از بنى هاشم و ديگران اينهاست:على اكبر،عباس بن على،قاسم،عون بن على، عبد الله بن مسلم،عون و محمد(پسران زينب كبرى)،وهب،عمرو بن قرظه،بكير بن حر، عبد الله بن عمير،نافع بن هلال،سيف بن حارث،اسلم،عمرو بن جناده،مالك بن عبد و....

    ستايش عظيمى را كه سيد الشهدا«ع»شب عاشورا از ياران خويش كرد،نام آنان را جاويدان و مقامشان را جلوه‏گر ساخت.آنجا كه فرمود:من اصحابى شايسته‏تر و بهتر از ياران خود نمى‏شناسم«فانى لا اعلم اصحابا اولى و لا خيرا من اصحابى و لا اهل بيت ابر و لا اوصل من اهل بيتى،فجزاكم الله عنى جميعا خيرا».(6) در زيارت ناحيه مقدسه هم امام زمان«ع»به آنان اينگونه سلام داده است:«السلام عليكم يا خير انصار...».

    در توصيف آن شير مردان عارف،بسيار سخن مى‏توان گفت.از زبان دشمن هم مى‏توان حقايق را شناخت.به مردى كه روز عاشورا همراه عمر سعد در كربلا شركت داشته،گفتند:واى بر تو!آيا ذريه رسول خدا«ص»را كشتيد؟گفت:...اگر تو شاهد چيزى بودى كه ما ديديم،تو هم همچون ما مى‏كردى.گروهى بر ما تاختند كه دستهاشان بر قبضه شمشيرها بود،همچون شيران خشمگين،سواران را از چپ و راست درهم مى‏نورديدند و خويش را به كام مرگ مى‏افكندند.نه امان مى‏پذيرفتند،نه علاقه به مال داشتند و نه چيزى مى‏توانست مانع ورودشان بر بركه‏هاى مرگ گردد!اگر اندكى از آنان دست بر مى‏داشتيم،جان همه سپاه را مى‏گرفتند.اى بى مادر،پس مى‏خواستى چه كنيم؟ !...(7) براى آشنايى با برخى فضايل آنان،كه حواريين امام حسين«ع»بودند،رجوع كنيد به«منتخب التواريخ»،ص 245 تا 255 كه بيست و شش فضيلت براى آنان بر شمرده است،از جمله:

    رضايت از خدا،با وفاترين اصحاب،ثبت بودن نامشان در لوح محفوظ،برتر بودن مقامشان از همه شهدا،همت والا با عده كم،توفيق باز گشت به دنيا در عصر رجعت، معروف بودنشان در آسمانها،شوق شهادت در ركاب امام حسين«ع»،ياران واقعى دين خدا،وارستگى و زهد و عبادت،دفن در سرزمين مقدس كربلا و....همين فضيلتهاست كه آنان را محبوب دلها ساخته و در دنيا و آخرت،مورد غبطه جهانيانند.قبر شهداى كربلا همه يكجا در حرم سيد الشهدا«ع»است.

    در راه دوست كشته شدن آرزوى ماست‏

    دشمن اگر چه تشنه به خون گلوى ماست‏

    گرديم دور يار،چو پروانه گرد شمع‏

    چون سوختن در آتش عشق آرزوى ماست‏

    از جان گذشته‏ايم و به جانان رسيده‏ايم‏

    در راه وصل،اين تن خاكى عدوى ماست‏

    خاموش گشته‏ايم و فراموش كى شويم‏

    بس اين قدر كه در همه جا گفتگوى ماست‏

    ما را طواف كعبه بجز دور يار نيست‏

    كز هر طرف رويم،خدا روبروى ماست‏

    پی نوشتها:

    1ـ از جمله در سفينة البحار،ج 2،ص .11

    2ـ ر.ك:انصار الحسين،الدوافع الذاتية لأنصار الحسين،ابصار العين فى انصار الحسين،فرسان الهيجاء،عنصر شجاعت،اسوه‏هاى جاويد،مقاتل الطالبيين،موسوعة المصطفى و العترة،ج 6،ص 201 و....

    3ـ جزوه«تشكيلات توحيدى عاشورا»،فاطمى پناه،ص .23

    4ـ انصار الحسين،محمد مهدى شمس الدين،ص .111

    5- همان،ص 117،در باره شهداى عاشورا،از جمله ر.ك:مجله«تراثنا»،شماره 2،مقاله«تسمية من قتل مع الحسين».

    6ـ مقتل خوارزمى،ج 1،ص 246،لهوف،ص .79

    7ـ شرح نهج البلاغه،ابن ابى الحديد،ج 3،ص .263

    منبع:فرهنگ عاشورا صفحه 49

     

     

    Pasted from <http://www.rasekhoon.net/Article/Show-17133.aspx>

     

حبيب بن مظاهر

 


    پير ميدان‏دار عشق حبيب بن مظاهر

    نويسنده:مصطفي غلام‏حسيني

    نام اصلي «حبيب بن مظاهر» «حبيب بن‏مظهّر»1 است، بزرگمردي از طايفه با شرافت و افتخارآفرين! «بني اسد» و از صحابه رسول گرامي اسلام(ص) مي‏باشد، وي يك سال پيش از بعثت پيامبر اسلام به دنيا آمد؛ دوران كودكي او همزمان با سالهايي بود كه پيامبر(ص) در مكّه مكرمه مردم را به توحيد و خداپرستي دعوت مي‏نمود، فيض ديدار پيامبر، توفيقي بود كه حبيب را، از همان اوان جواني با معارف ديني و سرچشمه زلال تعاليم اسلام، آشنا ساخت.

    چهره بارز «حبيب» هميشه در تاريخ مانند خورشيدي تابان، درخشيده و مي‏درخشد؛ چرا كه او از اصحاب پيامبر گرامي اسلام به حساب مي‏آمد، و از آن حضرت حديثهاي زيادي شنيده بود از سوي ديگر، شركت او در سن 75 سالگي، در نهضت نوراني كربلا و دفاع از حريمِ ولايت از صحنه‏هاي پرشكوه و نوراني زندگي سرشار از معنويت او مي‏باشد.

    بنابراين حبيب از جمله كساني است كه به فيض ديدار پنج امام معصوم، نائل آمده است. چهره‏اش زيبا و جمال معنوي او به حدّ كمال رسيده بود.2 به طوري كه در عبادت، شجاعت، علم، زهد و در دفاع از حريم ولايت زبانزد ديگران شده بود.

    حبيب بن مظاهر مورد علاقه پيامبر اسلام(ص)

    نقل شده كه: پيغمبر خاتم(ص) روزي با جماعتي از اصحابش، از جايي عبور مي‏كردند؛ ناگهان ديدند چند نفر از بچه‏ها، با يكديگر بازي مي‏كنند. پيامبر اكرم(ص) جلو رفتند و نزديك يكي از

    بچه‏ها نشست، و دست نوازش بر سر او كشيد، سپس پيشاني او را بوسيد. و با ملاطفت و مهرباني، او را پهلوي خود نشاند!

    اصحاب، از اين عمل حضرت سؤال كردند. حضرت فرمود: روزي ديدم، كه اين طفل با حسينم بازي مي‏كرد، و در حين بازي، خاكِ زير پاي «حسين» را برمي‏داشت و به صورت و چشمهايش مي‏ماليد. پس؛ من هم او را دوست مي‏دارم. چون او فرزند مرا دوست مي‏دارد، و جبرئيل خبر داده: او در واقعه كربلا از انصار و ياران حسينم خواهد بود.3

    در تقريرات، «مرحوم حاج شيخ جعفر تستري» احتمال داده كه، آن طفل «حبيب بن مظاهر» بوده است.

    علم حبيب

    پس از وفات جانسوز رسول گرامي(ص) حبيب بن مظاهر با حضرت علي(ع) بيعت نمود، و در خط ولايت علي بن ابيطالب(ع) قرار گرفت. چون بارها، از پيامبر عظيم الشأن اسلام(ص) شنيده بود: «اَنَا مَدينَةُ العِلْم و عَلِيٌّ بابُها فَمَن اَرادَ المَدينَة فَلْيَأتِ الباب». يعني «من شهر علمم و علي درِ آن شهر است، هر كس كه علم مي‏خواهد از در آن وارد شود»، لذا محضر حضرت علي(ع) را مغتنم شمرده و در شمار ياران خالص و حواريون و شاگردان ويژه حضرت قرار گرفت4 و دانشهاي گرانبها و فراواني از حضرت علي(ع) آموخت.

    چهره بارز «حبيب» هميشه در تاريخ مانند خورشيدي تابان، درخشيده و مي‏درخشد.

    او در جميع علوم و فنون، همچون فقه، تفسير، قرائت، حديث، ادبيات، جدل و مناظره تبحّر داشت تا آنجا كه مايه اعجاب و شگفتي ديگران بود.5 يكي از دانشهاي او «علم بلايا و منايا» بود. يعني: پيشگويي حوادث و خبر داشتن از وقايع آينده، و تاريخ.

    شجاعت حبيب

    «حبيب بن مظاهر» مردي شجاع، باصلابت و با قدرت بود، به طوري كه در تمام جنگهايي كه در دوران حكومت حضرت علي(ع) رخ داد؛ حضوري فعال و چشمگير داشت، و در آن زمان بعنوان يكي از شجاعان بزرگ كوفه در زمره ياران امام(ع) بود.6

    در روز عاشورا نيز با شجاعت تمام، در مقابل لشگر عمر سعد ايستاد؛ و شروع به نصيحت و اندرز كرد. بلكه، آن خفتگان و اسيران هواي نفس را، بيدار كند. خلاصه، «حبيب» شخصي بود كه تنها از خدا مي‏ترسيد و با تمام وجود و شجاعت بسيار، كمر همّت، به ياري و دفاع از حريم ولايت و امامت، بسته بود.

    عبادت حبيب

    حبيب مردي عابد و پارسا بود. تقوي و حدود الهي را رعايت مي‏كرد. حافظ كل قرآن كريم بود، و هر شب به نيايش و عبادت خدا مي‏پرداخت.7

    به فرموده امام حسين(ع) در هر شب يك ختم قرآن مي‏كرد.8

    مردي بود كه حتي آخرين شب عمر خود را (شب عاشورا)، به نيايش با پروردگار سپري كرد.

    زهد حبيب

    او حلال و حرام الهي را رعايت مي‏نمود. زندگي پاك و ساده‏اي داشت. آن‏قدر به دنيا بي‏رغبت بود و زهد را، سرمشق زندگي خود قرار داده بود، كه هر چقدر به او پيشنهاد امان و پول فراوان شد؛ نپذيرفت، و گفت: «ما نزد رسول خدا(ص) عذري نداريم كه زنده باشيم، و فرزند رسول خدا(ص) را مظلومانه به قتل برسانند».9

    به تحقيق مي‏توان گفت: «حبيب بن‏مظاهر» از جمله افرادي است كه اميرالمؤمنين(ع) در باره آنان فرموده است:

    «اَرادَتْهُمُ الدُّنْيا فَلَمْ يُريدُوها»10 يعني: دنيا به آنان روي مي‏آورد ولي آنها به دنيا پشت كرده، و با بي‏رغبتي و بي‏اعتنايي از كنار آن مي‏گذرند.

    چهره حبيب از آغاز نهضت حسيني تا شهادت

    بعد از شهادت امام حسين(ع) شيعيان به امام حسين نامه نوشته، آن حضرت را به قيام عليه معاويه دعوت كردند، نخستين نامه در خانه «سليمان بن‏مريم خزاعي» ـ كه از شيعيان مخلص بود ـ نوشته شد. اين دعوتنامه با امضاي چهار تن از بزرگان كوفه، توسط «عبداللّه‏ بن‏مسمع همداني» و «عبداللّه‏ بن‏وال» به مكه ارسال شد؛ كه «حبيب بن‏ظاهر» يكي از امضاكنندگان اين نامه بود.11

    حبيب از جمله كساني است كه به فيض ديدار پنج امام معصوم، نائل آمده است.

    بنابراين مي‏بينيم كه حبيب، از همان اول فعاليت خود را براي اين نهضت الهي شروع مي‏كند، و همراه «مسلم بن‏عوسجه» كه به طور پنهاني در كوفه براي «مسلم بن‏عقيل» از مردم بيعت مي‏گرفتند؛ و در اين راه از هيچ اقدامي كوتاهي نمي‏كردند.12

    حبيب بن‏مظاهر اين پيرمرد عارف و آگاه، مصمّم بود كه به هر قيمتي شده، خود را به كاروان كربلا برساند؛ شب به راه مي‏افتاد و روز استراحت مي‏كرد تا در بند مأموران «ابن‏زياد» اسير نشود. سرانجام روز هفتم ماه محرم، در كربلا، به كاروان امام حسين(ع) پيوست.13

    به محض رسيدن به كربلا، مجددا وفاداري خود را نسبت به امام(ع) در ميدان عمل به نمايش مي‏گذارد. همين كه مشاهده نمود ياوران امام اندك و دشمنان او بسيارند، به امام حسين(ع) عرض كرد: «در اين نزديكي، قبيله‏اي از «بني‏اسد» هستند، اگر اجازه دهيد پيش آن‏ها رفته، آنان را به ياري شما دعوت كنم، شايد خداوند هدايتشان كند.» بعد از اينكه حضرت اجازه داد، با عجله خود را به آنان رسانيد و شروع به نصيحت و موعظه كرد.14

    شهادت

    او، عاشق شهادت بود. دلش براي شهادت مي‏طپيد. شب عاشورا را به عبادت و مناجات با معبود خويش مشغول بود، و لحظه‏شماري مي‏كرد تا روز عاشورا فرا رسد و در ركاب مولا و سرور خويش، شربت شهادت را بنوشد.

    بالاخره، نوبت جان‏فشاني فرا رسيد. آن مجاهد پير و عاشق كه روحيه‏اي جوان و شاداب داشت؛ با شمشيري برّان به ميان سپاه دشمن نفوذ كرده، آنان را از دم تيغ مي‏گذراند. و اين گونه رجز مي‏خواند:

    «من حبيب، پسر مظاهر، زماني كه آتش جنگ برافروخته شود، يكه سوار ميدان جنگم، شما گرچه از نظر نيرو و نفر از ما بيشتريد، ليكن ما از شما مقاومتر و وفادارتريم، حجت و دليل ما برتر، منطق ما آشكارتر است و از شما پرهيزكارتر و استوارتريم.»15

    حبيب بن‏مظاهر، با آن سن زياد همچون يك قهرمان شمشير مي‏زد، و 62 نفر از افراد دشمن را به درك واصل كرد.

    تشنگي و خستگي بر او چيره شده بود، ناگهان، در اين هنگام «بديل بن‏مريم عقفاني» به او حمله كرد و با شمشيري بر فرق او زد، ديگري با سر نيزه به او حمله كرد، تا اينكه حبيب از اسب بر زمين افتاد، محاسن او با خون سرش خضاب شد. سپس «بديل بن‏مريم» سر مطهرش را از تن جدا كرد.

    شهادت اين پير عاشق، بر ياران امام(ع) و خود امام(ع) بسيار گران بود. حضرت خود را به بالين او رسانيد. چنان شهادت «حبيب» در امام اثر گذاشته بود كه فرمود:

    «احتسب نفسي و حماة اصحابي»: پاداش خود و ياران حامي خود را، از خداي تعالي انتظار مي‏برم.16 اي حبيب! مردي با فضيلت بودي كه در يك شب قرآن را ختم مي‏كردي.17

    سرانجام «حبيب بن‏مظاهر اسدي» يار باوفاي اباعبداللّه‏الحسين(ع) در سن 75 سالگي، در تاريخ دهم محرم‏الحرام، سال 61 هجري قمري، در سرزمين مقدس كربلا به فيض شهادت نائل آمد.

    خاتمه

    تاريخ، معلم انسان‏هاست، بنابراين نبايد تنها به مطالعه تاريخ بماهو تاريخ اكتفا كرد، بلكه بايد از مطالعه زندگي بزرگان درس گرفته و آن را به كار بست.

    درسي كه از تاريخ زندگي اين صحابي و يار دلاور امام حسين(ع) مي‏توان گرفت در چند سظر به طور خلاصه بيان مي‏كنم:

    چرا افرادي همانند «حبيب» تا آخرين قطره خون از حريم ولايت دفاع مي‏كنند و تمام هستي خود را، در راه هدفشان، نثار مي‏نمايند؟ علت اين است كه:

    «افراد امثال حبيب، عاشق حقيقي و واقعي اهل بيت (عليهم السلام) بوده‏اند، اراده آنها تنها زباني نبود؛ بلكه سعي مي‏كردند در عقيده و افكار، اخلاق، بينش سياسي، زندگي فردي و اجتماعي به گونه‏اي رفتار نمايند كه ائمه (عليهم السلام) دستور داده‏اند.

    خداوند ما را جزء دوستداران اهل بيت (عليهم السلام) قرار دهد.»

    پی نوشتها:

    1 - تقي الدين الحسن بن علي بن داود حلّي ، الرّجال .

    2 - قاضي نوراللّه‏ ، مجالس المؤمنين ، ص 308 . السيد محن الامين ، اعيان الشيعه ، ج 4 ، ص 554 .

    3 - علامه مجلسي ، بحارالانوار ، ج 10 ، حاج محمد هاشم خراساني ، منتخب التواريخ ، ص 278 .

    4 - السيد محن الامين ، المجالس السنيه في مناقب و مصائب العتره النبويه ، ج 1 .

    5 - امالي منتخبه ، ص 49 .

    6 - محمد بن طاهر سماوي ، ابصار العين في انصار الحسين(ع)، ص 56 .

    7 - السّيد محن الامين ، اعيان الشيعه ، ج 4 ، ص 554 .

    8 - ترجمه نفس المهموم ، شيخ عباس قمي ، ص 343 .

    9 ـ كشي، رجال.

    10 ـ سيد رضي، نهج‏البلاغه، خطبه همام.

    11 ـ شيخ مفيد، ارشاد، ج 2، ص 35 ـ 34.

    12 ـ السيد محسن الامين، اعيان الشيعه، ج 4، ص 554.

    13 ـ همان.

    14 ـ محمد بن‏طاهر سماوي، ابصار العين في انصار الحسين، ص 57.

    15 ـ تاريخ طبري، ج 7، ص 347.

    16 ـ السيد محسن الامين، مجالس السنية، ج 1؛ تاريخ طبري، ج 7، ص 349.

    17 ـ حاج شيخ عباس قمي، منتهي الامال، ص 430؛ حاج شيخ عباس قمي، ترجمع نفس المهوم، ص 343.

    منبع:پایگاه سراج

     

     

    Pasted from <http://www.rasekhoon.net/Article/Show-17131.aspx>

     

سیمای جوانان کربلا


    سیمای جوانان کربلا

    نويسنده:سید عباس حسینی

    در تمام حرکت‏های بزرگ اصلاح‏طلبانه و انقلاب‏های رهایی‏بخش حساس‏ترین مسئولیت‏ها بر عهده نیروهای توانمند جوان قرار داده می‏شود . در نهضت عاشورا نیز مهمترین و سرنوشت‏سازترین نقش‏ها را نیروهای جوان عهده دار بودند که طی آن هفتاد و دو تن از بهترین مردان شهید شدند .

    امام رضا ( علیه السلام) به «ریان ابن شبیب‏» فرمود: «ای پسر شبیب! هجده نفر از ما بنی‏هاشم در کربلا شهید شدند که در روی زمین نظیر نداشتند . این هجده نفر به استثنای فرمانده لایق و پیشوای عالی‏قدر خود امام حسین ( علیه السلام) که پنجاه و فت‏ساله بود، همه جوان بودند; جوانان سی و پنج‏ساله و کمتر تا نوجوانان دوازده ساله و ده ساله! سایر جانبازان کربلا نیز اکثرا نسل جوان بودند . در حقیقت می‏توان گفت اکثریت فداکاران قهرمان کربلا را جوانان تشکیل می‏دادند» . (1)

    هنگامی که یزید بن معاویه شرافت و فضیلت را لگد کوب می‏کرد این جوانان فداکار مردانه قیام کردند . سیمای جوانی این جوانان پر شور و از جان گذشته تا همیشه در تاریخ رستاخیز حسینی می‏درخشد . آری چهره تابناک آن جوانان بود که تلؤلؤ خاص قیام تاریخی حسین ( علیه السلام) را در دل قرن‏ها به‏یادگار باقی نهاد .

    ویژگی‏های جوانان کربلا:

    در اینجا ویژگی‏های جوانانی که تا آخرین قطره خون خویش از رهبری و اهداف والای این نهضت دفاع کردند، اشاره می‏کنیم . امیدواریم که این‏کار به آشنایی بیشتر نسل جوان جامعه اسلامی با اسوه و الگوهای جاودان نهضت عظیم عاشورا کمک نماید .

    الف . ایمان راسخ: جوانان پاکباز عاشورا به دلیل پرورش در دامان خانواده‏های مؤمن و پرهیزکار، به کامل‏ترین مراحل ایمان ست‏یافته و در راه حاکمیت احکام الهی آماده شهادت بودند .

    وقتی امام حسین ( علیه السلام) در مسیر کربلا در منزل «قصربنی مقاتل‏» به دنبال خوابی که دیده بودند، جمله «انالله و انا الیه راجعون‏» را بر زبان آوردند . «علی اکبر» جلو رفت و علت را جویا شد . حضرت فرمود: «اسب سواری جلو من در خواب ظاهر شد و گفت: این قوم شبانگاه در حرکت است و مرکب به استقبالشان می‏آید .» علی اکبر گفت: «پدرم! آیا ما بر حق نیستیم؟» حضرت فرمود: «سوگند به خدا که ما برحقیم .» علی اکبر گفت: «پس ما را باکی از مرگ نیست‏» (2)

    ب . بصیرت: در دوران حکومت اموی، به دلیل تبلیغات زهرآگین علیه خاندان پیامبر ( صلی الله علیه و آله)، تشخیص حقانیت امام حسین ( علیه السلام) کار آسانی نبود . حتی بسیاری از سیاستمداران بزرگ تحت تاثیر وضع حاکم، قیام آن حضرت را مورد انتقاد قرار می‏دادند . در چنین موقعیتی عده‏ای از جوانان با بصیرت نسبت‏به ضرورت قیام امام حسین ( علیه السلام)، بدون هیچ تردیدی، با تمام وجود به حمایت از او پرداختند . امام صادق ( علیه السلام) در توصیف صفات حضرت عباس ( علیه السلام) می‏فرمایند: «خدا رحمت کند عموی ما عباس را، او از بصیرت و ژرف بینی بسیار نافذ و ایمان بسیار استوار برخوردار بود . به همراه اباعبدا ... به جهاد پرداخت و در نهایت هم به فیض شهادت نایل آمد .» (3)

    آری، به برکت همین بینش ژرف و بصیرت کامل، دشمن نتوانست راه او را از امام حسین ( علیه السلام) جداسازد .

    ج . وفاداری: بارزترین صفت جوانان کربلا، وفاداری آنان به امام زمانشان است که در سخت‏ترین شرایط، حاضر نشدند محمد خود را با امام، نقض کنند .

    امام صادق ( علیه السلام) با اشاره به نهایت وفاداری علمدار کربلا فرمود: «شهادت می‏دهم که در برابر جانشین رسول خدا ( صلی الله علیه و آله) همواره تسلیم بودی ... همیشه به جهت‏خدا وفادار ماندی و لحظه‏ای از خیرخواهی برای او کوتاهی نکردی ...» (3)

    د . ادب: از ویژگی‏های دیگر یاران امام حسین ( علیه السلام) به ویژه جوانان کربلا، آراستگی به فضیلت ادب است . در این میان، قمربنی هاشم دارای منزلی خاص است . حضرت عباس ( علیه السلام) بدون اجازه در کنار امام حسین ( علیه السلام) نمی‏نشست; هنگامی که در حضور برادر می‏نشست، همانند یک بنده در مقابل مولای خود بر روی دو زانو در کمال تواضع می‏نشست .

    ه . جوانمردی: یکی دیگر از ویژگی‏های جوانان کربلا، جوانمردی و از خودگذشتگی آنان است . در بین این جوانان، حضرت ابوالفضل در جوانمردی زبانزد است .

    هنگامی که عباس تنهایی امام را دید، اجازه خواست تا عازم میدان شود . امام از او درخواست کرد تا برای کودکان حرم کمی آب تهیه کند . مشک و نیزه‏اش را برگرفت و پس از شکستن محاصره فرات، وارد آن شد . برای لحظه‏ای قصد آشامیدن آب جاری فرات کرد، اما عطش امام و اهل او را از نوشیدن آب بازداشت . گویا می‏گفت:

    یا نفس من بعد الحسین هونی

    و بعده لاکنت ان تکونی

    هذالحسین شارب المنون

    و تشربین بارد المعین؟! (4)

    و . پایبندی به احکام و ارزش‏ها: ویژگی دیگر اصحاب امام حسین ( علیه السلام)، پاسداری از احکام الهی و پافشاری بر ارزش‏های اصیل دینی است . مثلا در هنگام ظهر در بحبوبه جنگ، دست از جنگ برداشته و مشغول نماز می‏شوند .

    ز: رشادت: وهب جوانی بیست و پنج‏ساله بود که بعد از اجازه از امام حسین ( علیه السلام)، به میدان تاخت و با رشادت عحیبی می‏جنگید، به طوری که نوزده سواره و بیست پیاده را کشت . آن‏گاه هر دو دست او را قطع کردند . او هم‏چنان جنگید تا او را اسیر کرده و نزد عمر سعد آوردند . عمر سعد که صلابت و دلاوری او را دیده بود، به او گفت: ما اشد صولتک: «چقدر صولت و رشادت سختی داری؟» . سپس دستور داد گردنش را زدند .

    ح . صبر واستقامت: مصائب امام سجاد ( علیه السلام) از جمله سه‏شبانه روز تشنگی و شدت تب و التهاب، ناظر شهادت و کشته شدن پدر و برادر خردسال و عموها و عموزادگان و کلیه یاران بودن تاراج خیمه‏ها و اسارت بانوان اهلبیت نشان دهنده عظمت صبر و استقامت آن امام بزرگوار است .

    علاوه بر موارد مذکور، ایثار و فداکاری، شجاعت و شهامت، عفو و بخشش، آزادگی و عزت نفس و اخلاص و رافت و ... از دیگر اوصاف جوانان کربلاست . (5)

    جوانان کربلا

    1 - عباس بن علی ( علیه السلام) پدرش امیرالمؤمنین ( علیه السلام)، مادرش فاطمه‏ام‏البنین و کنیه‏اش ابوالفضل است . «عباس‏» جوانی دلاور، زیبا و بلند بالا بود . وقتی‏که سوار اسب می‏شد، پاهایش به زمین می‏رسید . او علاوه بر مزایای جسمی، از نظر ملکات روحی و کمالات نفسانی نیز بعد از برادرش امام حسین ( علیه السلام) در میان همه جوانان و رجال اهل‏بیت ( علیه السلام) نظیر نداشت .

    در جنگ‏های صفین و نهروان در رکاب پدر بزرگوارش مشارکت داشت .

    به خاطر سیمای جذاب و نورایش، او را «قمر بنی هاشم‏» می‏خواندند و به خاطر آوردن آب به خیمه‏ها، «سقا» لقب یافت .

    امام سجاد ( علیه السلام) می‏فرماید: «خدا رحمت کند عمویم را که جان خویش را در راه برادرش فدا کرد تا آنکه دست هایش قطع شد . خداوند دو بال به او داده است که به وسیله آن با فرشتگان در بهشت پرواز می‏کند . چنانکه خداوند برای جعفر بن ابیطالب قرار داده است .»

    وقتی که امام حسین ( علیه السلام) بر بالین خون آلود حضرت عباس ( علیه السلام) حاضر شد، فرمود: الان انکسر ظهری و قلت‏حیلتی . (6)

    حضرت ابوالفضل در کربلا سی و چهار ساله بود .

    2 - علی بن حسین ( علیه السلام) (امام زین العابدین): امام سجاد ( علیه السلام) در حادثه کربلا بیست و دو ساله بود و آن‏روزها بیمار بود . همین بیماری نیز باعث گردید که وی از خطر کشته شدن نجات یابد و دودمان پیامبر ( صلی الله علیه و آله) در روی زمین باقی بماند .

    حضرت امام سجاد ( علیه السلام) مصائب و مشکلات و اذیت‏های بسیاری را تحمل کرد و با سخنرانی‏ها و افشاگری‏هایی در مجالس عبیدالله زیاد و یزیدبن معاویه، باعث زنده نگاه داشته شدن عاشورا و به لرزه در آمدن پایه‏های حکومت اموی گشت .

    دوران زندگی آن حضرت را می‏توان به دو بخش خلاصه کرد:

    1 . بیست و دو سال ملازمت‏با پدر بزرگوارش .

    2 . سی و پنج‏سال دوران امامت، یعنی دشوارترین دوران خفقان حکومت امویان، که آن‏حضرت در سخت‏ترین شرایط به وظیفه امامت ادامه داد و عالی‏ترین معارف و اخلاقیات و امور سیاسی و اجتماعی را در لباس دعا بیان فرمود .

    حضرت امام سجاد ( علیه السلام) بنابر قول مشهور در بیست و پنج و به قولی دوازده محرم سال نودوپنج هجری قمری به وسیله هشام بن عبد الملک در سن حدود پنجاه وشش سالگی به شهادت رسید .

    3 . علی بن الحسین (علی اکبر ( علیه السلام))، پدرش امام حسین ( علیه السلام)، و مادرش لیلی دختر ابی مره می‏باشد .

    به علی اکبر معروف بود و از حیث‏شجاعت و نبوغ، بهترین یادگار جدش علی بن ابیطالب بود و از لحاظ چهره زیبا و تناسب اندام و خوی نیکو و گفتار نغز از همه کس به جد بزرگوارش رسول اکرم ( صلی الله علیه و آله) شبیه‏تر بود . نخستین شهید از بنی هاشم در روز عاشورا بود که جسد مبارکش قطعه قطعه گردید و نزدیکترین شهیدی است که در کنار امام حسین ( علیه السلام) دفن شده است . سن او را از هیجده سال تا بیست و هفت‏سال نقل کرده‏اند .

    4 . عبدالله بن علی ( علیه السلام):

    پدرش، علی ( علیه السلام) و مادرش فاطمه‏ام البنین می‏باشد که به توصیه برادرش حضرت عباس ( علیه السلام) به میدان کارزار شتافت . او اولین فرزند ام‏النبین است که در روز عاشورا به شهادت رسید . سن او در هنگام شهادت بیست و پنج‏سال بود .

    5 . عثمان بن علی: پدرش علی و مادرش ام‏البنین است . به خاطر علاقه شدید ی که حضرت علی ( علیه السلام) به «عثمان ابن مظعون‏» داشت، نام فرزندش را عثمان گذاشت . وی دومین فرزند ام‏البنین است که در روز عاشورا به شهادت رسید . او به هنگام شهادت نوزده ساله بود . (7)

    6 . جعفربن علی ( علیه السلام): پدرش امیرالمؤمنین ( علیه السلام) و مادرش فاطمه‏ام البنین می‏باشد . امام علی ( علیه السلام) به واسطه علاقه و محبتی که به برادرش «جعفر طیار» داشت، نام فرزندش را «جعفر» نهاد .

    امام حسین ( علیه السلام) به وی فرمود: به کارزار بشتاب تا تو را مانند دو بردارم (عبدا ... و عثمان) شهید ببینم . وی در هنگام شهادت . نوزده سال من داشت . این سه برادر و حضرت عباس ( علیه السلام)، امان نامه شمر (لعنة‏ا ... علیه) را رد کردند و امام حسین ( علیه السلام) را تنها نگذاشتند .

    7 . ابوبکر بن علی ( علیه السلام): پدرش علی ( علیه السلام) و مادرش لیلی دختر مسعود بن خالد بود . او را «محمد اصغر» و یا «عبدا ...» می‏خواندند . او در روز عاشورا پس از کارزار با دشمن، به محاصره در آمده و به شهادت رسید . نوشته‏اند: جسد بی‏جان او را در آبراه خشکی در کربلا یافتند .

    8 . قاسم بن الحسن ( علیه السلام): پدرش امام حسن مجتبی ( علیه السلام) و مادرش «رمله‏» می‏باشد .

    در شب عاشورا در پاسخ امام حسین ( علیه السلام) که فرمود: «مرگ در نظر تو چگونه است؟» گفت: «شیرین‏تر از عسل‏» .

    او پس از اصرار زیاد از امام حسین ( علیه السلام) اجازه به میدان رفتن گرفت و این‏چنین رجز می‏خواند:

    ان تنکرونی فاناابن الحسن

    سبط النبی المصطفی المؤتمن

    هذا حسین کالاسیر المرتهن

    بین اناس لاسقوا صوب الحزن (8)

    او کارزار سختی نمود و با اینکه نوجوانی کم سن و سال بود، پس از کشتن سی و پنج نفر از دشمنان، در نهایت‏بر اثر ضربت‏شمشیر نقش بر زمین گشت و به شهادت رسید . سن او سیزده سال بود .

    9 . ابوبکر بن الحسن ( علیه السلام): پدرش امام حسن مجتبی ( علیه السلام) و مادرش، کنیز آن حضرت بود . او از مدینه همراه عمویش امام حسین ( علیه السلام) به کربلا آمد و بعد از شهادت برادرش قاسم، به میدان آمد و جنگید تا به فیض شهادت نایل گشت .

    10 . عبدالله بن الحسن ( علیه السلام): پدرش امام حسن مجتبی ( علیه السلام) و مادرش، دختر شلیل بن عبدالله می‏باشد . عبدالله در کربلا نوجوانی بود که به سن بلوغ نرسیده بود و چون عمویش حسین ( علیه السلام) را زخمی و بی‏یاور دید، خود را به آن حضرت رسانید و گفت: «به خدا قسم از عمویم جدا نمی‏شوم‏» . در آن هنگام شمشیری به طرف امام حسین ( علیه السلام) روانه شد . عبدالله دست‏خود را سپر شمشیر قرار داد و دستش به پوست آویزان شد و فریاد زد: «عموجان‏» ! حسین ( علیه السلام) او را در بغل گرفت و به سینه چسبانید و فرمود: برادرزاده! بر این مصیبت که بر تو وارد آمده است، صبر کن و از خداوند طلب خیر نما، زیرا خداوند تو را به پدران صالحت ملحق می‏کند . ناگاه حرمله بن کاهل تیری بر او زد و او در دامان عمویش حسین ( علیه السلام)، به شهادت رسید . وی نوجوانی یازده ساله بود .

    11 . عون بن عبدالله: پدرش، عبدالله و مادرش حضرت زینب ( علیها السلام) است . او در اوائل راه مکه به کربلا، در «وادی عقیق‏» به امام حسین ( علیه السلام) پیوست . او در روز عاشورا به میدان نبرد تافت و شمشیر زد تا به شهادت رسید .

    می‏نویسند: تا خبر شهادت او به پدرش عبدالله رسید، گفت: «به خدا قسم، شهادت پسرم در رکاب حسین ( علیه السلام) مصیبت مرا آسان می‏کند ...»

    12 . محمدبن عبدالله: پدرش، عبدالله و مادرش خوصاء می‏باشد . او با برادرش «عون‏» در راه مکه به کربلا در «وادی عقیق‏» به امام حسین ( علیه السلام) پیوست و در روز عاشورا قبل از برادرش عون به میدان رفت و به شهادت رسید . وقتی خبر شهادت او به پدرش عبدالله رسید، گفت: «اگر چه من توفیق یاری حسین را نیافتم، ولی با تقدیم پسرانم او را یاری کردم .»

    13 . عبدالله بن مسلم: پدرش، مسلم بن عقیل و مادرش، رقیه دختر حضرت علی ( علیه السلام) می‏باشد . وی در روز عاشورا در میدان جنگ، سه مرتبه با دشمن کارزار کرد .

    دشمن به سوی او تیری رها کرد و و عبدالله دستش را روی صورت گذاشت تا از اصابت تیر جلوگیری کند . تیر دستش را به پیشانی دوخت . تیری دیگر، قلب او را نشانه گرفت . شهادت او در روز عاشورا این‏گونه بود .

    عبدالله، چهارده سال داشت .

    14 . محمد بن مسلم: پدرش مسلم‏بن‏عقیل و مادرش از کنیزان بود . او در روز عاشورا پس از شهادت برادرش «عبدالله‏» در حمله دسته جمعی فرزندان ابیطالب به دشمن شرکت کرده، سپس به شهادت رسید . او سیزده ساله بود .

    15 . عبدالرحمن بن عقیل: پدرش، «عقیل‏» برادر علی ( علیه السلام) و مادرش از کنیزان است . وی از عموزادگان امام حسین ( علیه السلام) است . امام حسین ( علیه السلام) فریاد زد: «ای عموزادگان من! صبر و مقاومت پیشه سازید ... بعد از این دیگر هرگز سختی و مصیبتی نخواهید دید .» وی در روز عاشورا در حمله دسته‏جمعی فرزندان ابیطالب به دشمن، شرکت کرد و به شهادت رسید .

    16 . جعفربن عقیل: پدرش «عقیل‏» و مادرش «خوصاء» می‏باشد «جعفر» در روز عاشورا به میدان جنگ شتافت و در حالی که مادرش جلوی خیمه ایستاده بود و او را نظاره می‏کرد، به شهادت رسید .

    17 . سیف بن الحارث «الهمدانی‏»

    18 . مالک بن عبدالله «الهمدانی‏»

    19 . شبیب

    «سیف‏» و «مالک‏» پسر عموی یکدیگر بودند و به همراه غلامشان «شبیب‏» به سپاه امام حسین ( علیه السلام) پیوستند .

    روز عاشورا آن دو در حالی که می‏گریستند، به خدمت‏حضرت رسیدند . امام (7) فرمود: «چرا گریه می‏کنید؟» آن دو گفتند: فدایت‏شویم، برای خودمان گریه نمی‏کنیم، ولی برای شما گریه می‏کنیم که در محاصره دشمن قرار گرفته‏اید و ما بیش از جانمان چیزی نداریم تا با آن از تو حمایت کنیم .»

    حضرت به آن‏ها فرمود: «خداوند از بابت علاقه و همدردیتان با من به شما پاداش دهد .»

    آن‏ها در حالی‏که یکدیگر را حمایت می‏کردند، در جنگ دشمن به شهادت رسیدند . غلامشان در حمله اول روز عاشورا به شهادت رسید .

    20 . عائذ بن مجمع: او به همراه پدرش مجمع بن عبدالله در بین راه به امام ( علیه السلام) ملحق شد و حربن یزید خواست نگذارد . امام ( علیه السلام) فرمود: «این‏ها یاران منند و نباید آن‏ها را از این کار باز داری‏» آن‏ها به امام ملحق شدند و راهنمای آن‏ها طرماح بود . صاحب حدائق، آن دو را در شمار شهدای حمله اول ذکر کرده است . دیگران گفته‏اند با پدرشان در یک‏جا شهید شدند و این قبل از حمله اول در آغاز جنگ بوده است . (11)

    21 . عمروبن قرظه: پدرش قرظه از اصحاب رسول خدا ( صلی الله علیه و آله) و از یاران علی ( علیه السلام) بود . عمرو قبل از شروع جنگ در کربلا، به امام حسین ( علیه السلام) پیوست . در روز عاشورا به میدان رفت و جنگید، ولی به سوی حسین ( علیه السلام) برگشت، تا آن حضرت را از دشمن محافظت کند . او خود را سپر حضرت کرده و تیرها به صورت و سینه‏اش برخورد می‏کرد تا آسیبی به امام حسین ( علیه السلام) نرسد .

    او در حالی‏که بدنش پر از جراحت‏شده بود، رو به حضرت کرد و گفت: «یابن‏رسول الله! آیا به عهد خود وفا کردم؟» حضرت فرمود: «در بهشت جلوی من خواهی بود و سلام مرا به رسول خدا برسان .» در همین لحظه عمرو به زمین افتاد و به شهادت رسید .

    22 . عمرو بن جناده: عمرو که جوانی بیست و یک ساله بود، پس از شهادت پدرش، مادرش به او گفت: «پسرم برو از حریم امام دفاع کن و در برابرش با دشمن جنگ کن .» او بعد از اجازه از امام حسین ( علیه السلام) به دشمن حمله کرد و چنین می‏خواند:

    امیری حسین و نعم المیر

    سرور الفؤاد البشیر النذیر

    علی و فاطمة والداه

    فهل تعلمون له من نظیر

    او هم‏چنان جنگید، تا به شهادت رسید . دشمن سرش را از بدن جدا کرد و به طرف حسین ( علیه السلام) پرتاب کرد . مادرش، سر فرزند را برداشت و آن را بر سر یکی از سپاهیان عمربن‏سعد زد و او را به هلاکت رساند . (12)

    23 و 24 . عبدالله بن عروه و عبدالرحمن بن عروه:

    این دو برادر از اشراف و دلیران کوفه بودند و جدشان از یاران علی ( علیه السلام) بوده است . آن‏ها در کربلا به امام حسین ( علیه السلام) ملحق شدند و در روز عاشورا به نزد حضرت آمده و سلام کردند و گفتند: «دوست داریم که در برابرت مبارزه کرده و از حریم تو دفاع کنیم .» حضرت به آن‏ها فرمود: «آفرین بر شما باد .» این دو برادر در نزدیکی امام ( علیه السلام) با دشمن مبارزه کردند تا شهید شدند . در زیارت ناحیه مقدسه آمده است: «السلام علی عبدالله و عبدالرحمن ابنا عروه بن حراق الغفاریین‏»

    25 . وهب

    26 . همسر وهب (هائیه)

    وهب مردی دلاور و از مسیحیان کوفه بود که با دیدن معجزه امام حسین ( علیه السلام) و با شنیدن پیام امام ( علیه السلام) با همسر و مادر خود به سوی کربلا حرکت کرد و مسلمان شد . او در روز عاشورا با توصیه مادرش و اجازه امام حسین ( علیه السلام) به میدان رفت و با صولت عجیبی جنگید، به‏طوری که نوزده سوار و بیست پیاده را کشت و سپس هردو دستش را قطع کردند . وهب همچنان جنگید تا به شهادت رسید . پس سر بریده او را به سوی لشکر امام حسین ( علیه السلام) انداختند . مادرش سر او را به آغوش کشید و سپس آن را به سوی دشمن انداخت . امام حسین (7) فرمود: «ای مادر وهب به خیمه برگرد . پسرت اکنون با رسول خداست .» وهب هنگام شهادت بیست وپنج‏سال داشت . او و خانواده‏اش در روز عاشورا ده روز بود که به اسلام گرویده بودند و در پیکر وهب اثر هفتاد ضربه شمشیر و نیزه و تیر دیده می‏شد . (13)

    «هانیه‏» همسر وهب، خود را به جنازه به خون غلتیده همسرش وهب رساند، خون‏های پیکر او را پاک می‏کرد و گفت: «بهشت‏برتو گوارا باد» . شمر وقتی او را دید، به غلامش رستم دستور داد او را بکشد . رستم با عمود بر آن نوعروس زد و او را کشت . این نخستین زن و یگانه زنی بود که در کربلا در راه دفاع از حریم امام حسین (7) به شهادت رسید (14)

    27 و 28 . عبدالله بن یزید و عبیدالله بن یزید

    «عبدالله‏» و «عبیدالله‏» همراه پدرشان «یزید» که از شیعیان بصره بودند همراه عده‏ای دیگر از بصره بیرون آمده و در محلی به نام (ابطح) در نزدیکی مکه به امام حسین ( علیه السلام) پیوستند .

    در روز عاشورا «عبدالله‏» و «عبیدالله‏» در حمله اول که دسته جمعی بود، به شهادت رسیدند .

    29 . عبدالرحمن بن مسعود: عبدالرحمن همراه با پدرش مسعود بن الحجاج، از شیعیان و شجاعان مشهور بودند که با لشکر عمربن سعد از کوفه خارج شدند، ولی پیش از درگیری به امام حسین ( علیه السلام) پیوستند .

    «عبدالرحمن‏» و پدرش در روز عاشورا و در حمله اول، به شهادت رسیدند .

    30 . عمار بن حسان: از شیعیان مخلص و از شجاعان دلیر و معروف بود . پدرش حسان از اصحاب امام علی ( علیه السلام) بود . عمار از مکه در خدمت امام ( علیه السلام) بود و از آن حضرت جدا نشد تا در روز عاشورا در حمله اول به فیض عظیم شهادت نائل گشت .

    31 . حبشی بن قیس بن سلمه: جد او از اصحاب رسول خداست و از قبیله نهم است . او در ایامی که خبر از جنگ در کربلا نبود، خدمت امام بود و به همراه آن حضرت به کربلا آمد و در روز عاشورا به شهادت رسید .

    امید آنکه با تامل و تفکر در ایثار و فداکاری این جوانان، آنان را اسوه زندگی خویش قرار دهیم .

    با یکی از سخنان امام حسین ( علیه السلام) در عظمت‏یارانش و اهل بیتش، سخن را به پایان می‏بریم:

    فانی لا اعلم اصحابا اولی و لا خیرا من اصحابی و لااهل بیت ابر و لااوصل من اهل بیتی فجزاکم الله جمیعا عنی خیرا

    «من یارانی برتر و بهتر از یاران خود ندیده‏ام و اهل بیت و خاندانی نیکوتر و به صله رحم پایبندتر از اهل بیتم نمی‏شناسم . خدا شما را به خاطر یاری من پاداش نیکو عطا فرماید . (15)

    پی نوشتها:

    1 . سیمای جوانان در قرآن و تاریخ اسلام، علی دوانی، ص 209 .

    2 . همراه با سیدالشهدا از مدینه تا کربلا، ص 20 .

    3 . اعیان الشیعه، ج 7، ص 430 .

    4 . سردار کربلا، ص 229 .

    5 . همراه با آن علی ( علیه السلام) از عاشورا تا اربعین، حشمت الله قنبری، ص 63 .

    6 . مجله دیدارآشنا، ش 22، ویژگی‏های جوانان عاشورایی، ص 17 .

    7 . فتح خون، سیدمرتضی آوینی، ص 120 .

    8 . سیدبن طاووس، لهوف، ص 113 .

    9 . همان .

    10 . همراه با آل علی (7) از عاشورا تا اربعین، ص 61 .

    11 . قصه کربلا، نظری منفرد، ص 284 .

    12 . بحار، ج 45، ص 27 .

    13 . تعالی السبطین، ج 1، ص 286 .

    14 . سوگنامه آل محمد ( صلی الله علیه و آله)، محمدمهدی اشتهاردی، ص 106 .

    15 . لهوف سیدبن طاووس، ترجمه عقیقی بخشایشی، ص 116 .

    منبع:دیدار آشنا ش46

     

     

    Pasted from <http://www.rasekhoon.net/Article/Show-17128.aspx>

     

چرا كوفيان به جنگ امام حسين (علیه السلام) رفتند؟

 

    چرا كوفيان به جنگ امام حسين (علیه السلام) رفتند؟


    با ديدي كه نسبت به مردم كوفه داريم انتظار آن نمي‏رفت كه با يك چرخش تمام، سوابق درخشان خود را ـ كه در جنگ جمل و صفين و نهروان نشان داده بودند ـ زير پا گذارده و به جنگ فرزند رسول خدا، حضرت امام حسين(علیه السلام) بشتابند.

    حال براي روشن شدن مطلب نخست بايد عوامل و زمينه‏ها را بررسي كرد كه چه عواملي باعث شد تا مردم كوفه دست به اين جنايت هولناك بزنند؟

    به طور خلاصه بايد گفت دو دسته از عوامل بودند كه زمينه رفتن مردم كوفه به كربلا را فراهم كردند:

    الف ـ عوامل دروني.

    ب ـ عوامل بروني.

    مقصود از عوامل دروني آن زمينه‏ها و خصيصه هايي است كه در مردم كوفه شكل گرفته بود و مقصود از عوامل بروني همان فشار و اختناق دستگاه حاكمان بني‏اميه بود كه با ترفندهاي مخصوص به خود، مردم را آماده چنين كاري كرد.

    امّا عوامل دروني در مردم كوفه ـ براساس آن چه كه تاريخ بدان اشاره كرده ـ چند عامل بوده است:

    1. تناقض آشكار در سيره و گفتار :

    مردم كوفه در موارد گوناگوني به اثبات رساندند كه هميشه در سيره و گفتار خود دچار تناقض بوده‏اند، چرا كه از يك سو سخني را بر زبان آورده كه هيچ گاه در عمل بدان اعتقادي نداشتند. موارد آن بسيار است، از جمله اين كه آنها هزاران نامه و طومار نوشته و امام حسين(علیه السلام) را به كوفه دعوت كردند و برخي در نامه‏ها به تعداد نيروهاي آماده دفاع اشاره كرده كه تعدادشان يك صد هزار نفر است.

    برخي ديگر نيز ضمن دعوت از امام نوشته بودند كه اگر به دعوت آنها پاسخ مثبت ندهد، فرداي قيامت شكايت او را به نزد پيامبر خدا خواهند نمود. امّا پس از آن كه نماينده امام حسين را در كوفه ديدند، اگرچه در ابتدا به نشانه وفاداري با وي بيعت كردند، اما پس از تهديدهاي عبيدالله ـ با يك چرخش عجيبي و با يك عقب نشيني مفتضحانه‏اي ـ نه تنها مسلم بن عقيل را تنها گذاردند، بلكه همان دست‏هاي بيعت كننده، در كربلا ـ عليه امام حسين ـ تبديل به شمشير شد.

    در دل آنها چيزي مي‏گذشت كه بر زبانشان جاري نمي‏شد. آنها كساني بودند كه وصف كاملشان بر زبان فرزدق آمده است كه در پاسخ امام حسين(علیه السلام) ـ كه از وضعيت مردم كوفه ـ پرسيده بود، گفت: قلوبهم معك و سيوفهم عليك؛1 قلب‏هايشان همراه تو، ولي شمشيرهايشان عليه تو بسيج شده است.

    خود امام نيز در بين راه به شخصي فرمود: اين نامه‏هاي اهل كوفه است و خود آنها قاتلان من مي‏باشند.2

    از موارد اين تناقض آشكار در قول و عمل مردم كوفه اين بود كه پس از شهادت امام حسين(علیه السلام) وقتي به خيمه‏هاي امام حمله‏ور شده و غارت كردند، يكي از اهل كوفه به فاطمه (دختر امام حسين) هجوم برده، گوشواره‏اش را از گوش او وحشيانه كشيد، به گونه‏اي كه گوش او را پاره كرد. فاطمه ديد كه آن مرد كوفي به شدت گريه مي‏كند، پرسيد چرا گريه مي‏كني؟

    گفت چگونه نگريم در حالي كه مشغول غارت دختر رسول الله مي‏باشم؟ فاطمه گفت: خوب پس مرا رها كن، پاسخ داد بيم آن را دارم كه اگر من نبرم ديگري ببرد!!3

    هم چنين نوشته‏اند: هنگامي كه اسيران اهل بيت(علیهم السلام) را وارد كوفه كردند، مرد و زن به حال آنان گريه مي‏كردند. امام سجاد(علیه السلام) ـ كه سخت شگفت زده شده بود ـ فرمود: اگر اينان بر ما گريه مي‏كنند پس چه كسي ما را كشت.4

    همان‏ها بودند كه از عبدالله بن عمر درباره حكم خون پشه سؤال كردند كه اگر بر لباس بود پاك يا نجس است، در پاسخ آنان گفت: ببينيد از من درباره خون پشه مي‏پرسيد، در حالي كه فرزند پيامبر خدا را كشتند در حالي كه درباره او و برادرش شنيدم كه پيامبر مي‏فرمود: «هما ريحانتان من الدنيا».5

    عجيب اين جا است: آنان كه خون عزيزترين انسان‏هاي روي كره زمين را بي‏باكانه مي‏ريزند چگونه از خون پشه كه بر بدن يا لباس اصابت كرده مي‏پرسند.

    2. پيمان شكني :

    دومين صفتي كه مردم كوفه به آن مشهور و معروف گشته بودند، صفت ناپسند و زشت عهد و پيمان شكني و عدم وفا به تعهدات خويش است.

    اين روش را همگان مي‏دانستند. در تاريخ مي‏خوانيم كه آنان به علي (علیه السلام) خيانت كردند، همچنين به امام حسن مجتبي و امام حسين و پس از او به زيد بن علي و هم چنين به هر رهبري كه قيامي را هدايت مي‏كرد، خيانت كردند.

    از اين رو بازدارندگان، به امام حسين گفتند: شما پيمان شكني و خيانت كوفيان را نسبت به پدر و برادرت ديده‏اي، مبادا فريب آنها را به خوري. داود بن علي هم به زيد بن علي گفت:

    يابن عمّ انّ هؤلاء يغرونك من نفسك، أليس قد خذلوا من كان أعز عليهم منك جدّك علي بن ابي طالب حتي قتل و الحسن من بعده بايعوه ثمّ وثبوا عليه فانتزعوا رداءه من عنقه وانتهبوا فسطاطه و جرحوه؟ أو ليس قد أخرجوا جدك الحسين و حلفوا له بأوكد الايمان ثمّ خذلوه و أسلموه ثم لم‏يرضوا بذلك حتي قتلوه؛6 اي عموزاده اينان فريبت ندهند، آيا اينها به كسي كه عزيزتر از تو در نزدشان بود (جدّت علي) خيانت نكردند تا اين كه كشته شد؟ و آيا با حسن بن علي پس از او نخست بيعت نكردند و سپس بر او هجوم برده و عبا از دوشش كشيده و وسائل درون خيمه‏اش را غارت كردند و زخمي اش نمودند؟! آيا جدّت امام حسين را فرا نخواندند و از مدينه و مكه بيرون نياوردند و به او پيمان‏هاي سختي ندادند، امّا در نهايت به او خيانت كرده و راضي نشدند تا اين كه او را به قتل رساندند؟

    3. زودباوري در جنگ‏هاي رواني :

    زودباوري مردم كوفه و فريب خوردن در جنگ‏هاي رواني كه گاهي عليه آن‏ها به كار برده مي‏شد يكي از صفات ناپسند و علل ضعف و بي‏ارادگي آنها به شمار مي‏رفت كه دشمن از همين نقطه ضعف استفاده مي‏كرد و به اهداف سياسي خود مي‏رسيد البته در طول تاريخ موارد بسياري به ثبت رسيده كه به چند ماجرا اشاره مي‏نماييم:

    1. در جنگ صفين، نيروهاي اميرمؤمنان در كنار نهر آب اردو زده بودند و معاويه دستش از آب كوتاه بود. او با يك حيله و شگردي مخصوص به خود، نامه‏اي نوشت و آن را به تير بسته به طرف اردوگاه اميرمؤمنان پرتاب كرد. وي به طور ناشناس در نامه نوشته بود: من شما را نصيحت مي‏كنم كه اين محل را تخليه كنيد، زيرا معاويه قصد دارد كانالي احداث كند كه اين منطقه را زير آب برده و همه شماها را غرق كرده و نابود سازد. ياران علي(علیه السلام) از يافتن چنين نامه‏اي فريب خورده و سريعا محل اردوي خود را تغيير دادند، با اين كه حضرت فرمود: اين حيله‏اي بيش نيست، او مي‏خواهد بر اين موضع دست يابد. چرا كه معاويه هرگز قادر به چنين كاري نمي‏باشد. امّا متأسفانه آنان زير بار نرفتند و با تخليه اردوگاه فورا معاويه آن جا را تصرّف كرد كه بار ديگر مالك اشتر به كمك ديگر نيروهاي رزمنده، آن جا را باز پس گرفت.7

    2. وقتي جنگ صفين به مراحل پاياني خودش نزديك شده بود و معاويه در حال فرار بود، از عمروعاص خواست تا چاره‏اي بينديشد. عمرو گفت: دستور ده تا قرآن‏ها را بر سر نيزه كنند، زيرا اين كار موجب پيروزي ما و متفرق شدن نيروهاي علي (علیه السلام) مي‏شود. آنها براي فرار از جنگ قرآن‏ها را بهانه قرار داده تا او بين همه حكم كند. كوفيان فريب اين حيله را خوردند. با اين كه حضرت اصرار مي‏ورزيد كه اينها براي فريب و مكر و خدعه شما است كوفيان هرگز زير بار نرفتند، بلكه حضرت را تهديد به مرگ كردند كه اگر جنگ را تعطيل نكني و مالك را از خط مقدم برنگرداني تورا به قتل خواهيم رساند!!8

    3. سومين شاهد تأثير جنگ رواني بر مردم كوفه همان عملكرد فريبانه معاوية بن ابي سفيان نسبت به سپاهيان امام حسن مجتبي بود. او با فريب فرمانده‏هان نظامي سپاه امام حسن و فرار برخي از آنان، زمينه را طوري فراهم كرد كه كوفيان فكر كردند كه امام در پي صلح با معاويه است. لذا وقتي كه امام در شهر ساباط ـ براي آزمودن نيروهاي خود ـ سخنراني كرد آنان با تأثيرگذاري زمينه فراهم شده از طرف معاويه عليه امام، شورش كرده و به خيمه حضرت حمله‏ور شدند و آنچه را كه در خيمه داشت به غارت بردند و در نهايت آن حضرت را نيز زخمي كردند.9

    4. عبيدالله بن زياد براي مهار كردن شورش مردم كوفه، از اين اصل استفاده كرده و مردم را با اين ترفند به شدت مرعوب ساخت. او اعلام كرد كه سپاه يزيد از شام حركت كرده و هم اكنون در راه است. لذا با اين خدعه و نيرنگ توانست مردم را از اطراف مسلم بن عقيل پراكنده سازد.10

    4. نداشتن آزادي عمل و استقلال فكري :

    از جمله عواملي كه مردم كوفه را بر آن داشت تا با امام حسين(علیه السلام) بجنگند، اين بود كه مردم كوفه از يك بلوغ فكري و استقلال ـ در تصميم‏گيري ـ برخوردار نبودند، زيرا شهر كوفه پس از تأسيس آن در سال 20 هجري، محل اسكان قبائل، گروه‏ها، مليّت‏ها، مذاهب و اديان گوناگوني بود كه همين ناهماهنگي و يك دست نبودن مردم سبب شد تا هر قبيله‏اي براي خود و هم پيمانانش شرايط خاصي اعمال كند.

    استاد شريف قرشي با بررسي وضعيت مردم كوفه به تفصيل در اين باره پرداخته و ساكنان آن را در آغاز تأسيس ـ كه پس ازفتح عراق بر دست سعد بن ابي وقاص صورت گرفت ـ عده‏اي از ياران پيامبر(صلی الله علیه واله) دانسته كه به كوفه رفتند و هم چنين قبائلي از يمن ـ همانند قضاعه، غسان، بجيله، خثعم، كنده، حضرموت، ازد، مذحج، حمير، همدان و نخع ـ و قبايل عدناني ـ همانند تميم و بنوالعصر ـ و قبايل بني بكر ـ همانند بنواسد، غطفان و محارب و نمير ـ و نيز گروهي از ايرانيان كه پس از فتح، شهر كوفه را براي اقامت انتخاب كردند. هم چنين نبطي‏ها و سريانيان در كنار ديگر قبايل و طوايف در اين شهر اقامت گزيدند.

    علاوه بر اين غير از مسلمانان همانند يهوديان و نصاري11 نيز در اين شهر زندگي مي‏كردند. با اين بيان در جاي جاي شهر كوفه قبيله‏اي استقرار يافته و براي خود حكومتي قبيله‏اي برقرار ساخته بود كه هيچ‏گاه با هم هماهنگ نبودند. لذا با كنار آمدن رئيس قبيله با حكومت و يا يك جريان فكري ديگر، افراد آن قبيله و هم‏پيمانان مجبور بودند، كه همراه او باشند.

    در نتيجه بايد گفت اين قبايل و مردمي كه هر يك از جايي آمده بودند، اگرچه در ظاهر در كنار يكديگر مي‏زيستند، امّا (به فرموده اميرمؤمنان) با اهواء و گرايش‏هاي گوناگون12 جدا از يكديگر بودند و با اعمال فشار حكومت قبيله‏اي به حكم اجبار راهي كربلا مي‏شدند.

    دومين عاملي كه باعث شد مردم كوفه براي جنگ با امام حسين(علیه السلام) بسيج شوند، اقدامات سريع حكومت غاصبانه بني‏اميه بود كه با در نظر گرفتن شرايط جديد حاكمِ بر كوفه و عزل فرماندار سابق و آمدن فرماندار جديد بود. عبيدالله بن زياد براي مهار انتفاضه و قيام مردم و تسلّط كامل بر شهر ومردم كوفه، اقداماتي به عمل آورد كه در ذيل متذكر مي‏شويم:

    1. ايجاد رعب و وحشت :

    عبيدالله با كشتن افراد بي‏گناه و كشيدن آن‏ها در كوچه و بازار و هم چنين با دار زدن افراد و آويزان كردن آنها در اماكن عمومي و يا انداختن افراد از بالاي قصر دارالاماره، سخت مردم را به وحشت انداخت؛ مثلاً با كشتن مسلم بن عقيل (نماينده امام حسين علیه السلام) و هاني بن عروه و كشاندن اين دو چهره بزرگ و انقلابي در كوچه و بازار كوفه و هم چنين انداختن نماينده ديگر امام حسين(علیه السلام) به نام قيس بن مسهر صيداوي، اين جوّ خفقان‏آميز را در كوفه به وجود آورد.

    مسعودي مي‏نويسد: هاني بن عروه را ـ كه چهار هزار نفر شمشير زن تحت امر او بودند ـ از زندان بيرون آورده و دست بسته براي گردن زدن به طرف بازار مي‏بردند. او آن چنان فرياد مي‏زد و بزرگان قبايل را به نام ياد مي‏كرد و وامذحجاه مي‏گفت و آنها را به ياري مي‏طلبيد، امّا هيچ يك به حمايت او برنخاستند و به نداي او لبيك نگفتند...13

    از اين رو، ترس و وحشت مردم به جايي رسيده بود كه كسي حاضر به دفاع از او نشد و به دستور عبيدالله در انظار عمومي درسن 89 سالگي گردنش را زدند و وي را به شهادت رساندند.14

    عبيدالله در راستاي اجرا كردن اهداف شوم و نامقدس بني‏اميه، آنقدر به اين كشتارهاي وحشيانه مردم ادامه داد كه تقديرنامه‏اي از يزيد بن معاويه دريافت كرد. اين بار يزيد ضمن تقدير از عبيدالله براي او نوشت: شنيده‏ام كه حسين(علیه السلام) متوجه عراق گرديده است، بايد راه‏ها را سخت به كنترل درآوري و در ظفر يافتن به او تلاش سختي بنمايي و مردم را به بهانه‏هاي گوناگون به قتل برساني.15

    او نيز با ايجاد اين رعب و وحشت در بين مردم توانست به موقع از اين حربه استفاده نمايد و مردم را ـ پس از ورود امام حسين(علیه السلام) به كربلا ـ جهت جنگ با امام حسين (علیه السلام) بسيج كند.

    نتيجه اين كار اين شد كه افراد ضعيف‏النفس و بي‏اراده و يا مزدوراني كه از ديگران پيروي مي‏كردند و از خود هيچ اراده‏اي نداشتند، راهي جز رفتن به كربلا و جنگيدن با امام حسين نداشته باشند، زيرا نه مي‏توانستند در كوفه بمانند و نه مي‏توانستند اراده‏اي از خود نشان داده پا به فرار بگذارند.

    2. دست‏گيري هواداران امام حسين(علیه السلام)

    با فروكش كردن قيام مردم كوفه، عبيدالله دستور داد تا سران شورش و تمام هواداران امام حسين(علیه السلام) را تحت تعقيب قرار دهند. از آن عده افرادي كه تا ديروز به خاطر مصالح خود در كنارانقلابيون بوده و امروز در كنار عبيدالله قرار گرفته بودند كمال استفاده را برده و با كمك مزدوران عبيدالله خانه به خانه براي دستگيري انقلابيون بشتابند.

    عبيدالله با چنين اقدامي بر بيشتر انقلابيون و هواداران دست يافته و راهي سياه چال‏ها نمود.

    قرشي مي‏نويسد: عبيدالله به بازداشت‏هاي وسيعي دست زد كه براساس نقل مورخين، وي دوازده هزار نفر را دستگير كرد، از جمله سليمان بن صرد خزاعي، مختار بن يوسف ثقفي و چهارصد نفر از چهره‏هاي سرشناس كوفه.16

    اگر اين آمار درست باشد بايد گفت كه عبيدالله تقريبا بر دو سوم بيعت كنندگان با مسلم ـ كه از هواداران امام حسين(علیه السلام) بودند ـ دسته يافته و آنها را راهي زندان‏ها و شكنجه‏گاه‏ها كرد كه اگر آن‏ها به زندان نمي‏افتادند، چه بسا كوفه در موقع حضور امام حسين(علیه السلام) شكل ديگري به خود مي‏گرفت و يا لااقل براي امام ياران بيشتري از كوفه بسيج مي‏شدند.

    3. تطميع مردم به پول، مقام، جايزه :

    سومين عاملي كه باعث شد تا مردم براي رفتن به كربلا و مقابله و رويارويي با امام حسين انگيزه پيدا كنند، پول‏ها و وعده پست‏ها و مقام هايي بود كه از سوي عبيدالله به مردم ـ به ويژه اعيان و شخصيت‏هاي كوفه ـ داده شد. آن پول‏ها، آن قدر مردم را شتاب زده كرد كه براي دريافت آن بر يك ديگر پيشي مي‏گرفتند!! هم چنين براي دريافت آن پست‏ها به گونه‏اي مست و «لايعقل» گرديده بودند كه آزادي فكر و انديشه از عواقب امر را از آن‏ها گرفته بود. بدين جهت اين وعده‏ها بسيار كارساز بود؛ اگرچه براي بسياري از آن‏ها جز ضرر و زيان، سود ديگري نداشت.

    از جمله افرادي كه سخت شيفته قدرت و مقام شد عمر بن سعد بود. وي به خاطر از دست ندادن حكومت «ري» آماده چنين كاري شد.

    مجلسي مي‏نويسد: عبيدالله بن زياد ـ كه از نامه امام حسين به شدت خشمگين شده بود ـ نگاهي به عمر انداخته و به او دستور داد تا به جنگ امام حسين(علیه السلام) بيرون رود و اين در حالي بود كه ولايت «ري» را به او واگذار كرده بود، ولي عمر بن سعد عذر آورد. ابن زياد گفت: پس فرمان حكومت «ري» را به ما برگردان.

    عمر سعد، درخواست مهلت كرده روز ديگر از ترس اين كه مبادا ولايت ري از دستش گرفته شود، رفتن به كربلا را پذيرفت.17

    هم چنين شمر بن ذي الجوشن و آن ده نفري كه بدن امام حسين را زير سم اسب گرفتند در انتظار جايزه از عبيدالله بن زياد18 و يزيد بن معاويه بودند.

    به هر حال حضور يافتگان در كربلا دو دسته بودند:

    دسته اول كساني بودند كه به كمك امام حسين شتافته و علي رغم اين كه راه‏ها به شدت كنترل مي‏شد ـ تا نيروي كمكي براي امام از كوفه خارج نشود ـ امّا چهره‏هاي محترم و سرشناسي همانند: حبيب بن مظاهر اسدي، انس بن حارث كاهلي، مسلم بن عوسجه، رافع بن عبدالله، مسلم بن كثير ازدي، زهير بن سليم ازدي، جابر بن الحجاج، نعمان بن عمرو ازدي، حلاس بن عمرو ازدي19 و عدّه ديگري از كوفيان در كربلا حضور يافته و به شهادت رسيدند.

    دسته دوم كساني بودند كه به قصد جنگ با امام حسين به كربلا رفتند و اين دسته چند گروه بودند:

    1. گروهي از همان ابتدا چنين هدفي داشتند، امّا وقتي به كربلا رسيدند تغيير موضع داده و در كنار امام حسين قرار گرفتند و به شهادت رسيدند همانند: جوين بن مالك بن قيس، قاسم بن ابي حبيب ازدي، مسعود بن الحجاج، عبدالرحمن بن مسعود بن الحجاج تميمي و ضرغامة بن مالك.20

    2. برخي هم از ترس عبيدالله، با سپاه عمر بن سعد از كوفه بيرون آمدند ولي در بين راه پا به فرار گذاشتند.

    3. سومين گروه، هواداران حزب اموي بودند همانند: عمربن سعد، شمر بن ذي الجوشن، حصين بن نمير، شبث بن ربعي، عزرة بن قيس، عمرو بن الحجاج زبيدي، حجار بن أبجر، زجر بن قيس و...

    لذا هر يك از اينها فرماندهي گروه زيادي از لشكر عمر بن سعد را به عهده گرفته بودند.

    4. عده‏اي هم از دشمنان اهل بيت بودند كه قصد انتقام از خاندان پيامبر(صلی الله علیه واله) و اميرمؤمنان را داشتند.

    5. دسته‏اي نيز جزء مرعوب شدگان سياست عبيدالله بودند كه اجبارا يا اختيارا براي جنگ با امام حسين بسيج شده و براي اين كه پرونده سياهي براي آنان تشكيل نشود حاضر به رفتن كربلا شدند. توده مرمد جزء اين گروه بودند.

    6. گروه ديگر افراد غافل و بي‏خبري بودند كه نه شخصيت اهل بيت ـ خاصه امام حسين ـ را درك كرده بودند و نه از كفر خليفه جديد خبري داشتند و از سوي ديگر با تبليغات سوء عليه امام حسين ـ كه وي بر ضد خليفه مسلمانان قيام نموده و از دين خروج كرده ـ با اين انگيزه در كربلا شركت جستند. چنان چه مي‏خوانيم كه عمرو بن الحجاج براي تحريك مردم به جنگ با مام حسين در روز عاشورا فرياد مي‏زد: قاتلوا من مرق عن الدين و فارق الجماعة؛ بجنگيد با كسي كه از دين خدا برگشته و از صف مسلمانان بيرون رفته است و امام نيز در پاسخ اين شخص فرومايه فرمود: واي بر تو اي عمرو! آيا مردم را به اين بهانه و اتهام كه ما از دين خدا خارج شده‏ايم به جنگ و ريختن خون ما تشويق و ترغيب مي‏كني؟! آيا ما از دين خدا خارج گرديده‏ايم ولي تو ـ كه حق را از باطل نشناختي ـ در دين خدا پا برجا هستي؟! نه، هرگز چنين نيست، روزي كه روح مان از تن ما جدا گرديد، خواهيد فهميد كه چه كسي سزاوار آتش است.21

    اوصاف لشكر ابن سعد از زبان امام :

    اگرچه از نظر تاريخ روشن است كه مردم كوفه افرادي پيمان شكن و بي‏وفا بوده‏اند، امّا بايد ديد آنان كه اين حادثه تلخ و اين فاجعه بزرگ را به وجود آوردند چه كساني بودند و آيا در كربلا باز هم آن فشار و اختناق حاكم در كوفه وجود داشت؟ آيا شبانه نمي‏توانستند پا به فرار بگذارند؟ آيا جلوي راه آنها به سوي لشكرگاه امام حسين بسته بود؟ آيا به عاقبت كار فكر نكردند؟ آيا مسلمان نبودند؟ علاوه بر آن آيا وجدان و عاطفه هم نداشتند؟ آيا عرب نبودند؟ و آيا آزاد مرد نبودند؟!

    جواب اين پرسش‏ها را بايد از زبان امام شنيد كه سپاه عمر بن سعد، نه آزادمرد بودند و نه مسلمان. نه داراي عاطفه بودند و نه وجدان، چرا كه اگر مسلمان بودند هرگز با محبوب رسول خدا نمي‏جنگيدند و اگر آزاد بودند به عاقبت امر مي‏انديشيدند و اگر عاطفه داشتند اين همه وحشي گري را در كربلا نسبت به خاندان وحي و رسالت روا نمي‏داشتند. عجب اين جاست كه در اين مردم هيچ چيز اثر نگذاشت، نه موعظه، نه كلام خدا و نه سخني از پيامبر(صلی الله علیه واله).

    جالب اين است كه هيچ كس به اندازه امام آنها را نشناخت و به معرفي چهره آنان نپرداخت.

    در سخناني كه روز عاشورا ايراد كرد با اين كه مي‏دانست هرگز با موعظه و هشدار تغيير مسير نخواهند داد، كوفيان را اين چنين توصيف كرد:

    «اي پيروان آل ابي سفيان و پيروان شيطان، مسخ شدگان، فاسقان، ظالمان، سفيهان، منافقان، قاتلان فرزندان پيامبران، اذيت كنندگان مؤمنان، قاتلان فرزندان بدريان، قاتلان مؤمنان، خبيثان، فرزندان حرام، فرومايگان، ظاهركنندگان فساد روي زمين، باطل كنندگان حدود خدا، خورندگان اموال فقرا و مساكين، بردگان امت، شاربان خمر شكم‏هاي انباشته از حرام، و...»22

    با توجه به توصيف امام درباره اوصاف ناپسند مردم كوفه ـ به ويژه حضور يافته گان در لشكر عمر سعد ـ علّت جنگ كوفيان با امام حسين(علیه السلام) در كربلا به خوبي روشن مي‏گردد

    پی نوشتها:

    1. بحارالانوار، ج44، ص365.

    2. ابن عساكر، ص211.

    3. سير اعلام النبلاء، ج3، ص204.

    4. حياة الامام الحسين، ج3، ص421.

    5. همان، ج2، ص424.

    6. تاريخ طبري، ج5، ص488.

    7. صفين، نصر بن مزاحم، ص190.

    8. ر.ك: ارشاد مفيد، ص128.

    9. ارشاد مفيد، ص171.

    10. الامام الحسين، ج2، ص429.

    11. ر. ك: حياة الامام الحسين، ج2، ص432 ـ 444.

    12. ارشاد مفيد، ص130.

    13. منتهي الآمال، ج1، ص316.

    14. همان.

    15. ارشاد مفيد، ص200.

    16. حياة الامام الحسين، ج2، ص416.

    17. بحارالانوار، ج44، ص384.

    18. لهوف، ص115.

    19. ر. ك: ابصار العين و وسيلة الدارين.

    20. همان.

    21. سخنان حسين بن علي، ص255.

    22. ر. ك: الامام الحسين في كربلا، ص219.

     

     

    Pasted from <http://www.rasekhoon.net/Article/Show-17126.aspx>

     

روضه شب دوم ـ ورود كاروان عشق به كربلا

 

روضه شب دوم ـ ورود كاروان عشق به كربلا

 

پس از آنكه بني‌اميه، امام حسين (ع) را براي گرفتن بيعت تحت فشار قرار دادند، ايشان از مدينه به سمت مكه مكرمه خارج شد و بقيه ماه شعبان و ماه هاي رمضان، شوال، ذوالعقده را در جوار بيت الله سپري كرد و با آمدن ذوالحجة ، احرام حج نيز بست.

از سوي ديگر «عمرو بن سعيد بن عاص» از سوي يزيد مأمور شد كه براي دستگيري يا جنگ با حضرت به مكه برود. وي در روز ترويه (8 ذوالحجة) به مكه رسيد.

امام (ع) كه مي‌دانست اين دشمنان، حرمتي براي حرم خداوند قائل نيستند حج تمتع خويش را نيمه‌تمام گذاشت و آن را به عمره مفرده تبديل كرد و از مكه خارج شد. انگيزه امام براي اين كار، همانگونه كه خود فرمود، حفظ حريم بيت الله بود. ايشان در پاسخ «محمد حنيفه» كه او را از ترك مكه برحذر و به اقامت در اين شهر ترغيب مي‌كرد فرمود: «اي برادر! مي‌ترسم يزيد ناگهان مرا در حرم بكشد و به سبب من حرمت اين خانه شكسته شود». همچنين حضرت در پاسخ افراد ديگري مانند «ابن عباس»، «فرزدق» و «عبيدالله بن زبير» كه همين خواسته را تكرار مي‌كردند و مي‌پنداشتند كه دشمن، حرمت مكه را نگه مي‌دارد مي‌فرمود: «يك وجب دورتر از خانه كعبه كشته شوم و حرمت مكه به خاطر من پايمال نگردد بهتر است».

بعدها كه در جريان قيام عبدا... بن زبير، بني اميه كعبه را با منجنيق مورد حمله قرار دادند و عبدالله را در مسجدالحرام كشتند، معلوم شد كه ابن عباس با آن فطانت و ابن زبير با آن زيركي اشتباه مي‌كردند و امام آينده را بروشني در خشت خام مي‌ديد و دشمنان اسلام را بخوبي مي‌شناخت.

بهرحال، امام هنگامي كه حاجيان براي اداي مناسك حج تمتع به سوي منا مي‌رفتند طواف كرد، سعي بين صفا و مروه به جاي آورد، موي چيد، از احرام عمره بيرون آمد و رو به سوي كوفه گذارد.

ما كاروان كعبه عشقيم ، هر كجا

رو آوريم كعبه بود روبروي ما

ماييم كعبه‌ي دلِ عشاقِ باوفا

هر جا رويم كعبه كند جستجوي ما

چون خبر به محمد حنفيه رسيد خود را به كاروان رساند و زمام ناقه امام را گرفت و گفت : «اي برادر! چه باعث شد كه با اين شتاب خارج شوي؟» حضرت فرمود : «ديشب رسول خدا به خوابم آمد و گفت : اي حسين! بيرون رو كه خدا خواست تو را كشته ببيند». ابن حنيفه گفت : «انا لله و انا اليه راجعون. پس اين زنان و كودكان را چرا با خود مي‌بري؟» امام پاسخ داد: «جدم فرمود خداوند مي‌خواهد آنها را اسير ببيند».

احرام ما كفن شود اندر مناي عشق

خون گلوي ما شود آنجا وضوي ما

ما تشنه‌ي شهادت عشقيم، مي‌رويم

تا پر شود ز خون دل ما، سبوي ما

اينگونه بود كه امام (ع) به خاطر حفظ حريم خدا ، به دستور رسول خدا و براي زنده كردن امر خدا، به همراه اهل و عيال و تعدادي از موالي و ياران از مكه خارج شد و به سوي عراق عزيمت كرد. روز خروج را برخي از موخان روز ترويه (هشتم ذوالحجة) و «ابن قولويه» به نقل از امام باقر (ع) روز هفتم اين ماه نقل كرده اند.

ما را مناي عشق، صف كربلا بود

رنگين شده فرات ز خون گلوي ما

امام (ع) به سوي كوفه حركت كرد اما در نزديكي اين شهر به وسيله «حر بن يزيد رياحي» و سپاهيانش كه مأمور راه‌بستن بر كاروان امام بودند متوقف شد (كه حكايت مفصل‌تر آن در روضه فردا ذكر خواهد شد).

پس از مذاكرات طولاني كه بين امام (ع) و حر صورت گرفت و بعد از آنكه حر گفت اكنون كه از كوفه آمدن ابا داري راهي برگزين كه نه به كوفه روي و نه به مدينه بازگردي تا من به امير نامه نويسم، حضرت (ع) راه قادسيه را انتخاب فرمود.

لشكر ظلمت و كاروان نور چند روز سايه به سايه يكديگر حركت مي‌كردند تا اينكه روز دوم محرم در نزديكي روستاي نينوا ، نامه‌اي از عبيدالله به حر رسيد كه در آن نوشته بود: «همان هنگام كه نامه من به تو رسيد حسين را نگاهدار و بر او تنگ بگير و او را در بياباني بي‌پناه و بي‌آب فرود آور».

حر بر امام و اصحاب او سخت گرفت تا آنها را مجبور نمايد در همان مكان بي آب و آبادي كه نامه به دستش رسيده بود اتراق كنند. امام به او فرمود : «واي بر تو! بگذار در آبادي و روستايي فرود آئيم» حر گفت : «نه، به خدا قسم نمي توانم. اين نامه رسان را بر من جاسوس كرده اند و بايد در همينجا بماني».

«زهير» كه يكي از ياران امام بود گفت: «اي پسر رسول خدا! جنگ با اين جماعت آسانتر از نبرد با كساني است كه بعدا به آنها ملحق مي شوند. بگذار با آنها بجنگيم». امام فرمود: «من آغازكننده جنگ نخواهم بود». آنگاه نام آن سرزمين را پرسيد. گفتند نام اينجا «عقر» است. دوباره پرسيد آيا نام ديگري ندارد. گفتند به اينجا نبنوا نيز مي گويند. نام ديگري هم دارد كه كربلاست. پس حضرت شروع به گريستن كرد و گفت : «اللهم اني اعوذ بك من الكرب والبلاء. اينجا مكان رنج و اندوه است.» آنگاه ياران را فرمود: «همينجا فرود آييد كه جدم رسول خدا به من خبر داد كه خون ما بر اين زكين ريخته مي شود و در اينجا دفن خواهيم شد». سپس دستور داد كه خيمه ها را رد همان سرزمين بي آب و علف برپا كردند.

كربلا بر تو مهمان رسيده

وعده‌ي وصل جانان رسيده

كربلا وا كن آغوش خود را

بــر پذيرايي آل طاها

در روايت ديگري نيز آمده است هنگامي كه به امام (ع) گفتند نام اينجا كربلاست حضرت خاك آنجا را بوييد و گريست و گفت : «ام سلمه مرا خبر داد كه روزي جبرئيل نزد رسول خدا بود و من تو را نزد او بردم و تو گريه مي كردي. پيامبر تو را گرفت و در دامن نشاند. جبرئيل گفت : آيا او را دوست داري؟ پيامبر فرمود : آري. جبرئيل عرض كرد : امت تو او را مي كشند. و سپس خاك كربلا را به پيامبر نشان داد. والله اين همان خاك است».

همچنين در حديث است هنگامي كه علي (ع) به صفين مي رفت به حوالي نينوا رسيد. پرسيد اين سرزمين را چه مي گويند؟ گفتند : كربلا. اميرالمومنين (ع) آنقدر گريست كه زمين از اشكش نمناك شد.

و اكنون بيا تا ما نيز به همراه محمد و علي بگرييم براي آن كس كه آسمان‌ها و زمين در مصيبتش گريان‌اند.

الا لعنة الله علی القوم الظالمين و سيعلم الذين ظلموا أي منقلب ينقلبون.

………

منابع اصلي:

1. سيد بن طاووس ؛ اللهوف في قتلی الطفوف ؛ قم: منشورات الرضي، 1364 .

2. شيخ عباس قمي ؛ نفس المهموم ؛ ترجمه و تحقيق علامه ابوالحسن شعراني ؛ قم: انتشارات ذوي‌القربی، 1378 .

3. محمد بن جرير طبري ؛ تاريخ الامم و الملوك ؛ بيروت: دارسويدان، بي‌تا ؛ ج 5 .

4. اشعار قرمزرنگ، زبان حال هستند و سنديت قطعي ندارند. (و برگرفته‌اند از جزوه آموزشي آداب مرثيه‌خواني با عنوان طنين عشق ؛ تهيه و تنظيم مرتضی وافي ؛ قم: انتشارات شفق، 1380).

………

مطالب مرتبط :

روضه شب اول ـ مصيبت مسلم بن عقيل

عاشورا ؛ رویدادی که نقطه عطف تاریخ بشریت شد

 

Pasted from <http://abna.ir/data.asp?lang=1&Id=130439>

 

سه وصیت مسلم در قصر ابن زیاد

 


    سه وصیت مسلم در قصر ابن زیاد

    مسلم را پس از دستگیری نزد ابن زیاد بردند. ابن زیاد به او گفت:« علیه امیر خود شورش می‌کنی و اتحاد مسلمانان را بر هم می‌زنی؟

    مسلم گفت:« خلافت معاویه و بدتر از او، فرزندش، یزید، را به رسمیت نمی‌شناسم؛ زیرا او با زورگویی حق وصی پیامبر صلی الله علیه و آله را غصب کرده است. مردم این شهر اعتقادشان این بود که پدر تو نزدیکان آنها را کشته، خون آنها را ریخته و مانند قیصر و کسری رفتار کرده است. ما آمده ایم عدالت را اجرا و مردم را دعوت به حکم خدا و رسول کنیم».

    ابن زیاد برای لکه‌دار کردن حیثیت مسلم، در جمع مردم به او گفت:« تو در مدینه شراب‌خواری می‌کردی!»

    مسلم با کمال متانت پاسخ داد:« انسانی چون تو که کشتن افراد بی‌گناه برایش اهمیت ندارد، برای شراب‌خواری از من سزاوارتر است.»

    مسلم که می‌دانست ابن زیاد به زودی او را به شهادت خواهد رساند، به عمر سعد که قریشی بود و ادعای خویشی با او داشت، وصیت کرد. نخستین وصیت او این بود که کسی را نزد امام حسین علیه السلام بفرستند و او را از آمدن به کوفه منع کنند. دیگر آن که چون در کوفه کسی را ندارد، جنازه اش را کفن و دفن کنند. سوم آن که بدهی او را با فروختن شمشیر و دیگر وسایلش بپردازند. سرانجام مسلم در روز هشتم ماه ذیحجه سال 60 هجری به شهادت رسید.

    منابع:

    الکامل، ج 5، ص 98.

    تاریخ طبری، ج 4، ص 283

    حیات فکری و سیاسی امامان شیعه، ص 186.

    دانشنامه رشد

     

     

    Pasted from <http://www.rasekhoon.net/Article/Show-16992.aspx>

     

امام خميني و عزاداري حسيني

 

    امام خميني و عزاداري حسيني

    پس از بازگشت امام به قم در روز هشتم محرم، ايشان در بيت خود حاضر شدند. با ورود امام به مجلس، مردم به سمت ايشان نشستند، امام با صداي بلند فرمود: به سمت منبر بنشنيد. خطيب منبر روضه حضرت علي‌اکبر(ع) را خواند، امام دستمال سفيدي را از جيب خود بيرون آورده و گريه کردند، در اين اثنا خطيب يادي از فرزند امام کرد، ديدم امام دستمال را از روي پيشاني خود برداشت.

    يکي از نقاط برجسته زندگاني امام خميني، عشق والاي او نسبت به اهل بيت عصمت و طهارت(ع)، به ويژه ساحت مطهر حضرت سيدالشهدا(ع) بود، به ياد دارم پس از بازگشت امام به قم در روز هشتم محرم، ايشان در بيت قديمي خود واقع در يخچال قاضي حاضر شدند و در مجلس عزاداري شرکت جستند. با ورود امام به مجلس، مردم که از حضور امام به وجد آمده بودند، به سمت ايشان نشستند، امام با صداي بلند فرمود: به سمت منبر بنشنيد. خطيب منبر آقاي يثربي بود، پس از مقدمه‌چيني، روضه حضرت علي‌اکبر(ع) را خواند، در اين هنگام حضرت امام دستمال سفيدي را از جيب خود بيرون آورده و گريه کردند، در اين اثنا خطيب منبر از وقت استفاده کرد و يادي از فرزند امام مرحوم حاج آقا مصطفي خميني کرد، ديدم امام دستمال را از روي پيشاني خود برداشت و در حدود يک دقيقه که سخن از فرزند دلبند وي بود به آرامي نشست، آنگاه که خطيب منبر روضه علي‌اکبر(ع) را از سر گرفت باز دستمال را بر پيشاني نهاد و گريه کرد. متوجه شدم که اين مرد بزرگ نمي‌خواست به اندازه يک دقيقه هم اشک بر علي‌اکبر(ع) را با اشک بر فرزندش درهم آميزد.

     

     

    به هنگام حضور در نوفل‌لوشاتو در فرانسه نيز مجلس عزاي حسيني را بپا کرد و خبرگزاري‌هاي جهان که براي اولين بار با اين صحنه مواجه شده بودند، گريه وي را در ماتم حسين‌بن‌علي(ع) ديدند و مخابره کردند.

    پيش از آن حضور 14 ساله وي در عراق، حضور پيوسته شبانه در حرم اميرمؤمنان علي(ع) و حضور شب‌هاي جمعه در حرم سيدالشهدا نشان از عمق والاي او دارد.

     

    و پيش از آن اين جريان را ـ که مربوط به دوره طلبگي ايشان است ـ از مرحوم آيت‌الله نجفي مرعشي نقل شده است: در دوره ممنوعيت برگزاري مجالس عزاي امام حسين(ع) ـ در دوره رضاخان ـ، با آقاي خميني در حجره نشسته بوديم، ايام عزاي حسيني بود و مجالس ممنوع، دلمان گرفته بود، تصميم گرفتيم يک مجلس دو نفري تشکيل بدهيم، قدري ايشان روضه خواند و من گريه کردم، قدري من روضه خواندم و ايشان گريه کرد، قدري ايشان نوحه خواند و من سينه زدم و مقداري من نوحه خواندم و ايشان سينه زد.

    عمق ارتباط وي و ميزان خلوص وي به قدري بود که مرحوم آيت‌الله اراکي مي‌فرمود: اگر ايشان در کربلا حاضر بود نفر 73 شهداي کربلا مي‌بود.

     

    جا دارد که برخي از سخنان ايشان را پيرامون اهميت عزاي حسيني و مجالس سوگواري و دسته‌جات عزاداري را بياوريم:

    - «روضه سيدالشهداء براي حفظ مکتب سيدالشهداست. آن کساني که مي‌گويند روضه سيدالشهداء را نخوانيد، اصلا نمي‌فهمند مکتب سيد الشهداء چه بوده و نمي‌دانند يعني چه، نمي‌دانند اين گريه‌ها و اين روضه‌ها حفظ کرده اين مکتب را. الان 1400 سال است که با اين منبرها با اين روضه‌ها و با اين مصيبت‌ها و با اين سينه‌زني‌ها ما را حفظ کرده‌اند. سيدالشهدا را اين گريه‌ها حفظ کرده است مکتبش را، اين مصيبت‌ها و داد و قال‌ها حفظ کرده، اين سينه‌زني‌ها و اين دستجات ... اينها حفظ کرده ... هياهو مي‌خواهد، هر مکتبي هياهو مي‌خواهد، بايد پايش سينه بزنند، هر مکتبي تا پايش سينه‌زن نباشد، تا پايش گريه‌کن نباشد، تا پايش توي سر و سينه زدن نباشد حفظ نمي‌شود ... اين گريه‌ها زنده نگه داشته مکتب سيدالشهدا را، اين ذکر مصيبت‌ها زنده نگه داشته مکتب سيدالشهدا را. ما بايد براي يک شهيدي که از دستمان مي‌رود علم (پرچم) به پا کنيم، نوحه‌خواني کنيم، گريه کنيم، فرياد کنيم ... اين يک ميتينگ و فريادي است براي احياي (زنده نگاه داشتن) مکتب سيدالشهدا ... اين روضه‌خواني‌ها و مصيبت و گريه است که کشور شما را حفظ کرده ... با اين هياهو، با اين گريه، با اين نوحه‌خواني، با اين شعرخواني، با اين نثرخواني ما مي‌خواهيم مکتب را حفظ کنيم، چنانچه تا حالا هم حفظ شده است...».(صحيفه نور 8/ 69-71)

     

    - «اسلام را تا حالايي که شما مي‌بينيد... سيدالشهدا زنده نگه داشته است. سيدالشهدا ـ سلام الله عليه ـ ... همه جوانان خودش را، همه مال و منال، هرچه بود، هرچه داشت ... در راه خدا داد و براي تقويت اسلام، مخالفت با ظلم، قيام کرد ... ما که دنبال او هستيم و مجالس عزا را از آن وقت به امر امام صادق ـ سلام الله عليه ـ و به سفارش ائمه هدي ـ عليهم السلام ـ ما به پا مي‌کنيم اين مجالس عزا را ... اينها را بايد حفظ کنيد، اينها شعائر مذهبي ماست که بايد حفظ بشود، اينها يک شعائر سياسي است که بايد حفظ بشود. بازي‌تان ندهند اين قلمفرساها، بازيتان ندهند اين اشخاصي که با اسماء مختلفه و با مرام‌هاي انحرافي مي‌خواهند همه چيز را از دستتان بگيرند و اينها مي‌بينند که اين مجالس، مجالس روضه، ذکر مصائب مظلوم در هر عصري مقابل ظالم قرار مي‌دهد»...(صحيفه نور 10/ 30-32).

     

    - «الان محرم است و همه دستجات بيرون مي‌آيند و دستجات بايد عزاداري بکنند. عزاداري مهم است». (صحيفه نور 10/ 239).

    - «همين گريه‌ها نگه داشته ما را. گول اين شياطيني که مي‌خواهند اين حربه (سلاح) را از دست شما بگيرند، گول اينها را نخورند جوان‌هاي ما، همين‌هاست که ما را حفظ کرده، همين‌ها هست که مملکت ما را حفظ کرده. تکليف آقايان است روضه بخوانند. تکليف مردم است دسته‌هاي شکوهمند بيرون بياورند، دسته‌هاي سينه‌زن شکوهمند. البته از چيزهايي که بر خلاف مثلا چه هست از آنها پرهيز کنند، اما دسته‌ها بيرون بيايند، سينه بزنند، هر کاري که مي‌کردند بکنند...».(صحيفه نور 10/ 218).

     

    - «(اين گفته که) امروز ديگر انقلاب کرديم، روضه ديگر لازم نيست از غلط‌هايي است که تو دهن‌ها انداختند، مثل اين است که بگوييم امروز ما انقلاب کرديم ديگر لازم نيست که نماز بخوانيم! انقلاب براي اين است، انقلاب کرديم که شعائر اسلام را زنده کنيم، نه انقلاب کرديم که شعائر اسلام را بميرانيم. زنده نگه داشتن عاشورا يک مسئله بسيار مهم سياسي عبادي است... ما ملتي هستيم که با همين اشک‌ها سيل جريان مي‌دهيم و خرد مي‌کنيم سدهايي را که در مقابل اسلام ايستاده است ... همين گريه‌هاست که کارها را پيش برده است، همين اجتماعات است که مردم را بيدار مي‌کند ... مجالس سر جاي خودش بايد باشد و مجالس عزا بايد باشد و اهل منبر بايد اين شهادت امام حسين ـ سلام الله عليه ـ را زنده نگه دارند و ملت بايد با همه قدرت اين شعائر اسلامي را، خصوصا اين را زنده نگه دارند، با زنده نگه داشتن او اسلام زنده مي‌شود، «انا من حسين» که روايت شده است که پيغمبر فرموده است، اين معنايش اين است که حسين مال من است و من هم از او زنده مي‌شوم ... اين مجالس را حفظ کنيد ... اينها اسلام را در قلوب ما زنده نگه مي‌دارد ... مجالس عزا را با همان شکوهي که پيشتر انجام مي‌گرفت و بيشتر از او حفظ کنيد...».(صحيفه نور 13/ 156- 158).

     

    - «ان‌شاءالله روز عاشورا که جمعيت بيرون آمد، مراسم تعزيه حسين ـ سلام الله عليه ـ بايد با قوت خودش باشد، و در راه‌پيمايي‌ها همه‌اش مراسم امام حسين(ع) باشد...».(صحيفه نور 13/ 173).

    - «عاشورا با «نه» خود، يزيديان را در طول تاريخ نفي کرد».(صحيفه نور 14/ 264).

     

    - «بايد ماه محرم و صفر را زنده نگه داريم به ذکر مصائب اهل بيت ـ عليهم السلام ـ که با ذکر مصائب اهل بيت ـ عليهم السلام ـ زنده مانده است اين مذهب تا حالا، با همان وضع سنتي، با همان وضع مرثيه‌خواني ... ما بايد حافظ اين سنت‌هاي اسلامي، حافظ اين دسته‌جات مبارک اسلامي، که در روز عاشورا، در محرم و صفر، در مواقع مقتضي به راه مي‌افتد تأکيد کنيم که بيشتر دنبالش باشند، محرم و صفر است که اسلام را نگه داشته است، فداکاري سيدالشهدا ـ سلام الله عليه ـ است که اسلام را براي ما زنده نگه داشته است. زنده نگه داشتن عاشورا با همان وضع سنتي خودش از طرف روحانيون، از طرف خطبا، با همان وضع سابق، و از طرف توده‌هاي مردم با همان ترتيب سابق که دستجات معظم و منظم، دستجات عزاداري به عنوان عزاداري راه مي‌افتاد. بايد بدانيد که اگر بخواهيد نهضت شما محفوظ بماند، بايد اين سنت‌ها را حفظ کنيد. البته اگر چنانچه يک چيزهاي ناروايي بوده است سابق و دست اشخاص بي‌اطلاع از مسائل اسلام بوده، آنها بايد يک مقداري تصفيه بشود، لکن عزاداري به همان قوت خودش بايد باقي بماند و گويندگان پس از اين‌که مسائل روز را گفتند روضه را همانطور که سابق مي‌خواندند ومرثيه را همانطور که سابق مي‌خواندند بخوانند و مردم را مهيا کنند براي فداکاري. اين خون سيدالشهداست که خون‌هاي همه ملت‌هاي اسلامي را به جوش مي‌آورد و اين دستجات عزيز عاشوراست که مردم را به هيجان مي‌آورد و براي حفظ مقاصد اسلامي مهيا مي‌کند. در اين امر نبايد سستي کرد...».(صحيفه نور 15/ 203- 204).

     

    - «ما ملتي هستيم که با همين گريه‌ها يک قدرت 2500 ساله را از بين برديم...».(صحيفه نور 16/ 210).

    - «اگر قيام حضرت سيدالشهدا ـ سلام الله عليه ـ نبود، امروز هم ما نمي‌توانستيم پيروز شويم، تمام اين وحدت کلمه‌اي که مبدأ پيروزي ما شد، براي خاطر اين مجالس سوگواري و اين مجالس تبليغ و ترويج اسلام شد ... اين محرم را زنده نگه داريد. ما هرچه داريم از اين محرم است و از اين مجالس ... اگر اين مجالس وعظ و خطابه و عزاداري و اجتماعات سوگواري نبود کشور ما پيروز نمي‌شد».(صحيفه نور 17/ 60- 62).

     

    و در وصيتنامه سياسي ـ الهي خود آورده‌اند: «من اکنون به ملت‌هاي شريف ستمديده و به ملت عزيز ايران توصيه مي‌کنم که ... و از آن جمله مراسم عزاداري ائمه اطهار و به ويژه سيد مظلومان و سرور شهيدان حضرت ابي‌عبدالله‌الحسين ـ صلوات وافر الهي و انبياء و ملائکه الله و صلحاء بر روح حماسي او باد ـ هيچ گاه غفلت نکنند».(صحيفه نور 21/ 173).

     

    محمدامين پوراميني